ثمره زندگي زيبايمان

اينجا دفتر ثبت خاطرات دختري است كه قراره اوايل آبان ماه از طرف خدا براي ما هديه فرستاده بشه.

سومین محرم حسنا جون

سلام عشق من الان که دارم این مطلب رو برای شما می نویسم. شما راحت خوابیدی تو کریر بچگی هات دوست داشتی بشینی. مدام هم می گفتی مامان تکونم بده یه دفعه دیدم خوابت برد. شما اول محرم دنیا اومدی به همین خاطر هر سال اول محرم برات یه نذر کوچولو می دیم.هر جا شد و هر چی بود. انشالله خدا بهمون پول بده برات نذری های بزرگ بدیم. امسال شما خیلی دختر خوبی بودی. برات از محرم و سیاه پوش شدن کوچه ها و خیابون ها گفتم. شما هم هر جا پرچم سیاه می دیدی می گفتی هیأت حسین. امام حسین(ع) نگه دارت باشه عزیز دلم. شب اول محرم رفتیم دوتایی هیات سرکوچمون(حاج نورعلی) چون شب اول بود خیلی خلوت بود. شما هم حسابی اونجا دوست پیدا کرده بودی و برا خودت می گشت...
20 مهر 1395

خاطرات از شیر گرفتنت

هفته قبل پنجشنبه و جمعه مهمون خانواده بابایی بودیم. در ویلاهای سد اکباتان. جای خوش آب و هوایی بود. بابا بزرگ زحمت کشیده بودن و از طرف اداره برامون جا گرفته بودن. همه اقوام هم اومده بودن. شما هم دختر خوبی بودی و کلا با ما همراهی می کردی. کلی شعر می خوندی و دلبری می کردی مثل همیشه ظهر که شد خیلی خوابت می اومد و اصلا حاضر نبودی شیر بخوری( به شیر خوردن میگی: ازی ازو بده مامان) سر شانه بابایی خوابت برد  ولی زود بیدار شدی. عصر کلی بازی کردی و دوباره شب وقت خوابت شد. ساعت یازده چنان گریه می کردی که حد و حساب نداشت. همش می گفتی. بر یم خونه خودمون بخوابیم. دیگه ما هم کوله بار و جم کردیم و اومدیم بیرون. گفتیم شاید تو ماش...
6 مهر 1395
1