ثمره زندگي زيبايمان
اينجا دفتر ثبت خاطرات دختري است كه قراره اوايل آبان ماه از طرف خدا براي ما هديه فرستاده بشه.

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ
بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ
وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا
ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ



[موضوع : ]
[ يکشنبه 23 آذر 1393 ] [ 18:24 ] [ مامان هدی ]

سلام خوشگل خانوم مامان و بابا.

خوبی دختر نازم. عروسک خوشگلم. قربون چشمات برم مامان جون

اگه بدونی چقدر مامان جون و بابا جون دوست دارن که حد و حساب نداره. انشالله خودت یه روز نی نی دار میشی و این حس مادرانه رو می فهمی. تا خودت مامان نشی نمی دونی من چی می گم.چقـــــــــــــــــــــــــدر دوست دارم.

دو سال گذشت!!!
به این زودی دو سال از حضور سبز شما دختر ناز تو خونه ما گذشت. خدیا شکرت که به خوشی گذشت. روزهای اول بچه داری خیلی سخت بود اما کم کم یاد گرفتیم.

چقدر استرس

چقدر نگرانی از چیزهای ساده که اون موقع برای ما بزرگ بود.

حسنای ناز من،‌گل خوشبوی زندگی،‌انشالله سیر زندگی کنی،‌عاقبت بخیر بشی مامان جون

تولد امسال شما رو با حضور دوتاخانواده برگزار کردیم و همه چی به خیر و خوشی تموم شد.

مبارکت باشه دوسالگیت هستی من

از چندروز قبل بهت توضیح دادم که می‌خوایم برات جشن تولد بگیریم. شما قراره بری تو اتاق و با یه دامن بیای تو مهمونا

همه برات دست میزنن شما هم بی تاب رسیدن این روز بودی

 اما عکس ها دختر نازم

اینجا 4 آبان ماه 93 ساعت 8 صبحه. جلوی در بیمارستان بوعلی. این آخرین عکس شما بود که تو دل مامان جون هستی.

اینجا هم ساعت 15.22 دقیقه روز 4 آبان 93 وقتی از دل مامانی پریدی بیرون

اینجا وقتی برای اولین بار اومدی خونه... اندازه یه عروسک بودی. 2800 گرم وزنت بود فسقلی منمحبت

بعد دو سال شدی 11.500 گرم.

قد خوشگلتم 88 سانتیمترمحبت

تولد یکسالگی. این کیک رو آقاجون برات آورده بود چون عااااشق خردوش بودی اون موقع

این هم خونه بابا بزرگ باباجون گرفتیم مراسم رو

اما دوسالگی دخترم

اینجا وقتی با کلی ذوق و هیجان اومدی بیرون. اون لحظه من اشکام رو به زووور نگه داشتم. حس  خیلی خوبی داشت اون موقع. انگار خیلی بزرگ شدی حسنای نازم

امسال من و بابا اول تم تولد رو انتخاب کردیم بعد کیک سفارش دادیم که اشتباه کردیم. اول باید کیک سفارش می دادیم. چون شما هی گفتی کفشدوزک نهههه. بابا اسفنجی می خوام.

بابا جون هم گفتن تولد شماس و شما باید راضی باشی.

قربونت برم اینقدر شیرینی شیرین زبون

شام هم فسنجون. قلیه ماهی و بادمجون شکم پر درست کردیم با سالاد اندونزی و دسر، که همه خوششون اومده بود و یه ذررره برنج هم نمونده بود. نوش جون همگی

شما هم موقع شام برای اولین بار خودت دلت خواست غذا بخوری. قبلا هم می خوردی ولی نه اینجور با اشتیاق

اینم کادوهایی که بقیه زحمت کشیده بودن. من و بابا هم بهت یه جفت گوشواره کفش دوزکی دادیممحبت

اینم فردای تولد با حوله نو که مامان بزرگ برات آوردنبوس

اینم وبلاگ شما وقتی دو ساله شدی.

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 5 آبان 1395 ] [ 11:9 ] [ مامان هدی ]


[موضوع : ]
[ دوشنبه 26 مهر 1395 ] [ 11:08 ] [ مامان هدی ]

سلام عشق من

الان که دارم این مطلب رو برای شما می نویسم. شما راحت خوابیدی

تو کریر بچگی هات دوست داشتی بشینی. مدام هم می گفتی مامان تکونم بده یه دفعه دیدم خوابت برد.

شما اول محرم دنیا اومدی

به همین خاطر هر سال اول محرم برات یه نذر کوچولو می دیم.هر جا شد و هر چی بود. انشالله خدا بهمون پول بده برات نذری های بزرگ بدیم.

امسال شما خیلی دختر خوبی بودی.

برات از محرم و سیاه پوش شدن کوچه ها و خیابون ها گفتم.

شما هم هر جا پرچم سیاه می دیدی می گفتی هیأت حسین. امام حسین(ع) نگه دارت باشه عزیز دلم.

شب اول محرم رفتیم دوتایی هیات سرکوچمون(حاج نورعلی) چون شب اول بود خیلی خلوت بود. شما هم حسابی اونجا دوست پیدا کرده بودی و برا خودت می گشتی.

مامان بزرگ باباجون هم که شما بهشون می گی خامجی(مامیگیم حاج خانوم) شما اینو خودت درست کردی و بهشون می گی.

ایشون دوازده روز اول محرم رو روضه دارن. شما چون دقیقا تو اون ساعت که روضه شروع می شه می خوابی کمتر تونسیم شرکت کنیم.

اونجا هم عاااااااشق میکروفون بودی و می رفتی و سوره اخلاص رو می خوندی البته دست و پا شکسته ولی درست. بعضی جاها رو حذف می کردی خودتمحبت

کتاب زیارت عاشورا دستت می گرفتی و مثلا می خوندی.

روز تاسوعا هم خونه عمه مامان بزرگ شما بودیم. عمه صدیق. اونجا نذری داشتند و شما هم کلی بهت خوش گذشت.

از اون روز به بعد موقع خواب میگی مامان عمه صدیق صوبت کن.(خاطره اون روز رو یعنی)

روز عاشورا هم رفتیم دیدن دسته های عزاداری و شما با تعجب هی بغل بابا بودی و بهشون می گفتی بابا اینا صوبت کن.(پرچم و طبل رو نشون می دادی)

انشالله در مسیر امام حسین و یاران باوفاش حرکت کنی عزیز دل مامان



[موضوع : ]
[ سه شنبه 20 مهر 1395 ] [ 11:13 ] [ مامان هدی ]

سلام طوطی شیرین سخن این روزهای مامان و بابابوس

دورت بگردم. اگه بدونی چقدر خوشگل صحبت می کنی برامون. قصه می گی شعر می خونی.محبت

دقیقا مثل بچه های سه چهار ساله صحبت میکنی برامون. چند روز پیش داشتم برات واژه های انگلیسی رو می گفتم شما هم عینا برام تکرار می کردی.جشن

حالا نمی دونم باید چیکار کنم از طرفی می گن آموزش ها رو باید بعد از شش سالگی شروع کردحالا در حال تحقیقم.درسخوان

خوشحال می شم کسی در این زمینه اطلاعی داره بهم بگه.

فعلا تو خونه زدیم رو شبکه یا رادیوی پرس تی وی... تا سی دی های انگلیسی کودکانه برات بخرم حداقل بتونیم ازشون استفاده کنیم.

8 مهر ماه یکی از روستاهای شهر ملایر(از شهرهای استان همدان) جشنواره شیره پزی برگزار شد. جشنواره ای که امسال هشتمین سال برگزاری اش بود.

من و بابایی با خانواده رها جون قرار گذاشتیم و به سمت این روستای گردشگری و زیبا حرکت کردیم. البته من از محل کارمم برای پوشش این مراسم آفیش شدم.

در مسیری که میرفتیم دیدن تاکستان های انگور و کار و تلاش زنان و مردان روستایی دیدنی بود.

عزیز جون رو هم همراه خودمون بردیم. شما چون ما ساعت یک ظهر حرکت کردیم تا وقتی برسیم خواب بودی. وقتی بیدار شدی و جمعیت رو دیدی خیلی به وجد اومدی و خوشحال شدی.

خیلی خیلی هیجان زده شده بودی.

مراسمشون خوب بود هر چند که می تونست بهتر از این هم برگزار بشه.

شما اونجا یه دختر رو دیدی که شکل خرگوش گریم شده. و اصرااااااار که منم می خوام خرگوش بشم. ما هم غرفه رو پیدا کردیم ولی دیدم کیفیت لوازمی که استفاده می کنن خیلی خیلی پایینه و به این خاطر خواسته شما رو قبول نکردیم.

اونجا اسب سواری کردی و بهت خیلی خوش گذشت اینقدر خسته شدی که روی زمین نشستی مامان جون.

اینقدر اونجا شلوغ بود که ما رها جون اینا رو اصلا ندیدیم. اونا کلی خوراکی آورده بودن و ما هم آورده بودیم که همه رو برگردوندیم خونه.

اینجا هم یه دفعه دیدم تخت زمین شدی.قربونت برم عشق مامان و بابا.

از بابا جون ممنونیم که اینقدر زحمت ما رو می کشه.

محبتبابا جون عاشقتیممحبت

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 8 مهر 1395 ] [ 13:54 ] [ مامان هدی ]

هفته قبل پنجشنبه و جمعه مهمون خانواده بابایی بودیم. در ویلاهای سد اکباتان. جای خوش آب و هوایی بود.

بابا بزرگ زحمت کشیده بودن و از طرف اداره برامون جا گرفته بودن. همه اقوام هم اومده بودن.

شما هم دختر خوبی بودی و کلا با ما همراهی می کردی.

کلی شعر می خوندی و دلبری می کردی مثل همیشه

ظهر که شد خیلی خوابت می اومد و اصلا حاضر نبودی شیر بخوری( به شیر خوردن میگی: ازی ازو بده مامان)محبت

سر شانه بابایی خوابت برد  ولی زود بیدار شدی. عصر کلی بازی کردی و دوباره شب وقت خوابت شد. ساعت یازده چنان گریه می کردی که حد و حساب نداشت.

همش می گفتی. بریم خونه خودمون بخوابیم. دیگه ما هم کوله بار و جم کردیم و اومدیم بیرون. گفتیم شاید تو ماشین بخوابی. کلی تو محوطه سد چرخ زدیم. شما هی می گفتی اینجا کجاس؟

فهمیده بودی که ما داریم دور خودمون می چرخیم. بالاخره خوابت برد. تا گذاشتمت رو تخت باز گریه که ننننننننننننه بریم خونه خودمون بخوابیمخطا

ما هم از جمع عذرخواهی کردیم و به خونه برگشتیم شما تو ماشین کاملا خوابت برده بود. به بابایی گفتم تا برسیم خونه بذارمش زمین این بیدار میشه باز چک میکنه مارو.همینم شد.

تا گذاشتمت سرجای خودت سقف خونه رو یه لحظه نگاه کردی لبخند زدی و گفتی خونمونه. باز خوابت برد.

فرداش جمعه صبحانه رفتیم اونجا دوباره. شما همچنان همین روال خواب رو داشتی. خلاصه اینکه خیلی خسته شده بودی و ما هم از این فرصت استفاده کردیم.

شب اومدیم خونه و با اینکه من اصلاااااااااااا دلم نبود بهت شیر ندادم. اولش یه کم با رژ لب رنگی کردم ولی شما زود گفتی مامان نقاشی کشیدی.

دیدم می خوای بخوری. زود رفتم یه کم زردچوبه زدم. تاریک بود و ندیدی یه کم خوردی گفتی نه مزه ای شده! بعد گفتی شیر کوچولو بده. ما هم نداشتیم تو خونه. ساعت 9 شب بود. رفتیم فروشگاه چندین مدل شیر برداشتیم برات.خوردی و خوابت برد.

منم چنان گریه ای میکردم که بیا و ببین. همش می گفتم آخه بچم یه دل سیر شیر نخورده. خلاصه فقط حس و حال منو مامانا می فهمن که من چه حالی بودم. اینو یادت باشه خودت که مادر شدی درک می کنی خوشگل مامان.

خلاصه اینکه نصف شب یه کم بیدار شدی زود بهت شیر دادم. اینقدر حس خوبی بهم دست داد که حد نداره. دلم نمی خواست تموم بشه.غمگین آخرین باری بود که شیر می خوردی نفس مامان.(2 مهر ماه 95 دقیقا شما یکسال و 10 ماه و 29 روزه بودی که آخرین ازی ازوت رو خوردی).بغل

فرداش شما باز یه کم هوس کردی موقع خواب ظهر بخوری. در کل روزی فقط دو سه بار می خوردی. منم زود رفتم و بهش زردچوبه زدم.

شما موش کوچولوی باهوش هم گفتی مامان ادبیه اسقه قهه

دورت بگردم هزار ماشالله خیلی راحت با این قضیه کنار اومدی. چند وقت قبل شیر خوردنت رو کم کرده بودم در طول روز که بهتر غذا بخوری،‌همین امر باعث شد که زیاد اذیت نشی و گریه نکنی.

از چندین هفته قبل هم برات داستان یه پرنده کوچولو رو تعریف می کردم که دیگه ازی ازو نمی خورده و خودش رو بالش می خوابیده و پتو می انداخته روش.

الان هم مثل دسته گل خوابیدی. قبلش می گی مامان خستم. می خوام پرنده کوچولو بشم.

فدات بشم عشق بی حد مامان و بابا. شما به تاریخ تولد قمری ات 23 ماه و 20 روز شیر خوردی.



[موضوع : ]
[ سه شنبه 6 مهر 1395 ] [ 16:14 ] [ مامان هدی ]

پنجشنبه ای که گذشت یعنی 18 شهریور ماه سال 95 ما و خانواده مامان هدی رفتیم بیرون به صرف جوجه کباب.

شما هم خیلی خوش خوراک نیستی اما نمی دونم چی شد که یه تیکه جوجه میل کردی مامانی.

فرداش جمعه بود و ما ناهار مهمون عموی باباجون بودیم باغ رستوران عطر سیب.

شما اونجا خیلی بی حوصله بودی و همش بغل باباجون بودی. یه کوچولو هم خوابیدی و زود بیدار شدی. وقتی اومدیم خونه من احساس کردم بدنت گرم شده

به بابا گفتم حسنا بدنش گرمه گفت نه بغل بوده اینجور شده شاید. الهی مردم برات مامان جون. انشالله دیگه تکرار نشه برات چنان تبی کردی که تا حالا سابقه نداشت. زود تبت رو کنترل کردیم و بردیمت دکتر.

دوباری هم بالا آوردی. اونجا کلینیک کودکان یه دکتر بد اخلاق شیفت بود. برات یه آمپول برای تهوع نوشت. من اولش نمی خواستم بزنم ولی با اصرار بابا برات زدیم.

اول من نرفتم داخل ولی دلم طاقت نیاورد و رفتم. شما هم بغل بابا بودی و برات اولین آمپول زندگیت رو زدیم.

زیادم سخت نبود اونجور که من می ترسیدم.

متاسفانه تو همین روز پایین لبت هم یه کم پاره شد. کلا روز خیلی خیلی بدی بود برای ما. اصلا دوست ندارم ازش زیاد بنویسم.

انشالله همه نی نی ها سالم و سلامت باشن شما هم سالم باشی

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 30 شهريور 1395 ] [ 17:30 ] [ مامان هدی ]

سلام طوطی شیرین سخن خونمون

خوبی فدات شم.

این روزها حسابی خودت با اسباب بازی ها و عروسک های نازت سرگرم بازی کردن هستی. دیروز دیدم به خرست می گی: بشین توخدا خسته می شیبوس

الهی مامان دورت بگرده. آخه از کدوم شیرین زبونی هات برات بنویسم. هزار ماشالله الله اکبر کامل کامل مثل ما صحبت می کنی.

دیشب می گی مامان سَمیسیم آماده شده؟ یعنی سیب زمینی

عاشق لباس پوشیدن اونم از نوع پالتو و کلاه و سویشرتی. مدام می ری از تو کمدت در میاری میاری برات بپوشم.

هر روز یه کار و یه جمله خوشگل می گی که من و بابا جونی کللــــــــــی براش ذوق می کنیم.

شکر خدا دستشویی رفتنون هم خوب پیش رفته و تو این زمینه مشکلی نداری.

عاشق نقاشی هستی. مدااام دفتر و مداد رنگی هات تو خونه پخش و پلاس.

فعل هایی که به کار می بری اکثرا درست هستن. بعضی هاشون رو هم بامزه میگی. مثلا میگی: مامااان اینجا ببودی؟

کلی شیرین زبونی دیگه هم هست که فیلم هاش رو بعدا نگاه می کنی. الان هم عاشق فیلم های پارسالت هستی.

میای کامپیوتر رو روشن می کنی خودت می شینی روی صندلی. می گی مامان کوچولوییامو بزارمحبت

شعر علی ای همای رحمت رو هم ماشالله هزار ماشالله می خونی خودت.دست و پا شکسته البته.

دختر نازم بدون مامان و بابا خیلی خیلی دوست دارن. انشالله روزی که این ها رو می خونی ما هم در کنارت باشیممتنظر

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 25 شهريور 1395 ] [ 18:58 ] [ مامان هدی ]

سلام قند و نبات مامان و بابا

چند وقتیه که تو شهرمون تئاترهای خوبی داره اجرا میشه. از اونجایی که بابا جون دوستای خوبی داره و همیشه هوامونو دارن عمو عادل دوست بابا جون بهمون بلیط کنسرت شهر موش ها رو داد. ما هم به دوستای شما یعنی غزل و نیکا زنگ زدیم تا با هم دیگه بریم برای دیدن تئاتر.

شما خیلی هیجان داشتی واسه دیدن کنسرت شهر موش ها.

با اینکه از نظر صدا ی کم ناهماهنگ بود و ما بزرگترها اذیت شدیم. اما شما دختر نازم کلی بهت خوش گذشته بودی و همش ایستاده بودی رو پاهای من.

جاهایی که آهنگ می زدن شما نانای میکردی و دست می زدی.

اونجا هم یه دوست برا خودت پیدا کردی و آخر تئاتر که تموم شد همش مشغول قدم زدن بااون بودی. قربونت برم دختر اجتماعی مامانمحبت

حالا از اون موقع به بعد هر وقت از دور آرامگاه بوعلی سینا عبور می کنیم زود می گی موش ها اینجا ببودن،رفتیم، یااادته مامان!

اولین تئاتر رو وقتی یکسال و ده ماه و 13 روزه بودی دیدی عشق مامان و بابا

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 17 شهريور 1395 ] [ 8:58 ] [ مامان هدی ]

دختر ناز مامان سلام.

این روزهای گرم تابستون همش شب ها می رفتیم بیرون. یا صبح ها من و شما با کالسکه برای خودمون به جاهای مختلف سر می زدیم.

21 ماهگی شما هم به پایان رسید.

21 ماااااااه زیبا رو در کنارت نفس کشیدم و زندگی کردم.

دختر نازم. اینقدر قشنگ صحبت می کنی کامل و واضح که غریبه های تو خیابون هم کاملا متوجه می شن شما چی داری میگی.

عشق دوست داشتنی مامان و بابا شما بیشتر اشکال هندسی رو می شناسی و خیلی درست اونها رو تلفظ می کنی.

البته به جز مثلثخندونک به مثلث می گی مْثَثَ و به مربع می گی موبَبَ

چند وقتیه که می گی مامان جون دوست دالم. بابا جونم دوست دالم.

تمام اتفاقات روز رو با خودت تعریف می کنی یا برای عروسک هات می گی

به نقاشی کشیدن خیلی خیلی علاقه نشون می دی

چند روز پیش دیدم هیچ ضدایی ازت نمیاد ترسیدم و سریع اومدم اتاقت. آروم نگات کردم دیدم داری نقاشی می کشی و هی با خودت می گی:‌ای چیه: بعد می گی : دایره و به خودت می گی آفرینمحبت اینقدر اومدم فشارت دادم و بوسیدمت که حد و حساب نداره

این ماه عروسی عمو امیر شما هم بود.

11 مرداد تولد عمو مهدی بود(‌بهش می گی سیبیلوووو)

عاشق خوردن خامه کیک با انگشتی

تا بهت اجازه ندادیم هم دست نمی زنی البته( اینقدر بهمون نگاه می کنی که بگیم باااااااشه بخور)

14 مرداد هم عروسی عمو امیر و ما حسابی سرمون شلوغ پلوغ بود. شما هم ساعت خوابت کلا بهم ریخته بود.

روز دختر هم عروسی عمو بود و ما مراسمی برای شما نگرفتیم عزیز جون ولی کادوشو زودتر داد یه بلوز شلوار قشنگ

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 4 مرداد 1395 ] [ 13:41 ] [ مامان هدی ]

سلام عشق مامان و بابا.

الهی دورت بگردم که هر روز بیشتر از دیروز دوست داریم. عاشقانه و دیوانه وار دوست داریم مامان جون.

شما این روزها اینقدر بلبل زبون شدی ماشالله که حد و حساب نداره.

همین الان اومدی تو اتاق می گی مامان کجایی؟ اتاقی؟ کارداری؟ اینا رو پشت سر هم و واضح می گی.

قصری که مامان بزرگ برای سیسمونی شما گذاشته بود الان شده صندلی برای زیرپا گذاشتن شما و خاموش و روشن کردن چراغ.

خوشبختانه اهل موبایل و تلویزیون هم نیستی و عاشق نقاشی کردن هستی. مدام میگی مامان بیا بشین، بکش.

میگم چی بکشم میگی صَنَلی. یعنی صندلی. همه اشیا رو من باید برات بکشم.

اشکال هندسی رو خیلی خیلی خوب می شناسی و هر جا می ریم زود می گی: موبَبَ. دایره، بیضی،مُثَثَ

اعداد رو تا ده می شماری اما عدد یک رو همیشه یادت میره.

چند وقت پیش هم رفته بودم دفتر روزنامه محل کار مامان جون. شما هم مدام اسم سردبیرمون رو صدا می کردی می گفتی: آقای تِوهید.پشت سر هم صداشون می کردی و ایشون هم می گفتن ماشالله دختر شما هم می گفتی مااااشالله.

کلی اونجا دلبری کردی و به همکارای مامان جون می گی خاله. اسم هاشون رو هم می گی خاله فلانی

دو هفته پیش هم رفتیم خونه یکی از همکارای مامان جون و اونجا کلی بازی و شیطونی کردی.

چند روز پیش هم بابا جونی برات دو تا جوجه کوچولو خرید و دو روز تو خونه باهاش بازی کردی و بعد بردیمش باغ آقا جون اینا.

شما همش جوجه ها رو ناز می کردی و براشون آب و غذا میذاشتی عشق مامان و بابا.

اینجا هم ماکارونی خوردی و به جوجه های بیچاره هم ماکارونی تعارف می کردیمحبت

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 3 مرداد 1395 ] [ 21:44 ] [ مامان هدی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

* من و بابایی 10 اسفند 90 هم خونه شدیم و زندگی عاشقانمون رو شروع کردیم و درست 10 اسفند 92 فهمیدیم خدا به ما قراره یه هدیه بده. *18 خرداد 93 فهمیدیم هدیه آسمونی ما گل دختره. * یکشنبه 4 آبان ماه 93 در اولین روز از ماه محرم ساعت 15 و 22 دقیقه در بیمارستان بوعلی حسنای عزیزما زمینی شد و زندگی ما رو شادی مضاعفی بخشید.
آمار وبلاگ
آنلاین : 2
بازدید امروز : 23
بازدید دیروز : 74
بازدید هفته گذشته : 97
کل بازدید : 62577
امکانات وب