ثمره زندگي زيبايمان

ثمره زندگي زيبايمان
اينجا دفتر ثبت خاطرات دختري است كه قراره اوايل آبان ماه از طرف خدا براي ما هديه فرستاده بشه.

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ
بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ
وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا
ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ



[موضوع : ]
[ يکشنبه 23 آذر 1393 ] [ 18:24 ] [ مامان هدی ]

سلام عشق دو سال و دو ماه و 25 روزه مامان و بابا

خوبی خانوم خانما

وقتی این مطالب رو می نویسم تو ذهنم تصویری از آینده روشن شما دارم که داری اینا رو می خونی.

امیدوارم تپش قلب یه مادر که داره برای ناز دخترش خاطراتشو ثبت می کنه اون لحظه تصور کنی یا حتی بعدهااااا احساسش کنی.

دختر نازنیم، گل بهارم،‌عمر جاویدانم

دیروز یعنی سه شنبه 28 دی ماه 95 یه مهمون کوچولو داشتی که به قول خودش خیلی خیلی بزرگ شده بود.

ملینا

همسایه عزیز جون بودن و از لحظه ای که دنیا اومده بودن تا دو سالگی همسایه عزیز جون بودن، ملینا دختر باهوشیه ماشالله و استعدادهای خوبی هم داره.

الان چهار ساله شده و حساااابی خانوم شده. مثل شما گلم

ساعت ده صبح بابایی رو فرستادم دنبال ملینا خانوم و صبحونه رو با هم دیگه خوردین.

شما کااااملا ارتباط خوبی باهاش داشتی

مدام کتاب هاتو می آوردی و باهاش تعریف می کردی و حتی شکل های ریز و محو کتابت رو بهش نشون می دادی

هی بهش می گفتی ملینا خانوم. و اون خوشش نمی اومد.

یکمی هم به خاطر اقتضای سنش با شما همکاری نمی کرد اما شما اینو متوجه نمی شدی و همچنان با عشق و محبت باهاش صحبت می کردی

الهی دورت بگردم که اینقد خانومی ماشالله

دختر نازم

امروز هم صبحونه رو با نیکای خاله سمیه خوردی ،‌قبلا گفته بودم نیکا دختر همکار مامان جونه و با هم 5 ماه اختلاف سن دارید.

برعکس که ملینا باهات ارتباط زیاد خوبی نداشت اما نیکا حسابی باهات بازی کرد و به حرف هات گوش می داد.

اوایل شما هی بهانه می گرفتی و نیکا دست به وسایل و کتابت می زد ناراحت می شدی و با غرغر کردن زود نگاه من می کردی.

منم بهت گفتم نیکا مهمونه و میره خونشون و تمام این وسایل و کتابها می مونه برا حسنا اما زیاد فایده نداشت.

منم دفعه بعد که غر زدی دیدم سریع نگاه من کردی منم اصلا به روی خودم نیاوردم

دیدم شما هم رفتارت به کل تغییر کرد.

خلاصه حسابی با هم دوست بودید و با مهربونی بازی کردید.

روز خوبی برات بود به حدی بازی کردی و خسته شدی که همیشه ساعت 4 بعدازظهر می خوابی ولی امروز ساعت یک و نیم خوابت برد.

شما و نیکا خانوم 

بوسحسنای 26 ماهه و نیکای 31 ماههبوس

اینم ملینا خانوم چهار ساله

وقتی شما ملینا رو با لباس عروس دیدی چناااااااااااااان گریه ای کردی که تا حالا ندیده بودم. با تمام غصه و غم گریه کردی.غمگین

مامانت بمیره، زود رفتی سراغ کمد لباس هات، گفتی حالا من چی بپوشمممم. منم ژست بگیرم. با گریه و دلی شکسته می گفتی. قربون دلت برم. تند تند لباس هات رو عوض کردم و شما هم رفتی پیش ملینا خانوم

 


 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 29 دی 1395 ] [ 23:9 ] [ مامان هدی ]

اولین سالی که دنیا اومدی چند ماه بعد یه نمایشگاه اسباب بازی برپا شد که منو بابایی با ذوق و هیجانی شما رو بردیم.

اون موقع فکر می کنم 96 روزه بودی. شما رو برای اولین بار تو کالسکه گذاشتیم. ولی شما از اول تا آخرش رو خواب بودی به جز چند دقیقه کوتاه.(10 -دی 93)

دومین نمایشگاه شما دیگه یک سالگی رو گذرونده بودی و اشتیاق ما برای حضور در این نمایشگاه خیلی بیشتر بود. شما خودت می تونستی راه بری و هیجان انگیز بود برات.( 15- دی 94)

اما امسال یعنی (25 دی 95)

شما یه دختر خانوم ناز و متین بودی که کل نمایشگاه رو خودت راه می رفتی، بیشتر از همه غرفه های کتاب نظرت رو جلب می کرد.و اونجا می ایستادی.

یکی از خانوم های مسوول غرفه کتاب می گفت من اولین بچه ای هست که در این سن می بینم اینجور با علاقه کتاب ها رو مرتب نگاه می کنه

اونجا هم دو سه تا کتاب انتخاب کردی. برات گِل خریدیم با وردنه و قالب شکل های مختلف. هنوز بهت ندادم البته چند روز دیگه بهت می دم تا بازی کنی.

نمایشگاه امسال نسبت به سال های قبل از کیفیت پایین تری برخوردار بود و چیز زیادی نداشت. اما برای شما جالب بود همچنان

در مسیر نمایشگاه هم کلی برف بازی کردی و من و بابایی رو به قول خودت آدم برفی کردی و بابا جونی هم برات دو تا آدم برفی بند انگشتی ساخت.

نمی دونم همه بچه ها اینطورن یا شما اینجوری. حتما باید دستکش دستت باشه و به برف دست بزنی. البته دست می زنی و بازی می کنی اما چون یکی دوبار من بهت گفتم دست نزن دستکش نداری فکر می کنم تاثیر اون باشه.

حالا دیگه بهت نمی گم. دوست دارم همه چی رو امتحان کنی. سردی برف بازی اون موقع های ما هنوز هم برام ماندگاره.

خاطرات اون موقع رو مرور می کنم سرمایی که به استخون ها رسیده بود برام تداعی میشه.

امیدوارم دختر نازنیم همیشه سلامت باشی.

دوست داریم نفس زندگی

اینجا غرفه آموزش و پرورش بود و شما حسابی نقاشی کشیدی و بهت جایزه هم دادن.محبت

به من می گفتی: مامان ببین مداد شمعی ها رو اینجوری باید بزاری سرررجاش. خراب نشه

 

 



[موضوع : ]
[ شنبه 25 دی 1395 ] [ 23:7 ] [ مامان هدی ]

نیمه دوم سال همیشه برای خانواده ما پر بود از تولد.

بعد از عروسی من و بابایی هم نیمه اول پر شد از تولد.( خانواده بابایی اکثرا نیمه اول و ما نیمه دومی هستیم.)

دی ماه هم سه تا تولد داریم

اول دایی جون حجت( 6 دی)

بعد عمو جون امیر(8 دی)

بعد عزیز جون(16 دی)

حالا زن پسر عموی مامانی هم تولدشه و هر سال تولد میگیرن.خلاصه کلی باید کادو ببریم که صد البته مبارکشون باشه.

از تولد دایی جون حجت فعلا عکسی ندارم. اما این عکس مال تولد امیرآقاس که خانمش براش گرفته بود.شما هم نسبت به دفعه قبل که خونشون بودیم و تولد زنمو بود با فامیل های اونا ارتباط بهتری داشتی و بازی کردی.

محبتهم سالگرد عقدشون بود هم تولد امیرآقا. انشالله خوشبخت باشن همیشهمحبت

امشب هم تولد عزیزجونه و ما داریم براشون کیک خوشمزه درست می کنیم. شما هم با باباجون الان خوابیدید.

الهی مامان فدات بشه. امروز در این تاریخ شما 2 سال و 2 ماه و  12 روزه هستی.

راستی دیشب دستت یه خراش خیلی خیلی کوچیک برداشته بود دقیقا اندازه نوک سوزن.اشتباه کردم و برات یه چسب کاغذی زدم همش می گفتی: مامان چسب بزن تا خوب بشه.

بابا که از در اومد ترسید شما هم اجازه نمی دادی که دیگه چسب رو بکنیم.

همش می گفتی: ببین بابا باید چسب داشته باشه تا خوب بشه.، خوب باشه؟ آفرین.صبر کنی خودش خوب میشهبوس

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 16 دی 1395 ] [ 16:05 ] [ مامان هدی ]

سلام فینقلی مامان. خوشگل من.

عزیز دلم. خوبی؟

26 ماهگیت مبارک گل باغ زندگی.

این روزها اینقدر الله اکبر شیرین سخن شدی که حسابی همه می خوان بخورنت.خدا به داد دل ما برسه.

انشالله همیشه سالم باشی عشق مامان و بابا.

اینو بدون که تو رو خیلی خیلی خیلی دوست داریم و خواهیم داشت. و برای عاقبت بخیری و خوشبختی تو از هیچ تلاشی فروگذار نخواهیم بود.

دیروز یه تیکه پنبه برداشته بودی و اومده بودی دست منو پاک می کردی بهت می گم حسنا چکار می کنی؟

میگی: مثلا شما عکسی دارم پاکت می کنمخندونک( آخه یکی از عکس های نی نی هایی که اومده بودن خونمون عکس گرفته بودیم رو زده بودیم رو شاسی جای انگشت مونده بود روش و من با پنبه اونو تمیز کردم) محبت

یا می گی: مامان زنگ بزن بابا ...می گم خوب، چی بگم؟

میگی: اول بگو الوووو بابا! خوبی، خسته نباشی. میگم خوب بعدش چی بگم، با اون زبان شیرینت می گی: بگو خوب دیگه کاری نداری؟ آها بگو برام بستنی زمستونی بیاره بی زحمت

چند روز پیش هم یه کم آبریزش بینی داشتی که خودت هر کس می اومد خونمون می گفتی: سرماخوردم، یکمی/ رفتم بیرون سرد بوده احتمالا سرماخوردمااا

اون روز هم داری تو خونه بازی می کنی هی میگی خوتوشاپ/ می گم حسنا خوتوشاپ چیه مامان

ماشالله گفتی: کامپیوتر داره، عکس درست می کنیگیج

هزار الله اکبر سخن گفتنت مثل بچه های سه چهارساله اس. سخخخخت ترین کلمات رو از دهن من یا بابا بشنوی عینا تکرار می کنی.

الان هم سوره توحید رو کامل می خونی. انشالله بتونی یه روز حافظ و عامل به کلام حق بشی عشق مامان و بابا

شما در 26 ماهگی 11.800 وزن داری و قد ایستاده تون رو هم که خودمون گرفتیم 87 بود.

قربون قد و بالات

 



[موضوع : ]
[ شنبه 4 دی 1395 ] [ 1:30 ] [ مامان هدی ]

حسنا خانوم، گل گل خانوم، خوشگل خانم.( گاهی خودت اینا رو پشت سر هم برا خودت تکرار می کنی) بس که مامانی اینا رو بهت می گه.

امسال سومین شب یلدات بود عزیز دلمممممحبت

سال اول خونه آقا جون بودیم، سال دوم هم خونه آقا جون و شام هم خونه مادربزرگ بابایی بودیم.

امسال هم مادر بزرگ بابایی شب یلدا رو گفتن پنجشنبه می گیرن که همه بتونن بیان

ما هم رفتیم خونه عزیز جون

شما هم کلی برای شب چله ذوق و شوق داشتی از روز قبل هی می گفتی امشب شب چله اس؟ می گفتم نه مامان جون فرداس.

عزیز جون هم دقیقا همون روز یعنی 30 آذر وقت داشتن تا برن و بخیه هاشون رو بکشن. برگشتنی هم عزیز جون گفت برای امشب بادکنک بزنیم که حسنا دوست داره.

خلاصه کلی برای شما خونه رو جشن گرفتن. شما هم هر کی می اومد خونه آقاجون با چنان ذوقی و لبخند خندون و حالت دست زدن می گفتی: ببین، جشن بستیم، شب چله اس، شب یلداااسبوس

و بی صبرانه منتظر شروع مراسم بودی.

وقتی شام خوردیم گفتم حسنااا الان می خواد جشن شب یلدا شروع بشه.

شما هم بدو بدو می گردی که مامان گل سرم، گل سرم بزن

بابایی هم زحمت کشیده بود و ی کیک خریده بود. می گفت نتونسته کیک خوشگلی پیدا کنه اینقدر که شیرینی فروشی ها شلوغ بوده.

خلاصه شب خوبی بود و به شما هم کلی خوش گذشت.

پنجشنبه هم من و شما با ماشین زودتر رفتیم خونه خامجی( شما به حاج خانوم می گید خامجی)

تو لجهه همدانی هم خامجی یعنی خواهر

خلاصه. اونجا هم ما زود رفتیم و شما کلی برا خودت بازی کردی. بعد علی اومد( نوه عموی بابایی که شش ماه از شما بزرگتره) شما هم کلی با هم بازی کردید.

و باز موقع شب یلدا خوشحال خوشحال بودی و شعر امشب شب چله اس، خانم جان سرپله اس، بیارید هندوانه خانم جان بلومانه رو می خوندی

این هم خونه مادر بزرگ بابایی.( خامجی شما)

 

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 30 آذر 1395 ] [ 1:29 ] [ مامان هدی ]

سلام عشق مامان و بابا

عزیز دلم. دختر نازم.

شکر خدای مهربون شما 25 ماهگیت رو به خوبی و خوشی به خط پایان رسوندی. 25 ماه پر شدیم از شور و عشق و هیجان و شادی.

خدایا به همههههه مزه شیرین فرزند رو بچشان. خدایا همه اونایی که آآآآرزو دارن چراغ خونه شون روشن بشه دامنشون رو سبز بگردان و همچنان خودت مواظب و مراقب این گل های ناز و قشنگ باش.

حسنای ناز مامان، نمی دونم از چی بااااید بنویسم از شعر خوندن های قشنگ و بی نقص ات. از جمله سازی های ترکیبی ات یا از شیرین کاری هایی که داری.

25 ماهگی شما ی اتفاق ناگوار برای عزیز جون افتاد که من مجبور بودم سه شب از شما و باباجونی دور بمونم. و بیمارستان پیش مامانم باشم.

هما جون شکمش (بالای ناف) از داخل پاره شده بود، به خاطر اینکه یه وسیله سنگین رو جابجا کرده بودن. به همین خاطر مجبور به عمل شدیم.

شما این سه روز خیلی خیلی خانوم بودی و زحمتش با بابا جونی بود. شب اول شما خونه خودمون بودی و صبح رفتی خونه مامان بزرگه

اونجا ناهار خوردی و کلی بازی کرده بودی و شب بابایی رو مجبور کردی که حتما خونه خودمون بریم آخه شما یه عادت بدی که داشتی این بود که هیچچچ جا نمی خوابیدی.

فردای اون روز بابایی شما رو آورد تا منو ببینی. منم بهت گفتم حسنا جون شب بخواب خونه مامان بزرگه

ولی شما بااااااااااااز گوش نداده بودی. و شبانه بابا رو مجبور کردی که نههه خونه خودمون بریم. بابایی می گفت دخترمون از روز دوم شروع کرده بود به اینکه الان مامانی کجاست؟ عزیز جون حالش خوبه؟ و سوالات مختلف

روز سوم من ناهار اومدم پیش شما و بابایی اونجا به مامان بزرگه  گفتم شما رختخواب خوشگل دارید برا دختر مرا. ایشون هم گفتن بله داریم.

بعد گفتم پس حسنا من امشب هم بیمارستان پیش عزیز جونم.

شما اینجا می تونی بخوابی و گفتی چشم مامان جونمحبت

بعد از اون هم یه سه شبی خونه آقاجون و عزیز جون راحت خوابیدی.و حال عزیز جون شما هم شکر خدا خیلی بهتر شد و ما شب ها اومدیم خونه خودمون

انشالله که همه پدر و مادرا.مادربزرگ ها و پدربزرگ ها سالم و سلامت باشن.فرشته

از اونجایی هم که کلی از همسایه و دوستای مامانم می اومدن خونمون شما هم رابطت با افراد غریبه خیلی بهتر شد.

جوری بود که می رفتی بهشون می گفتی: پوست بگیر تروخدا.جان هدی بخورآرامخندونک

قربون زبان شیرین ات برم مامان جون

الهی که همیشه سالم باشی.

تو بیمارستان بچه هایی که شیمی درمانی می شدن  و یا به هر دلیلی که اونجا بستری بودن یکی از بدترین خاطرات اون سه شبه منه. انشالله خدا به همه سلامتی بده مخصووووصا به بچه ها.



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 4 آذر 1395 ] [ 1:28 ] [ مامان هدی ]

سلام خوشگل خانوم مامان و بابا.

خوبی دختر نازم. عروسک خوشگلم. قربون چشمات برم مامان جون

اگه بدونی چقدر مامان جون و بابا جون دوست دارن که حد و حساب نداره. انشالله خودت یه روز نی نی دار میشی و این حس مادرانه رو می فهمی. تا خودت مامان نشی نمی دونی من چی می گم.چقـــــــــــــــــــــــــدر دوست دارم.

دو سال گذشت!!!
به این زودی دو سال از حضور سبز شما دختر ناز تو خونه ما گذشت. خدیا شکرت که به خوشی گذشت. روزهای اول بچه داری خیلی سخت بود اما کم کم یاد گرفتیم.

چقدر استرس

چقدر نگرانی از چیزهای ساده که اون موقع برای ما بزرگ بود.

حسنای ناز من،‌گل خوشبوی زندگی،‌انشالله سیر زندگی کنی،‌عاقبت بخیر بشی مامان جون

تولد امسال شما رو با حضور دوتاخانواده برگزار کردیم و همه چی به خیر و خوشی تموم شد.

مبارکت باشه دوسالگیت هستی من

از چندروز قبل بهت توضیح دادم که می‌خوایم برات جشن تولد بگیریم. شما قراره بری تو اتاق و با یه دامن بیای تو مهمونا

همه برات دست میزنن شما هم بی تاب رسیدن این روز بودی

 اما عکس ها دختر نازم

اینجا 4 آبان ماه 93 ساعت 8 صبحه. جلوی در بیمارستان بوعلی. این آخرین عکس شما بود که تو دل مامان جون هستی.

اینجا هم ساعت 15.22 دقیقه روز 4 آبان 93 وقتی از دل مامانی پریدی بیرون

اینجا وقتی برای اولین بار اومدی خونه... اندازه یه عروسک بودی. 2800 گرم وزنت بود فسقلی منمحبت

بعد دو سال شدی 11.500 گرم.

قد خوشگلتم 88 سانتیمترمحبت

تولد یکسالگی. این کیک رو آقاجون برات آورده بود چون عااااشق خردوش بودی اون موقع

این هم خونه بابا بزرگ باباجون گرفتیم مراسم رو

اما دوسالگی دخترم

اینجا وقتی با کلی ذوق و هیجان اومدی بیرون. اون لحظه من اشکام رو به زووور نگه داشتم. حس  خیلی خوبی داشت اون موقع. انگار خیلی بزرگ شدی حسنای نازم

امسال من و بابا اول تم تولد رو انتخاب کردیم بعد کیک سفارش دادیم که اشتباه کردیم. اول باید کیک سفارش می دادیم. چون شما هی گفتی کفشدوزک نهههه. بابا اسفنجی می خوام.

بابا جون هم گفتن تولد شماس و شما باید راضی باشی.

قربونت برم اینقدر شیرینی شیرین زبون

شام هم فسنجون. قلیه ماهی و بادمجون شکم پر درست کردیم با سالاد اندونزی و دسر، که همه خوششون اومده بود و یه ذررره برنج هم نمونده بود. نوش جون همگی

شما هم موقع شام برای اولین بار خودت دلت خواست غذا بخوری. قبلا هم می خوردی ولی نه اینجور با اشتیاق

اینم کادوهایی که بقیه زحمت کشیده بودن. من و بابا هم بهت یه جفت گوشواره کفش دوزکی دادیممحبت

اینم فردای تولد با حوله نو که مامان بزرگ برات آوردنبوس

اینم وبلاگ شما وقتی دو ساله شدی.

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 5 آبان 1395 ] [ 11:9 ] [ مامان هدی ]


[موضوع : ]
[ دوشنبه 26 مهر 1395 ] [ 11:08 ] [ مامان هدی ]

سلام عشق من

الان که دارم این مطلب رو برای شما می نویسم. شما راحت خوابیدی

تو کریر بچگی هات دوست داشتی بشینی. مدام هم می گفتی مامان تکونم بده یه دفعه دیدم خوابت برد.

شما اول محرم دنیا اومدی

به همین خاطر هر سال اول محرم برات یه نذر کوچولو می دیم.هر جا شد و هر چی بود. انشالله خدا بهمون پول بده برات نذری های بزرگ بدیم.

امسال شما خیلی دختر خوبی بودی.

برات از محرم و سیاه پوش شدن کوچه ها و خیابون ها گفتم.

شما هم هر جا پرچم سیاه می دیدی می گفتی هیأت حسین. امام حسین(ع) نگه دارت باشه عزیز دلم.

شب اول محرم رفتیم دوتایی هیات سرکوچمون(حاج نورعلی) چون شب اول بود خیلی خلوت بود. شما هم حسابی اونجا دوست پیدا کرده بودی و برا خودت می گشتی.

مامان بزرگ باباجون هم که شما بهشون می گی خامجی(مامیگیم حاج خانوم) شما اینو خودت درست کردی و بهشون می گی.

ایشون دوازده روز اول محرم رو روضه دارن. شما چون دقیقا تو اون ساعت که روضه شروع می شه می خوابی کمتر تونسیم شرکت کنیم.

اونجا هم عاااااااشق میکروفون بودی و می رفتی و سوره اخلاص رو می خوندی البته دست و پا شکسته ولی درست. بعضی جاها رو حذف می کردی خودتمحبت

کتاب زیارت عاشورا دستت می گرفتی و مثلا می خوندی.

روز تاسوعا هم خونه عمه مامان بزرگ شما بودیم. عمه صدیق. اونجا نذری داشتند و شما هم کلی بهت خوش گذشت.

از اون روز به بعد موقع خواب میگی مامان عمه صدیق صوبت کن.(خاطره اون روز رو یعنی)

روز عاشورا هم رفتیم دیدن دسته های عزاداری و شما با تعجب هی بغل بابا بودی و بهشون می گفتی بابا اینا صوبت کن.(پرچم و طبل رو نشون می دادی)

انشالله در مسیر امام حسین و یاران باوفاش حرکت کنی عزیز دل مامان



[موضوع : ]
[ سه شنبه 20 مهر 1395 ] [ 11:13 ] [ مامان هدی ]

سلام طوطی شیرین سخن این روزهای مامان و بابابوس

دورت بگردم. اگه بدونی چقدر خوشگل صحبت می کنی برامون. قصه می گی شعر می خونی.محبت

دقیقا مثل بچه های سه چهار ساله صحبت میکنی برامون. چند روز پیش داشتم برات واژه های انگلیسی رو می گفتم شما هم عینا برام تکرار می کردی.جشن

حالا نمی دونم باید چیکار کنم از طرفی می گن آموزش ها رو باید بعد از شش سالگی شروع کردحالا در حال تحقیقم.درسخوان

خوشحال می شم کسی در این زمینه اطلاعی داره بهم بگه.

فعلا تو خونه زدیم رو شبکه یا رادیوی پرس تی وی... تا سی دی های انگلیسی کودکانه برات بخرم حداقل بتونیم ازشون استفاده کنیم.

8 مهر ماه یکی از روستاهای شهر ملایر(از شهرهای استان همدان) جشنواره شیره پزی برگزار شد. جشنواره ای که امسال هشتمین سال برگزاری اش بود.

من و بابایی با خانواده رها جون قرار گذاشتیم و به سمت این روستای گردشگری و زیبا حرکت کردیم. البته من از محل کارمم برای پوشش این مراسم آفیش شدم.

در مسیری که میرفتیم دیدن تاکستان های انگور و کار و تلاش زنان و مردان روستایی دیدنی بود.

عزیز جون رو هم همراه خودمون بردیم. شما چون ما ساعت یک ظهر حرکت کردیم تا وقتی برسیم خواب بودی. وقتی بیدار شدی و جمعیت رو دیدی خیلی به وجد اومدی و خوشحال شدی.

خیلی خیلی هیجان زده شده بودی.

مراسمشون خوب بود هر چند که می تونست بهتر از این هم برگزار بشه.

شما اونجا یه دختر رو دیدی که شکل خرگوش گریم شده. و اصرااااااار که منم می خوام خرگوش بشم. ما هم غرفه رو پیدا کردیم ولی دیدم کیفیت لوازمی که استفاده می کنن خیلی خیلی پایینه و به این خاطر خواسته شما رو قبول نکردیم.

اونجا اسب سواری کردی و بهت خیلی خوش گذشت اینقدر خسته شدی که روی زمین نشستی مامان جون.

اینقدر اونجا شلوغ بود که ما رها جون اینا رو اصلا ندیدیم. اونا کلی خوراکی آورده بودن و ما هم آورده بودیم که همه رو برگردوندیم خونه.

اینجا هم یه دفعه دیدم تخت زمین شدی.قربونت برم عشق مامان و بابا.

از بابا جون ممنونیم که اینقدر زحمت ما رو می کشه.

محبتبابا جون عاشقتیممحبت

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 8 مهر 1395 ] [ 13:54 ] [ مامان هدی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 19 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

* من و بابایی 10 اسفند 90 هم خونه شدیم و زندگی عاشقانمون رو شروع کردیم و درست 10 اسفند 92 فهمیدیم خدا به ما قراره یه هدیه بده. *18 خرداد 93 فهمیدیم هدیه آسمونی ما گل دختره. * یکشنبه 4 آبان ماه 93 در اولین روز از ماه محرم ساعت 15 و 22 دقیقه در بیمارستان بوعلی حسنای عزیزما زمینی شد و زندگی ما رو شادی مضاعفی بخشید.
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 40
بازدید هفته گذشته : 44
کل بازدید : 66639
امکانات وب