ثمره زندگي زيبايمان

سفر به مشهدالرضا

سلام گل خوشبوی مامان و بابا. این روزها اینقدر خانم و مؤدب و شیرین زبون شدی که حد و حساب نداره. بعد از خوردن غذا از بابا مامان و خدا خیلی خوب تشکر می کنی، هر جا که بری بلند سلام میدی،کادو که می گیری تشکر می کنی و میگی ممنوووون. مهر ماه امسال بابا جون زحمت کشیدن و ما رو به پابوسی امام خوبی ها بردند. 10 تا 14 مهر ماه میهمان امام رضا(ع) بودیم و حسااااااااااااابی بهمون خوش گذشت. خیلی خیلی. انشالله روزی هر ساله همه باشه. از این بسته ها خیلی خوشت اومده بود و می گفتی مامان برامون جایزه گذاشتن.آبمیوه هاش رو نخوردی و کیک ها رو هم با خودت آوردی همدان. اینجا در راه برگشت به همدان هستیم. از چادر پوشیدن داخل حرم خیلی خوشت اومده...
18 مهر 1397

ثبت نام در کتابخانه

سلام خوشگل نازم. گل قشنگ مامان و بابا،‌قربون چشمای خوشگلت برم که ی روزی می خوای اینا رو بخونی مامان جون. الان که دارم این مطالب رو برای به یادگار ثبت میکنم ساعت 2 بامداده و شما و بابایی خوابیدید. من هم باید کارهای عقب افتاده رو انجام می دادم. گل قشنگم شما هنوز یک ماهی مونده به تولدت، تو این چند وقت علاقه خیلی زیادی به کتاب خوندن داری، صبح به محض اینکه چشم‌های خوشگلت رو باز می کنی تو رختخواب باید برات کتابی که شب گذاشتی بالای سرت رو بخونم. بهترین هدیه که می گیم برای چی بگیریم می گی کتاب، در طول روز اینقدر مامانی برات باید کتاب بخونه که گاهی یادم میره غذا بذارم و دیر میشه. خلاصه اینکه شما خیلی خیلی دختر خوب و ماهی هستی و ...
3 مهر 1397

پایان کلاس‌های تابستانی

امسال تابستان حسنا هر روز کلاس داشتی مامان به جز سه شنبه‌ها. از اونجایی که به ژیمناستیک علاقه داری شما رو ثبت نام کردم و هر روز هفته ای سه روز ساعت 11 باید با هم می رفتیم و شما کلی اونجا دوست پیدا کرده بودی و بچه های بزرگتر هواتو داشتن و دخترای خوبی بودن. یکشنبه‌ها هم کلاس بازی و ریاضی داشتی و پنجشنبه ها هم کلاس هوش و خلاقیت داشتی که این هفته هم آخرین جلسه اونه. عکس‌هاش رو برات میزارم خوشگلم
12 شهريور 1397

دخترم خواهردار میشه

سلام خوشگل خانم مامان. قشنگم، خوشگلم، خانمم. یکی از رویاهای مامان داشتن خواهر بود. چون خودم خواهر نداشتم و مامانمم خواهر نداشت و اونم مامانش خواهر نداشت و کلاً‌ از نعمت خاله بی‌بهره بودیم خیلی دوست داشتم شما ی خواهر داشته باشی و از خدا خواسته بودم نی نی دوم ما هم دختر بشه. اردیبهشت امسال فهمیدیم که نی نی تو دل مامان جون لونه کرده و درست در شب عید غدیر خم وقتی رفتم سونوگرافی و بهم گفت نی نی تون دختره از خوشحالی اشکام دراومد. خدایا شکرت که هر چی خواستم بهم دادی. حالا انشالله اوایل بهمن یا آخرای دی ی دختر دیگه میاد و میشه خواهر حسنا. انشالله که قدمش پر خیر و برکت باشه برامون و اونو هم مثل شما دوست داشته باشم. مژد...
12 شهريور 1397

حضور در برنامه‌های روز خبرنگار

سلام گل قشنگم. شما امسال با مامانی و در بعضی از مراسم ها با حضور بابایی در مراسم‌های روز خبرنگار شرکت کردی. اولین برنامه، پیاده روی خانوادگی بود که در مسیر تپه عباس آباد برگزار شد و در رستوران بالا استخر به صرف صبحانه مهمون شدیم.امسال عزیز جون هم با ما همراه شد. یکی از مراسم‌های ثابت این روز انجام قرعه کشی و دادن هدیه به شرکت کننده هاست. امسال شما،‌بابایی و من و عزیز جون هر سه اسممون دراومد. شما سه تا کارت هدیه صد تومنی برنده شدید و من 50 تومنی. شرکت در مراسمی که توسط شهرداری همدان برگزار می شد هم یکی دیگه از برنامه ها بود که شما اونجا با کلی از بچه‌ها بازی کردی و بهت حسابی خوش گذشت.عزیز جون هم مثل همیشه به ...
17 مرداد 1397

بازی‌هایی که دوست داری

سلام خوشگل مامان. الهی دورت بگردم،‌اگه بدونی مامان چقدر دوست داره. الهی که خودت یک روز مامان بشی و بدونی چقدر بچه ها برای پدر و مادر عزیزن. این روزها کارهای خوبی انجام می دی. دختر خانم و حرف گوش کنی هستی. هر چند بعضی وقت‌ها باید حرف حرف  خودت باشه. این روزها بازی‌های جالبی انجام می دی که چندتاش رو برات اینجا به یادگار میزارم اینجا یک دونه از وسایل بابا رو برداشتی و اینو ساختی دخترم هزار ماشالله اسم همه ماشین‌هایی که تو خیابون می بینی رو بلدی و علاقه زیادی به ماشین داری. اینجا هم برای ماشین‌هات پارکینگ درست کردی.مامان به قربونت عززززیزم با مداد رنگی‌هات شکل های مختلف درست م...
18 تير 1397

بازی هایی که از قبل انجام می دادی

سلام خوشگل دخترم الهی که همیشه تن سالم داشته باشی و روزگار باهات مهربون باشه. ما هم کنارت سالم و سلامت باشیم و شاهد خنده‌هات و موفقیت هات باشیم گل نازم. الهی که همه بچه ها با ناز پدر و مادر بزرگ بشن و زیر سایه بزرگترها باشن. شما معمولا خودت خیلی خوب بازی می کنی. هر چند که دو سال اول تا شاید هم دو سال و نیم یا شایدم سه سالگی با هم خیلی بازی می کردیم. الان بیشتر دوست داری من جای اشیاء، حیوانات و حتی انگشت دستم برات میشه ی مورچه. یا خرگوش. جای اونا صحبت کنم. اما یکسری از بازی هایی که کوچکتر بودی رو با هم انجام می دادیم دیگه خودت اونا رو گهگاهی انجام می دی. این عکس هایی که الان اینجا هست مربوط به زمان دو نیم سالگی به بعد شما ...
15 تير 1397

حضور در جشنواره ملی پویانمایی

15 اردیبهشت امسال همدان میزبان نخستین جشنواره ملی پویا نمایی بود و برنامه های جانبی اون از چند روز قبل آغاز شده بود و من و شما و باباجون تو برنامه‌هایی که برای بچه ها در سطح شهر تدارک دیده شده بود شرکت کردی و کلی بهت خوش گذشت. روز جمعه 13 اردیبهشت ماه وقتی تو پیاده‌راه بوعلی عمومهربون و خاله سارا برنامه داشتن کلی شما رو تو تلویزیون نشون داده بود و شما کلی از این بابت خوشحال و شاد بودی. بعد از تماشای یکی از برنامه ها از طرف اخبار جوانه ها هم باهات مصاحبه کردن و بهت گفتن با کی برنامه کودک نگاه می کنی شما هم خیلی شیک گفتی با بابا بعد دوباره گفتی نه با بابا مامان. بعد ازت پرسیدن چه برن...
17 ارديبهشت 1397

تماشای فیلشاه و گفتگو با حسنا جونی

سلام عشق خوشگل مامان. چند وقتی بود که فیلم پویانمایی فیلشاه از شبکه پویا تبلیغ می شد و شما هم دوست داشتی اون رو بری و ببینی. یکی از روزها آقای سردبیر به مامانی گفت یه گزارش در خصوص این فیلم سینمایی بنویس و قرار شد من و شما و بابایی بریم سینما. اونجا بعد از تماشای فیلم با بچه های مختلف گفتگو کردیم و نظرشون رو هم در مورد این فیلم پرسیدیم. فیلم خوبی بود و می تونست البته بهتر از این هم باشه. با توجه به اینکه برای گروهی سنی کودک ساخته شده بود. خلاصه اینکه با شما هم گفتگو کردم و شما هم خیلی خانم و خوشگل جوابم رو دادی، بعد عکس شما هم کنار عکس سایر بچه ها توی روزنامه چاپ شد( 27- فروردین- 97) قربون دختر نازم برم که اینقدر خوشگل حرف میز...
30 فروردين 1397

جشن تولد غزل جون

9 فروردین سالروز تولد غزل خاله سمیه است. که امسال فکر می کنم 21 فروردین بود که ما( نیکا، رها و حسنا ) دعوت شدیم خونه غزل خانم جشن تولد. از اونجایی که شما عروسک دوست نداری گفتی مامان براش عروسک بخر. می خواستی ببینی اون دوست داره یانه. کلا شما با عروسکهایی که شکل خرس و حیوانات باشن بیشتر ارتباط برقرار می کنی و دوست داری. خلاصه اینکه شما ی عروسک برای نیکا خانم بردی و من هم ی بلوز شلوار خوشمل براش بردم. شما هم اونجا با رها و غزل بازی می کردی و وسطاش هی می اومدی گله و شکایت و گاهی گریه.... از مهد رفتن شما 4 روز میگذشت که رفتم خونه غزل و همین مدت هم ی مقداری ارتباط برقرار کردنت با بچه های کوچیک تر از خودت بهتر شده. اونجا وقتی خاله سمیه...
23 فروردين 1397