ثمره زندگي زيبايمان
X

ثمره زندگي زيبايمان
اينجا دفتر ثبت خاطرات دختري است كه قراره اوايل آبان ماه از طرف خدا براي ما هديه فرستاده بشه.

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ
بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ
وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا
ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ



[موضوع : ]
[ يکشنبه 23 آذر 1393 ] [ 18:24 ] [ مامان هدی ]

امروز من و بابایی و شما رفته بودیم خرید شلوار برای بابا جون. شما ی دفعه منو صدا کردی و بین اون همه تیشرت گفتی: اِ مامان این لباسه باباس که براش خریدیاااا، یادته؟

من گفتم بله از همین جا خریدم. گفتی آها چه جالب

بعد بابایی تو اتاق پرو بودن شما ی دفعه گفتی اِ مامان جون عدد سه. دیدم از تو آینه روی در اتاق پرو عدد سه به انگلیسی نوشته شده بود و من تا به حال اعداد انگلیسی رو بهت آموزش نداده بودم. فقط 123 فارسی رو برات رو برگه نوشته بودم.

بعد برگشتی به من لبخند زدی و گفتی اینم عدد یک که بابا رفته اینجا

مادر به فدای این دقتت خانم طلای من.

شما در این روز دو سال و 7 ماه و 29 روز سن داشتی قربونت برم

این عکس هم در این سن ازت گرفته شده تو مسیر برای خرید لباس بابا جونی، همه لباس ها رو هم خودت انتخاب کردی. من با این شلوارک می خواستم برات ی بلوز خنک آبی داری بپوشم که خودت مقاومت کردی و اونو گذاشتی داخل کشو لباسات بعد گفتی:‌نه وااااایسا اینو بپوشاااا

گل سر و کیفت رو هم خودت انتخاب کردی. هزار ماشالله به دختر نازم. عااااااشقتم

امشب افطاری خونه عمو امیر دعوتیم و الان شما در این ساعت خوابیدی گل مامان

 



[موضوع : ]
[ جمعه 2 تير 1396 ] [ 18:46 ] [ مامان هدی ]

سلام دختر نازنین مامان و بابا

قربون چشمات بشم. عشق مامان امروز که این مطلب رو می نویسم 27ماه مبارک رمضانه و شما هم 2 سال و 7 ماه و 28 روز سن داری گلکم.

مامان و بابا عاشق ماه رمضون هستن. ماه میهمانی خدا، ماه پر خیر و برکتش. امسال شما معنی روزه بودن ما رو متوجه بودی. اینقدر مهربون و خانمی که وقتی چیزی می خوردی می گفتی: مامان یا بابا اینو برات نگه می دارم افطار شد،‌روزه نبودی بخووووور باااااشه؟ ما هم غرق ذوق و شادی می شدیم که دخترم اینجور خانم مثل آدم بزرگ ها صحبت می کنه.

امسال موقع افطار دایی جون حجت بیشتر روزها مهمون ما بود و ی افطاری ساده رو دور هم می خوردیم. شما هم نزدیک اذان که می شد می گفتی: مامان دایی جون داره میا؟

شب های قدر هم امسال رفتیم گلزار شهدا،‌شما هر سه شب رو خوابیده بودی نقل و نباتم. اونجا برای سلامتی همه بچه ها دعا کردم. انشالله شما هم سلامت باشی نفسم.

شب نوزدهم قبل رفتن به مراسم احیاء بابایی دنبال ی قرآن کوچولو بود که قبلا تو اتاق شما بود. از من پرسید من خبر نداشتم کجاست. گفت حسنا جون اون قرآن کوچیکه کجاست قبلا تو اتاق شما بود؟ شما هم بدو بدو دویدی سمت اتاقت و سریع بالای کمدت رو نشون دادی و گفتی اینجاس اینجاس

26 ماه رمضان هم خانواده بابایی رو به همراه عمه بابایی دعوت کردیم و شما هم خیلی خانم بودی و کلی با مهمونا تعریف کردی.

هزار ماشالله حافظه دراز مدتت خیلی خوبه و مدام خاطرات حتی یکسال پیش رو تعریفی می کنی.

12 ماه رمضون هم خانواده مامانی رو با عموی من دعوت کردیم و شما هم کلی با عموی من بازی کردی و صد البته دلبری کردی.

شب نوزدهم ماه مبارک رمضان(‌گلزار شهدا)



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 1 تير 1396 ] [ 19:59 ] [ مامان هدی ]

سی و یک ماهگیت رو تبریک می گم عشقم.

این روزها همش به این فکر می کنم که چقدر زود داری بزرگ و بزرگ می شی عشق مامان

عاشق بازی کردنی. مدام هم میای و می گی مااااامان بیااا، بیاااااااا ی بازی جدید بکنیم. با عروسک هات بازی می کنی.

براشون واکسن می زنی و دارو بهشون می دی. لذت می برم وقتی اینجور خودت بازی می کنی.

وقتی می ریم پارک عاشق سوار شدن این ماشین های کنترلی هستی و قطار شهربازی.

همش هم می گی: مااامان ایشالا بزرگه بزرگ بشم سوار این کش ها بشم بپرم بااااااالا.

بعد من می گم مامان جون شما الانم بزرگ شدی. می گی: نه بزرررررررگ بزرگ بِِشم



[موضوع : ]
[ جمعه 5 خرداد 1396 ] [ 12:34 ] [ مامان هدی ]

این پست تکمیل می شود



[موضوع : ]
[ جمعه 5 خرداد 1396 ] [ 12:31 ] [ مامان هدی ]

سال 96 هم بعد از همه بدو بدوهاش آغاز شد.بهاری نو و سالی نو. شما معنا و مفهوم عید و نوروز رو امسال خیلی بهتر درک می کردی و برای لحظه سال تحویل هم خیلی شوق و ذوق داشتی. ما هم سال تحویل خونه خودمون بودیم و به محض تحویل سال رفتیم خونه حاجی و مامان بزرگ اینا.

بعدش هم رفتیم خونه آقاجون و عزیزجون. شما هم کلی عیدی گرفتی. البته مامان و بابا هم مثل هر سال بی نصیب نموندن.

شام هم خونه آقا جون بودیم. و تا دوم عید مشغول دید و بازدید بودیم. البته اکثرا نبودن و رفته بودن سفر.

امسال هم با آقا جون و دایی جونا رفتیم شمال( بندرانزلی) که خییلی خیلی بهمون خوش گذشت.شما هم خیلی دختر خوبی بودی و تو مسیر جاده اصلا اذیتمون نکردی و با وجود شما مسیر خیلی برامون کوتاهتر شده بود.

تو مسیر چیزهای جدید می دیدی و سوال می کردی.

عاشق دریا و ساحل شده بودی و حاضر نبودی بریم ویلا

لب ساحل هم برا خودت با مامان و بابا کلی اسب سواری کردی و لذت بردی

دختر نازم بابا جون هم زحمت کشیدن و سیزده بدر ما رو بردن مشهد زیارت امام رضا(ع)

شما اولین بار بود که می رفتی مشهد و با وجود اینکه هوا به شددددت سرد بود اما هتل ما که  ماه عسل بود و نزدیک حرم به همین خاطر سریع می رسیدیم

راستی کالسکه نیکا جون هم چون مدل عصایی بود و سبک ازشون امانت کرفتیم و اونجا حسابی کمکون بود.دستشون درد نکنه

هوا فکر می کنم ده درجه بیشتر زیر صفر بود

شما هم حسابی تو صحن های زیبای حرم برا خودت بدو بدو می کردی.

یکی از تفریحاتتم این بود که هر چی بهت می دادن (‌تو پرواز، ترمینال، تو حرم تو هتل) همه رو جم می کردی تو پلاستیکدرسخوانمحبت و اونا رو همه اش رو آوردی خونه

اینجا هم تو اتوبوس برای اولین بار آبمیوه خوردی و بعدش بالا آوردی. مردم برات. بعد از اون تا چند روز همش می گفتی بابا با ماشین نریم تخ می کنمخطا

موقع پرواز شما چون از نیمه شب بیدار بودی و پروازمون ساعت 7 صبح بود خیلی خوابت می اومد و حاضر نبودی بشینی روی صندلی. به مجض اینکه پرواز کردیم شما خوابت برد. و چیزی ندیدی.

اما موقع برگشت شما حسابی بهت خوش گذشت و لذت بردی. دست بابا جون درد نکنه. شانزدهم فروردین هم خونه بودیم.

مامانی هم برای اولین بار نزدیک ضریح شد.خیلی بهمون خوش گذشت



[موضوع : ]
[ شنبه 19 فروردين 1396 ] [ 16:57 ] [ مامان هدی ]

سلام دختر نازنینم.

قربون چشمای قشنگت بشم که با سواد شدی و داری این خاطرات رو می خونی.

کم کم بوی عید همه جا احساس می شه و من و شما و بابایی هم مثل همه پدر و مادرها اول برای شما لباس عید خریدیم.

مبارکت باشه گل ناز مامان و بابا.

شما اینقدر خانم هستی که من و بابا تمام کارها رو تو یکی دو روز انجام دادیم. برای بابایی و من و شما کلی خرید کردیم و خوشحال و شاد و خندون اومدیم سراغ کارهای خونه.

شما هم به ما کمک می کردی و مشارکت داشتی تو همممممممممه کارها. هزار ماشالله مثل بلبل صحبت می کنی و ما رو می خندونی و تمام خستگی رو از تن ما بیرون می کنی. فداااااااااات

انشالله سال خیلی خیلی خوبی داشته باشیم.

برای همه سلامتی آرزو می کنیم. مخصوصا پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها و بچه ها

دوستت دارم عشقم.

عکس های خونه تکونی رو هنوز پیدا نکردم.بعدا میزارم برات



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 25 اسفند 1395 ] [ 16:56 ] [ مامان هدی ]

دختر نازم اگر امروز بخوام برات بنویسم اینقدر دلم گرفته از دنیا که هنوز ننوشته چشمام پر از اشک شد.

وقتی به یه سنی می رسی تازه می فهمی که چه عمری رو طی کردی و چقدر وجود پدر و مادر برات ارزشمندتر از قبل می شه. خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی.

این روزها همش به بالا رفتن سن پدر و مادرم فکر می کنم. امسال آقاجون 56 ساله میشن و عزیز جون 53 ساله. هزار ماشالله جون هستن اما سفید شدن موهاشون و چروک شدن دستای پدر و مادر خیلی سخته.

مخصوصا اینکه با زحمت و سختی بچه هاشون رو بزرگ کرده باشن. دلم می خواد هررررررر چقدر که می تونم باهاشون باشم و بهشون احترام بزارم.

تمام این پست رو با اشک و گریه دارم می نویسم.

آخرای بهمن ماه بود که برای اینکه عزیزجون شب ها نفس تنگی می گیرن به بیمارستان قلب فرشچیان رفتیم. بعد از ویزیت دکتر سریع بهمون گفتند باید بستری بشن.

من تمام سالن بیمارستان رو با گریه طی کردم تا برسم به پذیرش. روزهای سختی بود. عزیز جون ده روز بیمارستان بستری بودن. خودشون روحیه خوبی دارن اما من دیدن اون صحنه ها برام مشکل بود و طاقت فرسا.

انشالله که 120 سال عمر با عزت و سلامتی داشته باشند همه پدر و مادرها

بعد از کلی معاینه و نمونه خونه و آزمایش های مختلف گفتند قلب عزیز جون ضعیف شده. حالا بعد از گذشت چند ماه متوجه شدیم که کم کاری شدید تیروئید هم دارن و احتمال ضعیف شدن قلب شاید همین موضوع باشه. چیزی که دکترها اصلا به اون توجه نکردن و من خودم با خوندن مقالات علمی بهش دارم میرسم.

کاش پزشک های ما خیلی با دقت بیشتری به مریض هاشون رسیدگی کنن.

خلاصه اینکه تولد بابا جونی که اول اسفند ماه بود برگزار نشد و به محض مرخص شدن عزیز جون از بیمارستان با یک روز تاخیر دایی جون سجاد کیک خوشگلی برای بابا جونی خریدن و آوردن خونه ما.

اینم عکسش

من هم بعد چند روز ی کیک خوشگل مامان بزرگه خریدن و تولد بابا جون رو با خوشحالی جشن گرفتیم.

من هم یه کیف چرم خوشگل به باباجونی هدیه دادم.

شما دختر نازم تو این مدتی که من بیمارستان پیش عزیز جون بودم دختر خوبی بودی و پیش بابایی و مامان بزرگه بودی. من هم فقط دو شب خوابیدن پیش عزیز جون بودم و بقیه رو اومدم پیش شما.

شما یه روزش رفتی خونه نیکا جونی و اونجا کلی بازی کرده بودی.

حسابی دلت برای مامان جون تنگ شده بود و من هم همینطور ولی چاره ای نبود. فاصله خونه مامان بزرگه تا بیمارستان هم یه خیابان کوچیک بود که من عصر به عصر می اومدم پیشت.

هر بار که از بیمارستان می اومدم برات یه جایزه می گرفتم و شما هم خیلی خوشحال می شدی

دختر نازم پدر و مادر خیلی خیلی عزیزن.خیلی برامون زحمت می کشن. امیدوارم ما هم پدر ومادر خوبی برای تو نازنین دختر باشیم.

الهی که هیچ بچه ای بدون ناز پدر و مادر نباشه.

اینجا خونه خاله سمیه هستی. واقعاازش ممنونم به شما خیلی خوش گذشته بود

 

 

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 19 اسفند 1395 ] [ 16:53 ] [ مامان هدی ]

امسال 6 بهمن ماه تولد مامان هدی بود. بابا جون بهت از قبل گفته بود که تولد مامان هدی داره میرسه. شما هم در طول روز چندین بار ازم می پرسیدی: مامان تولد شماست.قربون شما گفتنتبوس

می گفتم بلــــــــــــه. بعد خاطره تولد خودت رو برام تعریف می کردی. می گفتی: یه بار تولدم بود اومدم فوت کنم شممو یه مرتبه از رو مبل افتـــــــــــــــــادم.

منم حتما باید بگم مردم الهی. بعدش چی شد. شما هم می گی: هیچی،‌گریه کردم

به خاطر کار بابا جون جشن تولد من با ی شب تآخیر برگزار شد. البته بابا جونی زحمت کشیدن و شب تولد ما رو بردن رستوران و یه شام خوشمزه مهمونمون کردن.

دستشون درد نکنه. بابایی خیلی مااااااه

دیشب هم مامان و بابای من اومدن خونمون و بابا جونی برامون از بیرون غذا گرفت و کیک خوشگل خرید.300 تومن هم نقدی پرداخت کردن. عزیز جون و آقا جون یه شکلات خوری خوشگل یه بلوز و یه روسری آوردن. دایی جون سجاد و حجت هم یه سکه پارسیان و عطر خوشبو هدیه دادن.شما هم به مامان یه نقاشی قشنگ هدیه دادی.

بابایی گفت از طرف حسنا چی بهت بدیم . منم گفتم حسنا بدو یه نقاشی برا مامان بکش بهم کادو بده. شما هم زود گفتی: باشه، الان، پس نبینی.

بعد زود رفتی تو اتاقت و با خودت هی می گفتی الان یه چی بکشم مامان بگه واااای چقدر قشنگه دخترممحبت

بعد من رفتم تو آشپزخونه و شما هم بدو بدو با دفتر نقاشی به دست اومدی گفتی ببین مامان اینم کادوت. گفتم واااای چقدر قشنگه دخترم چی کشیدی. گفتی پیشی کشیدم با دایره کلی بوست کردم مامان جونیبوس

به بابایی گفتم وقتی بزاریم نقاشی بکشه و اونو به دیگران و خودمون هدیه بده بعدا استعدادش شکوفا میشه بعدها برامون کاردستی درست می کنه. بابایی هم از این حرف من خیلی خوشش اومد.
تشویق

امروز جمعه ناهار هم بابا جونی زنگ زد به مامان بزرگه که ناهار مهمون من هستید  می خوام کباب درست کنم. رفت گوشت خرید و دست به کار شد  و یه کباب خوشمزه داد به همه.

ولی مامان بزرگ بابایی که خامجی صداش می کنی شما گفت باید پول گوشت رو حساب کنیخندونکبابایی هم خوشحال شدخندونک

حالا عکس ها رو بعدا میزارم برات.

شما حسابی خانم و خانم تر از قبل شدی. برای بیشتر کارها که می خوای انجام بدی اجازه می گیری.

تمام وسایلت رو مرتب و منظم میزاری سرجاش.

دیشب وقتی می خواستیم بخوابیم شما رفتی تو اتاقت و با اینکه چراغ خاموش بوده گیرسرتو گذاشتی تو کمدت و زود اومدی خوابیدی.

امروز عصر هم خونه خامجی بودیم شما به حدی خوابت می اومد که در حالت نشسته رو مبل خوابت برد. الهی دورت بگردم الانم خوابی مامان جون. خواب های خوب ببینی

همش می گم یعنی میرسی اینا رو بخونی.

اگر هم نخونی خودم از خوندنشون و تجدید خاطرات شیرین لذت می برم.

شکر خدا برف خوبی هم بارید و شما تو حیاط حاجی جون کلی بازی کردی.و بابایی برات آدم برفی ساخت شما هم کلی بدون دستکش برف بازی کردی.

دیگه اینکه عمو مهدی هم از تهران برات یه بازی فکری خوبی آورده که شما عاشقش شدی. عکس اون رو هم میزارم.

فدای چشمای قشنگت دختر نازم از راه دور می بوسمت.چشمای قشنگت رو که الان داری می خونی

شما دقیقا در این تاریخ 2 سال و 3 ماه و چهار روزه هستی.

خونه مامان بزرگه( تولد مامان هدی و کباب بابا پز)

رستوران چوبین تولد مامان هدی

 



[موضوع : ]
[ جمعه 8 بهمن 1395 ] [ 18:52 ] [ مامان هدی ]

سلام عشق دو سال و دو ماه و 25 روزه مامان و بابا

خوبی خانوم خانما

وقتی این مطالب رو می نویسم تو ذهنم تصویری از آینده روشن شما دارم که داری اینا رو می خونی.

امیدوارم تپش قلب یه مادر که داره برای ناز دخترش خاطراتشو ثبت می کنه اون لحظه تصور کنی یا حتی بعدهااااا احساسش کنی.

دختر نازنیم، گل بهارم،‌عمر جاویدانم

دیروز یعنی سه شنبه 28 دی ماه 95 یه مهمون کوچولو داشتی که به قول خودش خیلی خیلی بزرگ شده بود.

ملینا

همسایه عزیز جون بودن و از لحظه ای که دنیا اومده بودن تا دو سالگی همسایه عزیز جون بودن، ملینا دختر باهوشیه ماشالله و استعدادهای خوبی هم داره.

الان چهار ساله شده و حساااابی خانوم شده. مثل شما گلم

ساعت ده صبح بابایی رو فرستادم دنبال ملینا خانوم و صبحونه رو با هم دیگه خوردین.

شما کااااملا ارتباط خوبی باهاش داشتی

مدام کتاب هاتو می آوردی و باهاش تعریف می کردی و حتی شکل های ریز و محو کتابت رو بهش نشون می دادی

هی بهش می گفتی ملینا خانوم. و اون خوشش نمی اومد.

یکمی هم به خاطر اقتضای سنش با شما همکاری نمی کرد اما شما اینو متوجه نمی شدی و همچنان با عشق و محبت باهاش صحبت می کردی

الهی دورت بگردم که اینقد خانومی ماشالله

دختر نازم

امروز هم صبحونه رو با نیکای خاله سمیه خوردی ،‌قبلا گفته بودم نیکا دختر همکار مامان جونه و با هم 5 ماه اختلاف سن دارید.

برعکس که ملینا باهات ارتباط زیاد خوبی نداشت اما نیکا حسابی باهات بازی کرد و به حرف هات گوش می داد.

اوایل شما هی بهانه می گرفتی و نیکا دست به وسایل و کتابت می زد ناراحت می شدی و با غرغر کردن زود نگاه من می کردی.

منم بهت گفتم نیکا مهمونه و میره خونشون و تمام این وسایل و کتابها می مونه برا حسنا اما زیاد فایده نداشت.

منم دفعه بعد که غر زدی دیدم سریع نگاه من کردی منم اصلا به روی خودم نیاوردم

دیدم شما هم رفتارت به کل تغییر کرد.

خلاصه حسابی با هم دوست بودید و با مهربونی بازی کردید.

روز خوبی برات بود به حدی بازی کردی و خسته شدی که همیشه ساعت 4 بعدازظهر می خوابی ولی امروز ساعت یک و نیم خوابت برد.

شما و نیکا خانوم 

بوسحسنای 26 ماهه و نیکای 31 ماههبوس

اینم ملینا خانوم چهار ساله

وقتی شما ملینا رو با لباس عروس دیدی چناااااااااااااان گریه ای کردی که تا حالا ندیده بودم. با تمام غصه و غم گریه کردی.غمگین

مامانت بمیره، زود رفتی سراغ کمد لباس هات، گفتی حالا من چی بپوشمممم. منم ژست بگیرم. با گریه و دلی شکسته می گفتی. قربون دلت برم. تند تند لباس هات رو عوض کردم و شما هم رفتی پیش ملینا خانوم

 


 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 29 دی 1395 ] [ 23:9 ] [ مامان هدی ]

اولین سالی که دنیا اومدی چند ماه بعد یه نمایشگاه اسباب بازی برپا شد که منو بابایی با ذوق و هیجانی شما رو بردیم.

اون موقع فکر می کنم 96 روزه بودی. شما رو برای اولین بار تو کالسکه گذاشتیم. ولی شما از اول تا آخرش رو خواب بودی به جز چند دقیقه کوتاه.(10 -دی 93)

دومین نمایشگاه شما دیگه یک سالگی رو گذرونده بودی و اشتیاق ما برای حضور در این نمایشگاه خیلی بیشتر بود. شما خودت می تونستی راه بری و هیجان انگیز بود برات.( 15- دی 94)

اما امسال یعنی (25 دی 95)

شما یه دختر خانوم ناز و متین بودی که کل نمایشگاه رو خودت راه می رفتی، بیشتر از همه غرفه های کتاب نظرت رو جلب می کرد.و اونجا می ایستادی.

یکی از خانوم های مسوول غرفه کتاب می گفت من اولین بچه ای هست که در این سن می بینم اینجور با علاقه کتاب ها رو مرتب نگاه می کنه

اونجا هم دو سه تا کتاب انتخاب کردی. برات گِل خریدیم با وردنه و قالب شکل های مختلف. هنوز بهت ندادم البته چند روز دیگه بهت می دم تا بازی کنی.

نمایشگاه امسال نسبت به سال های قبل از کیفیت پایین تری برخوردار بود و چیز زیادی نداشت. اما برای شما جالب بود همچنان

در مسیر نمایشگاه هم کلی برف بازی کردی و من و بابایی رو به قول خودت آدم برفی کردی و بابا جونی هم برات دو تا آدم برفی بند انگشتی ساخت.

نمی دونم همه بچه ها اینطورن یا شما اینجوری. حتما باید دستکش دستت باشه و به برف دست بزنی. البته دست می زنی و بازی می کنی اما چون یکی دوبار من بهت گفتم دست نزن دستکش نداری فکر می کنم تاثیر اون باشه.

حالا دیگه بهت نمی گم. دوست دارم همه چی رو امتحان کنی. سردی برف بازی اون موقع های ما هنوز هم برام ماندگاره.

خاطرات اون موقع رو مرور می کنم سرمایی که به استخون ها رسیده بود برام تداعی میشه.

امیدوارم دختر نازنیم همیشه سلامت باشی.

دوست داریم نفس زندگی

اینجا غرفه آموزش و پرورش بود و شما حسابی نقاشی کشیدی و بهت جایزه هم دادن.محبت

به من می گفتی: مامان ببین مداد شمعی ها رو اینجوری باید بزاری سرررجاش. خراب نشه

 

 



[موضوع : ]
[ شنبه 25 دی 1395 ] [ 23:7 ] [ مامان هدی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

* من و بابایی 10 اسفند 90 هم خونه شدیم و زندگی عاشقانمون رو شروع کردیم و درست 10 اسفند 92 فهمیدیم خدا به ما قراره یه هدیه بده. *18 خرداد 93 فهمیدیم هدیه آسمونی ما گل دختره. * یکشنبه 4 آبان ماه 93 در اولین روز از ماه محرم ساعت 15 و 22 دقیقه در بیمارستان بوعلی حسنای عزیزما زمینی شد و زندگی ما رو شادی مضاعفی بخشید.
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 29
بازدید دیروز : 15
بازدید هفته گذشته : 29
کل بازدید : 76650
امکانات وب