حسنای ناز ماحسنای ناز ما، تا این لحظه 4 سال و 2 ماه و 24 روز سن دارد

ثمره زندگي زيبايمان

عید فطر و ماجرای سفر ما

از چند روز مونده به تعطیلات عید فطر بابایی تصمیم گرفتن که بریم سفر. بعد از اینکه کلی تحقیق کردن آبشار بیشه شهر خرم آباد شد مقصد این سفر. بابایی به خانواده خودش و عمه کوچیکش گفت. و اون ها هم قبول کردن. مامانی بعد از چند سال توفیق شرکت در نماز عید فطر رو پیدا کرده بود. شما و بابایی تو خونه خوابیده بودید و من با شوق و ذوقی توصیف نشدنی رفتم نماز با شکوه عید فطر. اونجا وقتی تو صف نشستم اشک هام سرازیر می شدن .حس خوبی بود خوندن نماز زیر سقف آسمان. ما روز یکشنبه ساعت 8 صبح از خونه اومدیم بیرون در حالی که شما بغل مامان خواب بودی و بعد از رفتن به دیدن حاجی سفرمون رو آغاز کردیم. اونم چه سفری از اول مسیر ماشین عمو مجید(‌شوهر عمه فرشته) ...
8 تير 1396

شناخت اعداد

امروز من و بابایی و شما رفته بودیم خرید شلوار برای بابا جون. شما ی دفعه منو صدا کردی و بین اون همه تیشرت گفتی: اِ مامان این لباسه باباس که براش خریدیاااا، یادته؟ من گفتم بله از همین جا خریدم. گفتی آها چه جالب بعد بابایی تو اتاق پرو بودن شما ی دفعه گفتی اِ مامان جون عدد سه. دیدم از تو آینه روی در اتاق پرو عدد سه به انگلیسی نوشته شده بود و من تا به حال اعداد انگلیسی رو بهت آموزش نداده بودم. فقط 123 فارسی رو برات رو برگه نوشته بودم. بعد برگشتی به من لبخند زدی و گفتی اینم عدد یک که بابا رفته اینجا مادر به فدای این دقتت خانم طلای من. شما در این روز دو سال و 7 ماه و 29 روز سن داشتی قربونت برم این عکس هم در این سن ...
2 تير 1396

ماه رمضان دوست داشتنی

سلام دختر نازنین مامان و بابا قربون چشمات بشم. عشق مامان امروز که این مطلب رو می نویسم 27ماه مبارک رمضانه و شما هم 2 سال و 7 ماه و 28 روز سن داری گلکم. مامان و بابا عاشق ماه رمضون هستن. ماه میهمانی خدا، ماه پر خیر و برکتش. امسال شما معنی روزه بودن ما رو متوجه بودی. اینقدر مهربون و خانمی که وقتی چیزی می خوردی می گفتی: مامان یا بابا اینو برات نگه می دارم افطار شد،‌روزه نبودی بخووووور باااااشه؟ ما هم غرق ذوق و شادی می شدیم که دخترم اینجور خانم مثل آدم بزرگ ها صحبت می کنه. امسال موقع افطار دایی جون حجت بیشتر روزها مهمون ما بود و ی افطاری ساده رو دور هم می خوردیم. شما هم نزدیک اذان که می شد می گفتی: مامان دایی جون داره میا؟ ...
1 تير 1396

سی و یک ماه حضوری سراسر عشق

سی و یک ماهگیت رو تبریک می گم عشقم. این روزها همش به این فکر می کنم که چقدر زود داری بزرگ و بزرگ می شی عشق مامان عاشق بازی کردنی. مدام هم میای و می گی مااااامان بیااا، بیاااااااا ی بازی جدید بکنیم. با عروسک هات بازی می کنی. براشون واکسن می زنی و دارو بهشون می دی. لذت می برم وقتی اینجور خودت بازی می کنی. وقتی می ریم پارک عاشق سوار شدن این ماشین های کنترلی هستی و قطار شهربازی. همش هم می گی: مااامان ایشالا بزرگه بزرگ بشم سوار این کش ها بشم بپرم بااااااالا. بعد من می گم مامان جون شما الانم بزرگ شدی. می گی: نه بزرررررررگ بزرگ بِِشم ...
5 خرداد 1396

نوروز 96 وسفرهای نوروزی

سال 96 هم بعد از همه بدو بدوهاش آغاز شد.بهاری نو و سالی نو. شما معنا و مفهوم عید و نوروز رو امسال خیلی بهتر درک می کردی و برای لحظه سال تحویل هم خیلی شوق و ذوق داشتی. ما هم سال تحویل خونه خودمون بودیم و به محض تحویل سال رفتیم خونه حاجی و مامان بزرگ اینا. بعدش هم رفتیم خونه آقاجون و عزیزجون. شما هم کلی عیدی گرفتی. البته مامان و بابا هم مثل هر سال بی نصیب نموندن. شام هم خونه آقا جون بودیم. و تا دوم عید مشغول دید و بازدید بودیم. البته اکثرا نبودن و رفته بودن سفر. امسال هم با آقا جون و دایی جونا رفتیم شمال( بندرانزلی) که خییلی خیلی بهمون خوش گذشت.شما هم خیلی دختر خوبی بودی و تو مسیر جاده اصلا اذیتمون نکردی و با وجود شما مسیر خیلی ب...
19 فروردين 1396

خونه تکونی و کمک های گل خونه

سلام دختر نازنینم. قربون چشمای قشنگت بشم که با سواد شدی و داری این خاطرات رو می خونی. کم کم بوی عید همه جا احساس می شه و من و شما و بابایی هم مثل همه پدر و مادرها اول برای شما لباس عید خریدیم. مبارکت باشه گل ناز مامان و بابا. شما اینقدر خانم هستی که من و بابا تمام کارها رو تو یکی دو روز انجام دادیم. برای بابایی و من و شما کلی خرید کردیم و خوشحال و شاد و خندون اومدیم سراغ کارهای خونه. شما هم به ما کمک می کردی و مشارکت داشتی تو همممممممممه کارها. هزار ماشالله مثل بلبل صحبت می کنی و ما رو می خندونی و تمام خستگی رو از تن ما بیرون می کنی. فداااااااااات انشالله سال خیلی خیلی خوبی داشته باشیم. برای همه سلامتی آرزو می کنیم. مخصو...
25 اسفند 1395

تولد بابایی و بستری شدن عزیز جون

دختر نازم اگر امروز بخوام برات بنویسم اینقدر دلم گرفته از دنیا که هنوز ننوشته چشمام پر از اشک شد. وقتی به یه سنی می رسی تازه می فهمی که چه عمری رو طی کردی و چقدر وجود پدر و مادر برات ارزشمندتر از قبل می شه. خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی. این روزها همش به بالا رفتن سن پدر و مادرم فکر می کنم. امسال آقاجون 56 ساله میشن و عزیز جون 53 ساله. هزار ماشالله جون هستن اما سفید شدن موهاشون و چروک شدن دستای پدر و مادر خیلی سخته. مخصوصا اینکه با زحمت و سختی بچه هاشون رو بزرگ کرده باشن. دلم می خواد هررررررر چقدر که می تونم باهاشون باشم و بهشون احترام بزارم. تمام این پست رو با اشک و گریه دارم می نویسم. آخرای بهمن ماه بود که برای اینک...
19 اسفند 1395

نفس های زندگی چقدر خوبه که هستید

امسال 6 بهمن ماه تولد مامان هدی بود. بابا جون بهت از قبل گفته بود که تولد مامان هدی داره میرسه. شما هم در طول روز چندین بار ازم می پرسیدی: مامان تولد شماست. قربون شما گفتنت می گفتم بلــــــــــــه. بعد خاطره تولد خودت رو برام تعریف می کردی. می گفتی: ی ه بار تولدم بود اومدم فوت کنم شممو یه مرتبه از رو مبل افتـــــــــــــــــادم. منم حتما باید بگم مردم الهی. بعدش چی شد. شما هم می گی: هیچی،‌گریه کردم به خاطر کار بابا جون جشن تولد من با ی شب تآخیر برگزار شد. البته بابا جونی زحمت کشیدن و شب تولد ما رو بردن رستوران و یه شام خوشمزه مهمونمون کردن. دستشون درد نکنه. بابایی خیلی مااااااه دیشب هم مامان و بابای من اومد...
8 بهمن 1395

اومدن دو تا مهمون کوچولو برای حسنا جونی

سلام عشق دو سال و دو ماه و 25 روزه مامان و بابا خوبی خانوم خانما وقتی این مطالب رو می نویسم تو ذهنم تصویری از آینده روشن شما دارم که داری اینا رو می خونی. امیدوارم تپش قلب یه مادر که داره برای ناز دخترش خاطراتشو ثبت می کنه اون لحظه تصور کنی یا حتی بعدهااااا احساسش کنی. دختر نازنیم، گل بهارم،‌عمر جاویدانم دیروز یعنی سه شنبه 28 دی ماه 95 یه مهمون کوچولو داشتی که به قول خودش خیلی خیلی بزرگ شده بود. ملینا همسایه عزیز جون بودن و از لحظه ای که دنیا اومده بودن تا دو سالگی همسایه عزیز جون بودن، ملینا دختر باهوشیه ماشالله و استعدادهای خوبی هم داره. الان چهار ساله شده و حساااابی خانوم شده. مثل شما گلم ساعت ده صبح بابایی...
29 دی 1395