حسنای ناز ماحسنای ناز ما، تا این لحظه 4 سال و 2 ماه و 24 روز سن دارد

ثمره زندگي زيبايمان

حضور در جشنواره ملی پویانمایی

15 اردیبهشت امسال همدان میزبان نخستین جشنواره ملی پویا نمایی بود و برنامه های جانبی اون از چند روز قبل آغاز شده بود و من و شما و باباجون تو برنامه‌هایی که برای بچه ها در سطح شهر تدارک دیده شده بود شرکت کردی و کلی بهت خوش گذشت. روز جمعه 13 اردیبهشت ماه وقتی تو پیاده‌راه بوعلی عمومهربون و خاله سارا برنامه داشتن کلی شما رو تو تلویزیون نشون داده بود و شما کلی از این بابت خوشحال و شاد بودی. بعد از تماشای یکی از برنامه ها از طرف اخبار جوانه ها هم باهات مصاحبه کردن و بهت گفتن با کی برنامه کودک نگاه می کنی شما هم خیلی شیک گفتی با بابا بعد دوباره گفتی نه با بابا مامان. بعد ازت پرسیدن چه برن...
17 ارديبهشت 1397

تماشای فیلشاه و گفتگو با حسنا جونی

سلام عشق خوشگل مامان. چند وقتی بود که فیلم پویانمایی فیلشاه از شبکه پویا تبلیغ می شد و شما هم دوست داشتی اون رو بری و ببینی. یکی از روزها آقای سردبیر به مامانی گفت یه گزارش در خصوص این فیلم سینمایی بنویس و قرار شد من و شما و بابایی بریم سینما. اونجا بعد از تماشای فیلم با بچه های مختلف گفتگو کردیم و نظرشون رو هم در مورد این فیلم پرسیدیم. فیلم خوبی بود و می تونست البته بهتر از این هم باشه. با توجه به اینکه برای گروهی سنی کودک ساخته شده بود. خلاصه اینکه با شما هم گفتگو کردم و شما هم خیلی خانم و خوشگل جوابم رو دادی، بعد عکس شما هم کنار عکس سایر بچه ها توی روزنامه چاپ شد( 27- فروردین- 97) قربون دختر نازم برم که اینقدر خوشگل حرف میز...
30 فروردين 1397

جشن تولد غزل جون

9 فروردین سالروز تولد غزل خاله سمیه است. که امسال فکر می کنم 21 فروردین بود که ما( نیکا، رها و حسنا ) دعوت شدیم خونه غزل خانم جشن تولد. از اونجایی که شما عروسک دوست نداری گفتی مامان براش عروسک بخر. می خواستی ببینی اون دوست داره یانه. کلا شما با عروسکهایی که شکل خرس و حیوانات باشن بیشتر ارتباط برقرار می کنی و دوست داری. خلاصه اینکه شما ی عروسک برای نیکا خانم بردی و من هم ی بلوز شلوار خوشمل براش بردم. شما هم اونجا با رها و غزل بازی می کردی و وسطاش هی می اومدی گله و شکایت و گاهی گریه.... از مهد رفتن شما 4 روز میگذشت که رفتم خونه غزل و همین مدت هم ی مقداری ارتباط برقرار کردنت با بچه های کوچیک تر از خودت بهتر شده. اونجا وقتی خاله سمیه...
23 فروردين 1397

اولین مهد کودک رفتن و نرفتنت

من و بابایی تصمیم گرفتیم امسال شما رو مهدکودک نام نویسی کنیم چند تا مهد رو هم رفتیم ودیدیم و در آخر تصمیم گرفتیم شما رو مهدکودک متین کنار خونمون ثبت نام کنیم. روز اول مهد من ی 15 دقیقه ای کنارت بودم و شما بدون گریه خداحافظی کردی و با بچه ها بازی کردی. دقیقا 18 مهر ماه روز مهد رفتن حسنا خانم برای اولین بار بود و کلی هم ذوق و شوق داشتی مامان اینم عکس موقع رفتن به مهد سرپله های خونمون.فروردین امسال هوا خیلی خیلی سرد بود. خیلی سرد اینم وقتی رفتی پیش بچه‌ها مامان به قربونت بره عزیزم اینقدر خانم و ماه شدی ماشالله از روز دوم و سوم...
19 فروردين 1397

سیزده بدر 97

سلام گل خوشگل مامان  سیزده بدر نوروز 97 امسال ناهار مهمون خاله فاطمه( خاله بابایی بودیم) که رفتیم باغ دوست خاله مهناز و شما اونجا کلی بازی کردی و خوش گذروندی. بعد از خوردن ناهار که شامی کباب خوشمزه بود رفتیم باغ عزیز و آقاجون. اونجا هم با دلینا کلی بازی کردی،‌تاب بازی،‌آب بازی،‌آتیش بازی و...ما عصرش بعد از خوردن عصرونه زودتر برگشتیم چون هم هوا سرد بود و همین اینکه مامان و بابا و دختر خیلی خسته بودن.برعکس همیشه هم که همه جا ترافیک بود امسال خبری از شلوغی خیابان ها نبود و از روزهای عادی خلوت تر بود. خیلی خیلی خانم و مهربون شدی هزار ماشالله،‌قبلا با بچه‌های کوچیک ...
17 فروردين 1397

اسفند 96 و خاطرات نوروز 97

سلام خوشگل مامان. چیزی به پایان سال 96 نمونده، امسال کارهای خونه تکونی رو زودتر انجام دادم ولی با این حال برای لحظات آخر هم کار مونده بود. اول اینکه بگم اول اسفند ماه تولد بابا جون بود و ما هم دو تا خانواده‌ها رو دعوت کردیم و ی شام خوشمزه به همراه کیک خوشمزه برای باباجون درست کردیم. شما هم مثل همیشه بهت خیلی خوش گذشت و همه مهمون‌ها تو زحمت افتادن. امسال عید قرار بود ما و خانواده مامانی بریم مسافرت، خانواده بابایی هم به همراه همه فامیلاشون قرار بود برن کربلا(‌خوش به سعادتشون) امسال شما کلی ذوق داشتی واسه عید دیدنی رفتن و برداشتن شکلات که متأسفانه همه مسافرت بودن و ما هم رفتیم رامسر به اتفاق عموهای مامان( عمو حسین، ع...
16 فروردين 1397

تولد مامانی

6 بهمن ماه تولد مامان جون بود که بابایی مثل هر سال سنگ تموم گذاشت و برای اولین بار کیک تولد مامان رو خودش درست کرد و خیلی خیلی هم خوشمزه و عالی بود. دو تا خانواده ها هم با هم دعوت شده بودن و حسابی تو زحمت افتادن. دستشون درد نکنه. حاجی و خامجی( شمابه مامان بزرگ بابا به جای حاج خانوم می گی خامجی) رو بابایی گفت نمی گم بیان که تو زحمت نیفتن. عمو و زنمو هم جشن تولد دو سالگی داداش زنمو دعوت بودن و کلی عذرخواهی کردن با این وجود هدیه شون رو هم داده بودن کیک خوشمزه ای که بابایی برای اولین بار پخت و تزئین کرد. عالی بود شما باز با همون لباس قربون ادا درآوردنت بشم. این چند وقت حسابی عاشق عمو مهدی شدی. با اینکه ایشون تهران هستن و ش...
8 بهمن 1396

دیماه پر تولد

دی ماه امسال هم با همه خوبی هاش به پایان رسید. ببخشید که مامان نرسیده به موقع برات اینجا رو به روز کنه. ماشالله شما اینقدر انرژی داری که دیگه مامانی نمیرسه به موقع بیاد اینجا. منم که آفیش هام هر روز شده و وقت می بره. این ماه تولد عزیزجون و عمو امیر و دایی حجت بود. شما هم که عاشق تولد و انگشت زدن به کیک هستی. هزار ماشالله جایی که نباید انگشت بزنی رو خودت می دونی. تولد عمو امیر مهمون های زنمو هم بودن و شما خیلی خانم دست به کیک نزدی بدون اینکه من بهت تذکر بدم. اینم تولددایی جون. شما هم که عشق این لباسه هستی که عزیز جون رو سیسمونی شما گذاشته بود. یعنی هر تولدی بودی و خونه بودیم شمارفتی و با ذوق اینو پوشیدی. دورت ب...
11 دی 1396

دنیا اومدن نی نی

  سلام گل نازم که داری روز به روز خانم‌تر می شی و تغییر کردی. قربون قد و بالات بشم. اگه بدونی چقدر دوستت دارم که حد و نصاب نداره. الان که دارم مطالب وبلاگت رو میزارم شما تو تختت خوابیدی و بابا جون هم خوابیدن. منم به عشق شما دارم وبلاگت رو برات ثبت می کنم عشقم. این ماه یعنی آذر ماه سه تا نی نی ناز دنیا اومدن. به نام های رُزا،‌غزل و رضا رزا دختر همکار سابق مامانیه که ی روز با مامان نیکا و یکی دیگه از همکارامون رفتیم دیدنشون. اونجا خیلی مودب بودی و با روهام که صاحب خواهر شده حسابی بازی می کردی. برای استفاده از وسایل هم قبلش اجازه می گرفتی. حتی شکلات رو اجازه می گرفتی و بر می داشتی. ما مامانا مشغول تعریف بودیم که دیدم ...
25 آذر 1396