ثمره زندگي زيبايمان

خونه تکونی و کمک های گل خونه

سلام دختر نازنینم. قربون چشمای قشنگت بشم که با سواد شدی و داری این خاطرات رو می خونی. کم کم بوی عید همه جا احساس می شه و من و شما و بابایی هم مثل همه پدر و مادرها اول برای شما لباس عید خریدیم. مبارکت باشه گل ناز مامان و بابا. شما اینقدر خانم هستی که من و بابا تمام کارها رو تو یکی دو روز انجام دادیم. برای بابایی و من و شما کلی خرید کردیم و خوشحال و شاد و خندون اومدیم سراغ کارهای خونه. شما هم به ما کمک می کردی و مشارکت داشتی تو همممممممممه کارها. هزار ماشالله مثل بلبل صحبت می کنی و ما رو می خندونی و تمام خستگی رو از تن ما بیرون می کنی. فداااااااااات انشالله سال خیلی خیلی خوبی داشته باشیم. برای همه سلامتی آرزو می کنیم. مخصو...
25 اسفند 1395

تولد بابایی و بستری شدن عزیز جون

دختر نازم اگر امروز بخوام برات بنویسم اینقدر دلم گرفته از دنیا که هنوز ننوشته چشمام پر از اشک شد. وقتی به یه سنی می رسی تازه می فهمی که چه عمری رو طی کردی و چقدر وجود پدر و مادر برات ارزشمندتر از قبل می شه. خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی. این روزها همش به بالا رفتن سن پدر و مادرم فکر می کنم. امسال آقاجون 56 ساله میشن و عزیز جون 53 ساله. هزار ماشالله جون هستن اما سفید شدن موهاشون و چروک شدن دستای پدر و مادر خیلی سخته. مخصوصا اینکه با زحمت و سختی بچه هاشون رو بزرگ کرده باشن. دلم می خواد هررررررر چقدر که می تونم باهاشون باشم و بهشون احترام بزارم. تمام این پست رو با اشک و گریه دارم می نویسم. آخرای بهمن ماه بود که برای اینک...
19 اسفند 1395
1