حسنای ناز ماحسنای ناز ما، تا این لحظه 4 سال و 2 ماه و 24 روز سن دارد

ثمره زندگي زيبايمان

حضور در نمایشگاه اسباب بازی برای سومین بار

اولین سالی که دنیا اومدی چند ماه بعد یه نمایشگاه اسباب بازی برپا شد که منو بابایی با ذوق و هیجانی شما رو بردیم. اون موقع فکر می کنم 96 روزه بودی. شما رو برای اولین بار تو کالسکه گذاشتیم. ولی شما از اول تا آخرش رو خواب بودی به جز چند دقیقه کوتاه.(10 -دی 93) دومین نمایشگاه شما دیگه یک سالگی رو گذرونده بودی و اشتیاق ما برای حضور در این نمایشگاه خیلی بیشتر بود. شما خودت می تونستی راه بری و هیجان انگیز بود برات.( 15- دی 94) اما امسال یعنی (25 دی 95) شما یه دختر خانوم ناز و متین بودی که کل نمایشگاه رو خودت راه می رفتی، بیشتر از همه غرفه های کتاب نظرت رو جلب می کرد.و اونجا می ایستادی. یکی از خانوم های مسوول غرفه کتاب می گفت من اولین ...
25 دی 1395

26 ماهگی نقل و نباتم

سلام فینقلی مامان. خوشگل من. عزیز دلم. خوبی؟ 26 ماهگیت مبارک گل باغ زندگی. این روزها اینقدر الله اکبر شیرین سخن شدی که حسابی همه می خوان بخورنت.خدا به داد دل ما برسه. انشالله همیشه سالم باشی عشق مامان و بابا. اینو بدون که تو رو خیلی خیلی خیلی دوست داریم و خواهیم داشت. و برای عاقبت بخیری و خوشبختی تو از هیچ تلاشی فروگذار نخواهیم بود. دیروز یه تیکه پنبه برداشته بودی و اومده بودی دست منو پاک می کردی بهت می گم حسنا چکار می کنی؟ میگی: مثلا شما عکسی دارم پاکت می کنم ( آخه یکی از عکس های نی نی هایی که اومده بودن خونمون عکس گرفته بودیم رو زده بودیم رو شاسی جای انگشت مونده بود روش و من با پنبه اونو تمیز کردم) یا می گی: ...
4 دی 1395

دومین شب یلدای عشق مامان و بابا

حسنا خانوم، گل گل خانوم، خوشگل خانم. ( گاهی خودت اینا رو پشت سر هم برا خودت تکرار می کنی) بس که مامانی اینا رو بهت می گه. امسال سومین شب یلدات بود عزیز دلمممم سال اول خونه آقا جون بودیم، سال دوم هم خونه آقا جون و شام هم خونه مادربزرگ بابایی بودیم. امسال هم مادر بزرگ بابایی شب یلدا رو گفتن پنجشنبه می گیرن که همه بتونن بیان ما هم رفتیم خونه عزیز جون شما هم کلی برای شب چله ذوق و شوق داشتی از روز قبل هی می گفتی امشب شب چله اس ؟ می گفتم نه مامان جون فرداس. عزیز جون هم دقیقا همون روز یعنی 30 آذر وقت داشتن تا برن و بخیه هاشون رو بکشن. برگشتنی هم عزیز جون گفت برای امشب بادکنک بزنیم که حسنا دوست داره. خلاصه کلی برای شما خو...
30 آذر 1395

25 ماهگیت مبارک نفس مامان

سلام عشق مامان و بابا عزیز دلم. دختر نازم. شکر خدای مهربون شما 25 ماهگیت رو به خوبی و خوشی به خط پایان رسوندی. 25 ماه پر شدیم از شور و عشق و هیجان و شادی. خدایا به همههههه مزه شیرین فرزند رو بچشان. خدایا همه اونایی که آآآآرزو دارن چراغ خونه شون روشن بشه دامنشون رو سبز بگردان و همچنان خودت مواظب و مراقب این گل های ناز و قشنگ باش. حسنای ناز مامان، نمی دونم از چی بااااید بنویسم از شعر خوندن های قشنگ و بی نقص ات. از جمله سازی های ترکیبی ات یا از شیرین کاری هایی که داری. 25 ماهگی شما ی اتفاق ناگوار برای عزیز جون افتاد که من مجبور بودم سه شب از شما و باباجونی دور بمونم. و بیمارستان پیش مامانم باشم. هما جون شکمش (بالای ناف) از داخ...
4 آذر 1395

سومین محرم حسنا جون

سلام عشق من الان که دارم این مطلب رو برای شما می نویسم. شما راحت خوابیدی تو کریر بچگی هات دوست داشتی بشینی. مدام هم می گفتی مامان تکونم بده یه دفعه دیدم خوابت برد. شما اول محرم دنیا اومدی به همین خاطر هر سال اول محرم برات یه نذر کوچولو می دیم.هر جا شد و هر چی بود. انشالله خدا بهمون پول بده برات نذری های بزرگ بدیم. امسال شما خیلی دختر خوبی بودی. برات از محرم و سیاه پوش شدن کوچه ها و خیابون ها گفتم. شما هم هر جا پرچم سیاه می دیدی می گفتی هیأت حسین. امام حسین(ع) نگه دارت باشه عزیز دلم. شب اول محرم رفتیم دوتایی هیات سرکوچمون(حاج نورعلی) چون شب اول بود خیلی خلوت بود. شما هم حسابی اونجا دوست پیدا کرده بودی و برا خودت می گشت...
20 مهر 1395

خاطرات از شیر گرفتنت

هفته قبل پنجشنبه و جمعه مهمون خانواده بابایی بودیم. در ویلاهای سد اکباتان. جای خوش آب و هوایی بود. بابا بزرگ زحمت کشیده بودن و از طرف اداره برامون جا گرفته بودن. همه اقوام هم اومده بودن. شما هم دختر خوبی بودی و کلا با ما همراهی می کردی. کلی شعر می خوندی و دلبری می کردی مثل همیشه ظهر که شد خیلی خوابت می اومد و اصلا حاضر نبودی شیر بخوری( به شیر خوردن میگی: ازی ازو بده مامان) سر شانه بابایی خوابت برد  ولی زود بیدار شدی. عصر کلی بازی کردی و دوباره شب وقت خوابت شد. ساعت یازده چنان گریه می کردی که حد و حساب نداشت. همش می گفتی. بر یم خونه خودمون بخوابیم. دیگه ما هم کوله بار و جم کردیم و اومدیم بیرون. گفتیم شاید تو ماش...
6 مهر 1395