ثمره زندگي زيبايمان

اولین باری که آمپول زدی

پنجشنبه ای که گذشت یعنی 18 شهریور ماه سال 95 ما و خانواده مامان هدی رفتیم بیرون به صرف جوجه کباب. شما هم خیلی خوش خوراک نیستی اما نمی دونم چی شد که یه تیکه جوجه میل کردی مامانی. فرداش جمعه بود و ما ناهار مهمون عموی باباجون بودیم باغ رستوران عطر سیب. شما اونجا خیلی بی حوصله بودی و همش بغل باباجون بودی. یه کوچولو هم خوابیدی و زود بیدار شدی. وقتی اومدیم خونه من احساس کردم بدنت گرم شده به بابا گفتم حسنا بدنش گرمه گفت نه بغل بوده اینجور شده شاید. الهی مردم برات مامان جون. انشالله دیگه تکرار نشه برات چنان تبی کردی که تا حالا سابقه نداشت. زود تبت رو کنترل کردیم و بردیمت دکتر. دوباری هم بالا آوردی. اونجا کلینیک کودکان یه دکتر بد اخلاق...
30 شهريور 1395

بشین توخدا، خسته می شی

سلام طوطی شیرین سخن خونمون خوبی فدات شم. این روزها حسابی خودت با اسباب بازی ها و عروسک های نازت سرگرم بازی کردن هستی. دیروز دیدم به خرست می گی: ب شین توخدا خسته می شی الهی مامان دورت بگرده. آخه از کدوم شیرین زبونی هات برات بنویسم. هزار ماشالله الله اکبر کامل کامل مثل ما صحبت می کنی. دیشب می گی مامان سَمیسیم آماده شده ؟ یعنی سیب زمینی عاشق لباس پوشیدن اونم از نوع پالتو و کلاه و سویشرتی. مدام می ری از تو کمدت در میاری میاری برات بپوشم. هر روز یه کار و یه جمله خوشگل می گی که من و بابا جونی کللــــــــــی براش ذوق می کنیم. شکر خدا دستشویی رفتنون هم خوب پیش رفته و تو این زمینه مشکلی نداری. عاشق نقاشی هستی. مدااام ...
25 شهريور 1395

اولین تئاتر رفتن دختری

سلام قند و نبات مامان و بابا چند وقتیه که تو شهرمون تئاترهای خوبی داره اجرا میشه. از اونجایی که بابا جون دوستای خوبی داره و همیشه هوامونو دارن عمو عادل دوست بابا جون بهمون بلیط کنسرت شهر موش ها رو داد. ما هم به دوستای شما یعنی غزل و نیکا زنگ زدیم تا با هم دیگه بریم برای دیدن تئاتر. شما خیلی هیجان داشتی واسه دیدن کنسرت شهر موش ها. با اینکه از نظر صدا ی کم ناهماهنگ بود و ما بزرگترها اذیت شدیم. اما شما دختر نازم کلی بهت خوش گذشته بودی و همش ایستاده بودی رو پاهای من. جاهایی که آهنگ می زدن شما نانای میکردی و دست می زدی. اونجا هم یه دوست برا خودت پیدا کردی و آخر تئاتر که تموم شد همش مشغول قدم زدن بااون بودی. قربونت برم دختر اجتماعی ...
17 شهريور 1395
1