ثمره زندگي زيبايمان

شرکت در کلاس‌های هوش و خلاقیت

سلام عشق مامان،‌ دختر نازم. امیدوارم که حالت همیشه خوب و خوش باشه و در کنار پدر و مادرت روزهای خوبی رو بگذرونی. شما در سن 2 سال و 8 ماه و 8 روزگی رفتی کلاس هوش و خلاقیت. از قبل از ماه رمضون با پیگری های خاله سمیه(‌مامان نیکا)‌ برای پیدا کردن ی کلاس خوب برای شما دخترا، بالاخره در کلاس هوش و خلاقیت خانه ریاضیات استاد غیور همدانی ثبت نام شدید. کلاس هاتون سه شنبه هر هفته ساعت 11 تا 12 برگزار میشه. شما هم صبح کلی بهت گفتم حسنا می خوای بری کلاس. شما اولش خیلی خوشحال شدی ولی بعد گفتی نه نریم ... خیلی با جدیت. من و بابایی که خیلی خیلی خوشحال بودیم از اینکه دخترمون می خواد مرحله جدیدی از زندگی رو تجربه کنه. یک رب به ی...
12 تير 1396

عید فطر و ماجرای سفر ما

از چند روز مونده به تعطیلات عید فطر بابایی تصمیم گرفتن که بریم سفر. بعد از اینکه کلی تحقیق کردن آبشار بیشه شهر خرم آباد شد مقصد این سفر. بابایی به خانواده خودش و عمه کوچیکش گفت. و اون ها هم قبول کردن. مامانی بعد از چند سال توفیق شرکت در نماز عید فطر رو پیدا کرده بود. شما و بابایی تو خونه خوابیده بودید و من با شوق و ذوقی توصیف نشدنی رفتم نماز با شکوه عید فطر. اونجا وقتی تو صف نشستم اشک هام سرازیر می شدن .حس خوبی بود خوندن نماز زیر سقف آسمان. ما روز یکشنبه ساعت 8 صبح از خونه اومدیم بیرون در حالی که شما بغل مامان خواب بودی و بعد از رفتن به دیدن حاجی سفرمون رو آغاز کردیم. اونم چه سفری از اول مسیر ماشین عمو مجید(‌شوهر عمه فرشته) ...
8 تير 1396

شناخت اعداد

امروز من و بابایی و شما رفته بودیم خرید شلوار برای بابا جون. شما ی دفعه منو صدا کردی و بین اون همه تیشرت گفتی: اِ مامان این لباسه باباس که براش خریدیاااا، یادته؟ من گفتم بله از همین جا خریدم. گفتی آها چه جالب بعد بابایی تو اتاق پرو بودن شما ی دفعه گفتی اِ مامان جون عدد سه. دیدم از تو آینه روی در اتاق پرو عدد سه به انگلیسی نوشته شده بود و من تا به حال اعداد انگلیسی رو بهت آموزش نداده بودم. فقط 123 فارسی رو برات رو برگه نوشته بودم. بعد برگشتی به من لبخند زدی و گفتی اینم عدد یک که بابا رفته اینجا مادر به فدای این دقتت خانم طلای من. شما در این روز دو سال و 7 ماه و 29 روز سن داشتی قربونت برم این عکس هم در این سن ...
2 تير 1396

ماه رمضان دوست داشتنی

سلام دختر نازنین مامان و بابا قربون چشمات بشم. عشق مامان امروز که این مطلب رو می نویسم 27ماه مبارک رمضانه و شما هم 2 سال و 7 ماه و 28 روز سن داری گلکم. مامان و بابا عاشق ماه رمضون هستن. ماه میهمانی خدا، ماه پر خیر و برکتش. امسال شما معنی روزه بودن ما رو متوجه بودی. اینقدر مهربون و خانمی که وقتی چیزی می خوردی می گفتی: مامان یا بابا اینو برات نگه می دارم افطار شد،‌روزه نبودی بخووووور باااااشه؟ ما هم غرق ذوق و شادی می شدیم که دخترم اینجور خانم مثل آدم بزرگ ها صحبت می کنه. امسال موقع افطار دایی جون حجت بیشتر روزها مهمون ما بود و ی افطاری ساده رو دور هم می خوردیم. شما هم نزدیک اذان که می شد می گفتی: مامان دایی جون داره میا؟ ...
1 تير 1396
1