ثمره زندگي زيبايمان
اينجا دفتر ثبت خاطرات دختري است كه قراره اوايل آبان ماه از طرف خدا براي ما هديه فرستاده بشه.

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ
بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ
وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا
ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ



[موضوع : ]
[ يکشنبه 23 آذر 1393 ] [ 18:24 ] [ مامان هدی ]

دختر ناز مامان سلام.

این روزهای گرم تابستون همش شب ها می رفتیم بیرون. یا صبح ها من و شما با کالسکه برای خودمون به جاهای مختلف سر می زدیم.

21 ماهگی شما هم به پایان رسید.

21 ماااااااه زیبا رو در کنارت نفس کشیدم و زندگی کردم.

دختر نازم. اینقدر قشنگ صحبت می کنی کامل و واضح که غریبه های تو خیابون هم کاملا متوجه می شن شما چی داری میگی.

عشق دوست داشتنی مامان و بابا شما بیشتر اشکال هندسی رو می شناسی و خیلی درست اونها رو تلفظ می کنی.

البته به جز مثلثخندونک به مثلث می گی مْثَثَ و به مربع می گی موبَبَ

چند وقتیه که می گی مامان جون دوست دالم. بابا جونم دوست دالم.

تمام اتفاقات روز رو با خودت تعریف می کنی یا برای عروسک هات می گی

به نقاشی کشیدن خیلی خیلی علاقه نشون می دی

چند روز پیش دیدم هیچ ضدایی ازت نمیاد ترسیدم و سریع اومدم اتاقت. آروم نگات کردم دیدم داری نقاشی می کشی و هی با خودت می گی:‌ای چیه: بعد می گی : دایره و به خودت می گی آفرینمحبت اینقدر اومدم فشارت دادم و بوسیدمت که حد و حساب نداره

این ماه عروسی عمو امیر شما هم بود.

11 مرداد تولد عمو مهدی بود(‌بهش می گی سیبیلوووو)

عاشق خوردن خامه کیک با انگشتی

تا بهت اجازه ندادیم هم دست نمی زنی البته( اینقدر بهمون نگاه می کنی که بگیم باااااااشه بخور)

14 مرداد هم عروسی عمو امیر و ما حسابی سرمون شلوغ پلوغ بود. شما هم ساعت خوابت کلا بهم ریخته بود.

روز دختر هم عروسی عمو بود و ما مراسمی برای شما نگرفتیم عزیز جون ولی کادوشو زودتر داد یه بلوز شلوار قشنگ

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 4 مرداد 1395 ] [ 13:41 ] [ مامان هدی ]

سلام عشق مامان و بابا.

الهی دورت بگردم که هر روز بیشتر از دیروز دوست داریم. عاشقانه و دیوانه وار دوست داریم مامان جون.

شما این روزها اینقدر بلبل زبون شدی ماشالله که حد و حساب نداره.

همین الان اومدی تو اتاق می گی مامان کجایی؟ اتاقی؟ کارداری؟ اینا رو پشت سر هم و واضح می گی.

قصری که مامان بزرگ برای سیسمونی شما گذاشته بود الان شده صندلی برای زیرپا گذاشتن شما و خاموش و روشن کردن چراغ.

خوشبختانه اهل موبایل و تلویزیون هم نیستی و عاشق نقاشی کردن هستی. مدام میگی مامان بیا بشین، بکش.

میگم چی بکشم میگی صَنَلی. یعنی صندلی. همه اشیا رو من باید برات بکشم.

اشکال هندسی رو خیلی خیلی خوب می شناسی و هر جا می ریم زود می گی: موبَبَ. دایره، بیضی،مُثَثَ

اعداد رو تا ده می شماری اما عدد یک رو همیشه یادت میره.

چند وقت پیش هم رفته بودم دفتر روزنامه محل کار مامان جون. شما هم مدام اسم سردبیرمون رو صدا می کردی می گفتی: آقای تِوهید.پشت سر هم صداشون می کردی و ایشون هم می گفتن ماشالله دختر شما هم می گفتی مااااشالله.

کلی اونجا دلبری کردی و به همکارای مامان جون می گی خاله. اسم هاشون رو هم می گی خاله فلانی

دو هفته پیش هم رفتیم خونه یکی از همکارای مامان جون و اونجا کلی بازی و شیطونی کردی.

چند روز پیش هم بابا جونی برات دو تا جوجه کوچولو خرید و دو روز تو خونه باهاش بازی کردی و بعد بردیمش باغ آقا جون اینا.

شما همش جوجه ها رو ناز می کردی و براشون آب و غذا میذاشتی عشق مامان و بابا.

اینجا هم ماکارونی خوردی و به جوجه های بیچاره هم ماکارونی تعارف می کردیمحبت

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 3 مرداد 1395 ] [ 21:44 ] [ مامان هدی ]

سلام به دختر ناز مامان

دختر نازم این پست رو من دو بار نوشتم که پرید.کلی هم نوشته بودم

این بار خلاصه تر می نویسمخجالت

از اونجایی که قبل واکسن 18 ماهگی شما علایم آمادگی برای از پوشک گرفتن مثل خشک بودن در طول شب رو داشتی تصمیم گرفتم شما رو راحت کنم. اما گفتم بزارم برای بعد واکسن.

دیگه تو سن 19 ماه و ده روزگی، شما به طور کامل با پوشک خداحافظی کردی دختر نازممحبت

کلی مطلب خوندم که هر کدوم با هم فرق داشت و نظرات مختلفی در مورد پوشک گرفتن بچه ها بود. اما از همه یه مطلب به نظر خوب اومد اینکه سه روز امتحان کنیم.

شما روز اول فقط یه بار همکاری کردی و همش یادت می رفت که اطلاع بدی. انگار هنوز به وضعیت جدید عادت نکرده بودی عشق مامان.

دیگه روز دوم سه بار خطا داشتی و روز سوم هم یه بار. از اون روز به بعد باز هم خطا داشتی و طبق مطالبی که خوندم تا شش ماه زمان می بره تا بطور کااااااااامل بتونی خودت رو کنترل کنی.

الان هم هزار ماشالله باهات جند ساعتی بیرون می رم بازار و مهمونی و شما مثل دسته گل می مونی. خطاهایی هم که الان داری در حد چند قطره خیس شدن لباس زیرت هست مامان جون. وگرنه خونه رو کثیف نکردی.

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 13 خرداد 1395 ] [ 15:42 ] [ مامان هدی ]

سلام عشقولی مامان و بابا.

سلام دختر نازم. گل گلابم، این روزها هر روزش پر از شور و عشق وهیجانم مامان جون.

خدا رو صد هزار مرتبه شکر می کنم که هستی. قربون چشمات برم مامان جان. درساتو خوندی داری الان اینا رو می خونی عشقممحبت

وای خدا، خیلی دوست دارم حسنای ناز مامان. انشالله خودت ی روز این حس شیرین مادر شدن رو بچشی اون وقت یاد من می افتی که چقدددددددددددر دوست دارم مامان جون

سفرنامه شما از جایی شروع شد که آقا کیان ( یکی از دوستای خوب وبلاگی) در وبلاگشون عکس های زیبا و خاطرات قشنگ از باغ وحش طبیعی قزوین نوشته بودن.

من هم اون روز به باباجون وبلاگ رو نشون دادم و از اونجایی که شما عاااااااااشق حیوانات و طبیعت هستی بابا جون گفتن فردا جم و جور کنیم بریم قزوین.

ما هم آماده شدیم و فردا نزدیکای اذان ظهر(‌می خواستیم صبح بریم ولی شما خواب بودی گفتیم اذیت نشی) حرکت کردیم به سمت قزوین.

شما در طول مسیر دختر خیلی خوب و خانمی بودی و اصلا مامان و بابا رو اذیت نکردی.

در طول مسیر ی رودخونه خروشان بود که هم رفت و هم برگشت اونجا توقف داشتیم و کلی شما آب بازی کردی.

به محض رسیدن به قزوین هم اول رفتیم پارک جنگلی،‌جای خیلی خیلی خوشگل و خوش آب و هوایی بود.

شما هم اونجا کلــــــــــــــی بازی کردی و حیوانات مختلف رو صدا می کردی و بهشون غذا می دادی.

بعدش هم بابایی برامون یه هتل خوب گرفت و یه کم استراحت کردیم و چون شب نیمه شعبان بود دوباره اومدیم بیرون و گشت و گذار. هر چند هوا بارونی بود اما خیلی بهمون خوش گذشت.

این هم ی تعداد از عکس ها:

بابا جون در حال مستند سازی و گرفتن پشت صحنه.محبت

اینجا یه دختر خانم ناز می خواد گلش رو تقدیم شما کنه مامان جون. با هم دوست شدید سریع

اینجا هم صبح روز دومه که بعد از بازدید از حمام موزه قاجار رفتیم آش شله قلم کار خوشمزه خوردیم. که خیلی عالی بود.

ناهار هم یه روستوران نمونه رفتیم که اونجا قیمه نثار خوردیم و فسنجون. وااااااقعا خوشمزه بود. شما عاشق باقلوا شده بودی و بیشترش رو خوردی. قنادی پرستو هم نزدیک بود و اونجا سوغاتی خریدیم.

سفر دو روزه خوبی بود. و از همه بیشتر همراهی شما که باعث شد ما مسیرهای طولانی تر رو هم انتخاب کنیم. دختر ناز مامان و بابا

اینم اون رودخونه که گفتم:

عاشق پرت کردن سنگ بودی و تماشای اون تو آب. اونجا یه پسر بچه هم با الاغش اومده بودو شما الاغ سواری هم کردی مامان به قربونت

از وقتی که از باغ وحش اومدیم بهت می گیم حسنا رفتیم سفر کجا رفتی: می گی باغ بحش

می گم چی دیدی: حیبون

چیا بودن: شوتور، ابس، خردوش، کلاغ، خِرس، شیر (‌همه رو کامل می گی)

بعد می گی:‌ گوزن موز،پوست( یعنی گوزنه پوست موز من رو هم خورد)محبت

شب کجا خوابیدی: هوتول

 



[موضوع : سفرنامه]
[ يکشنبه 2 خرداد 1395 ] [ 15:00 ] [ مامان هدی ]

سلااااااام به دختر ناز و خوشگل مامان.

قربون اون چشمای نازت بشم که داری الان می خونی اینا رو( زنده باشم ببینم مامان جون اون روز رو که باسواد شدی)

دختر ناز مامان ماشالله هزار ماشالله دیگه برامون کاااااااااامل حرف می زنه. فعل می گه و اسم تمام کلمات و اشیا و حتی حیوانات رو هم میگه.

تا عدد ده رو میشماری، شعرهایی که برات می خونم رو خودت آخرش رو زودتر از مامان میگی ماشاللهمحبت

شعرهای جوجه جوجه طلایی(اینقدر واضح و با نمک می گی که ما دلمون آب میشه و همونجا فشارت می دیم)

عروسکم عروسک، اتل متل یه بازی- زنبور زرد کوچولو،سلام سلام مامان جون، دیگه پدربزرگ خوبم خیلی برام عزیزه. تمام اینا رو آخراشو شما خودت می گی.

از کتاب خیلی خوشت میاد و وقتی میگم حسنا کتاب بخون اسم تمام شکل ها رو برام می گی الله اکبر

اینا شعرهایی هست که از توی ی کتاب شعر خوب برات حفظ کردم و می خونم در طول روز

خدایا شکرت هزاران مرتبه. به خودت می سپاریم ازش محافظت کن

اون روز بهم میگی مامان بشین، میگم کجا بشینم؟ می زنی رو فرش می گی: زمــــینبوس

وقتی خوابت بیاد می گی خواااابید

بخوای بیای بغل می گی: بَغل

کلا اینقدر شیرین زبون شدی که ما فقط می خوایم قورتت بدیم درسته.

چهارشنبه قبل یعنی 29 اردیبهشت ماه به خاله سمیه زحمت دادیم و با دوستای دیگه رفتیم خونش. ما ساعت شش و رب از خونه اومدیم بیرون فکر کردیم الان زودتر از همه اونجاییم ولی دیدم وااااااااای دیر تر از همه رسیدیم.

شما اولش ی کم گریه کردی ( بعد از واکسن 18 ماهگی فکر می کنی هر جا بریم میخوان برات واکسن بزنن)‌اولش گریه می کنی. که شکر خدا چند روزه داره یادت میره.

بعد با غزل و نیکا و رها همبازی شدی. ماشالله غزل خاله هم خانم شده و هزار ماشالله خوش خنده. خداحفظش کنه. شما دو تا انشالله با هم به مدرسه خواهید رفتمحبت

عکس های مهمونی رو هم برات میذارم فعلا تو دوربینه مامان جون.

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 2 خرداد 1395 ] [ 14:58 ] [ مامان هدی ]

از چند وقت قبل شنیده بودم که واکسن 18 ماهگی سخت ترین واکسنه و بچه خیلی اذیت می شه.

منم با نزدیک شدن به این تاریخ حسابی استرس گرفته بودم و کلی مطلب خونده بود که چی کنم تا شما راحت تر باشی.

شنبه 4 اردیبهشت ماه شما 18 ماهت به پایان رسید و من و شما و بابا جون راهی مرکز بهداشت شدیم.

مرکز بهداشتی که هیچ وقت درست و حسابی نبود،‌یا کارمنداش نبودن یا هر بار به ی صورت اندازه می گرفتن.

شنبه  رفتیم، اول رفتم اتاق بالا که پرونده ات رو پیدا کنم که مسوولاش نبودن. خودم پرونده ات رو برداشتم. رفتم که بگم واکسن رو آماده کنن گفتن روزهای فرد.

ما هم فردا یعنی یکشنبه عقد دختر عموم بود. به همین خاطر نرفتیم. سه شنبه به جاش رفتیم که گفتن واکسن تموم شده پنجشنبه بیاین.

هر چند تمام این ها مصلحت بود و حکمتی داشت چون شما به شدت از محیط دکتر ترس داری. اما تو این دو روز دیدی هیچ اتفاقی برات نیفتاد روز پنجشنبه که رفتیم آرام بودی.

از قبل کلی خوراکی های مورد علاقه ات مثل تخمه و تک تک رو برات بردیم و دادم عمو واکسنی که بهت بده.

شما باز گریه کردی ولی موقع زدن واکسن آرام شده بودی و  فقط نگاه کردی اما بعدش دوباره گریه کردی و زود آروم شدی خانوم خانمای مامان

بعد از زدن واکسن ما رفتیم پارک. حدود دو ساعت راه رفتی و بازی کردی و از پله های سرسره ها بالا رفتی.

ناهار هم مهمون خونه مادربزرگ شما بودیم.(مامان بابا) اونجا هم تا رسیدیم سرییع برات کمپرس سرد گذاشتم. قبلشم تو خیابون بهت استامینوفن دادم.

ساعت 12 واکسن زدی و ساعت 6 بعدازظهر خوابیدی. من و بابا تو این مدت چشممون به پات بود ببینیم لنگ می زنی یا نه. که خوب بودی

بعد از خواب هم خوب بودی شکر خدا و همچنان هر 4 ساعت یکبار بهت استامینوفن می دادم. شب ی تب خفیف داشتی تا فرداش.

اما اصلا از پادرد خبری نبود که نبود به لطف خدا

به نظرم مال فعالیت زیاد شما بود. که باعث شد اون ماده تو پای نازنیت زودتر حل بشه.

امیدوارم مامانای عزیز این مطلب منو بخونن و برای نازدونه هاشون به کار ببندنمحبت



[موضوع : ]
[ سه شنبه 14 ارديبهشت 1395 ] [ 15:28 ] [ مامان هدی ]

 سیزده بدر امسال همدان مثل سایر شهرهای دیگه برفی برفی بود. مامان بابای من باعموهام مثل هر سال رفتن باغمون ولی ما رفتیم خونه پدربزرگ و مادربزرگ بابا جونی

شما هر سال با کوفته عکس انداختی و تغییراتت خیلی برام قشنگن عزیز دلم

اینجا موقعی که بابا جون داشتن فیلم و عکس می گرفتن از شماسرکار خانم اون کوفته نازنین رو مثل توپ پرتاب کردی و منهدم شد.خنده

از کارهات بگم که دیگه کامل کلمات رو میگی هر چی ما می گیم شما زود تکرار می کنی. بعضی کلمات رو واضح و بعضی ها رو نصفه نیمه

 



[موضوع : ]
[ شنبه 14 فروردين 1395 ] [ 15:15 ] [ مامان هدی ]

عکس های سفره هفت سین تو گوشی بابا جونه و هنوز نریختیم روی سیستم.

محبتکفش های دختر و پدر در نوروز 95محبت

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 8 فروردين 1395 ] [ 17:33 ] [ مامان هدی ]

بعضی از عکس ها که باهاشون خاطره داریم رو یادم رفته بود برات بزارم مامانی

 

اینجا کلاغ دیدی و داری میگی داااارمحبت

عاشق بالکنی.قراره برات اینجا رو موکت کنیم تاج سر خانومبوس

اینجا خونه آقا جون و تولد دایی جونه. دی ماه 94

اینجا هم حدودا یکسال و دو ماهه هستی. قربون اون موهای قشنگت بشم مامانی. هزاااار ماشالله ناز گل خونمون

اینجا هم رفتی تو سطل برنج نشستی خودت. و ژست معروفت

یکی از بازی های مورد علاقه ات. الانم که با پرده آتلیه این کار رو انجام میدی. مدام باید باهات قایم باشک بازی کنم

 



[موضوع : ]
[ شنبه 22 اسفند 1394 ] [ 16:2 ] [ مامان هدی ]

سلام عشق مامان و بابا

سلام نفس مامان و بابا، همه وجودم خوبی دختر نازم،قربون اون چشمای قشنگت برم مامان جون.

انشالله وقتی این مطلب رو می خونی . سالم و سلامت باشی و ما هم در کنارت باشیم عزیز دلم.

هزار ماشالله اینقدر پیشرفت داشتی که دیگه جا می مونم از نوشتن.

عزیز دلم وقتی می ریم بیرون اسم همه ماشین ها رو برات می گم، شما هم هی می گی این، اونمحبت چند روز پیش داشتیم تو کوچه می رفتیم وعلمک های گاز رو نشون می دادی و می گفتی اون؟ منم گفتم علمک گاز . امروز که رفتیم بیرون ازت پرسیدم علمک گاز کو مامانی شما زود نشون دادی و گفتی ایناااابوس

همه کلمه ها رو تکرار می کنی. همه رو. هزار ماشالله به دختر نازنین مامان و بابا

رها جون دختر یکی از همکارای مامان وقتی یه شب ما رو به خونشون با اصرار برای شام دعوت کردن به شما یه شنل ناز هم هدیه دادن.

اومدیم خونه بهت گفتم مامانی رها بهت جایزه داده مبارکت باشه. چند وقت پیش ازت پرسیدم رها بهت چی داده بود مامانی شما هم با زبون شیرین خودت گفتی " دایزی" یعتی جایزه. "ج رو مدل خاصی می گی.

شانزدهمین ماهگرد شما تقریبا مصادف شد با تولد باباجون. بابایی اول اسفند به دنیا اومدن سالکرد ازدواج من و باباجون هم 10 اسفنده.

شما هم ماهگردت میشد 4 به همین خاطر مراسم ها رو یکی کردیم.

البته یه مراسم دیگه هم بهش  اضافه کردیم. پاگشای عمو و خانمشون. با ی تیر چند تا نشون زدیم.

شام هم خورشت فسنجون درست کردم به همراه خورشت قارچ، دسر تیرامیسو و ژله بستنی. و دو مدل سالاد.

شما هم اون روز نخوابیده بودی و شب خیلی غر میزدی. البته اگر کسی باهات کار نداشت خانم بودی ولی حوصله بغل رفتن نداشتی.

این روزها علاقه زیادی به عروسک بازی پیدا کردی. و بازی هایی که ما باهات انجام می دیم رو شما با سحر عروسک محبوبت انجام می دی تقریبا

وقتی برات می خونم: حسنا خانم هل داره نمک و فلفل داره ماشالله به چشم و ابروش مامانش نشسته پهلوش" شما تا می رسیم به نمک می گی " نهه" بعد ابروش رو واضح می گی و پهلوش رو هم تلفظ می کنی.

دیگه اینکه به مای بی بی می گی : مای نی نی.

دیگه جونم برات بگه کولر رو نشون می دی بهت میگم از توش چی میاد میگی بادد " در رو غلیظ تلفظ می کنی"

محبت پدرانهخندونک

اینجا در کمدت رو باز کردی و اصرار که همه رو بزن به موهام.باباجون هم زحمتشو کشید.

بهت میگم ژست بگیر اینجوری ژست می گیری مادر به قربانت



[موضوع : ]
[ دوشنبه 17 اسفند 1394 ] [ 17:10 ] [ مامان هدی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

* من و بابایی 10 اسفند 90 هم خونه شدیم و زندگی عاشقانمون رو شروع کردیم و درست 10 اسفند 92 فهمیدیم خدا به ما قراره یه هدیه بده. *18 خرداد 93 فهمیدیم هدیه آسمونی ما گل دختره. * یکشنبه 4 آبان ماه 93 در اولین روز از ماه محرم ساعت 15 و 22 دقیقه در بیمارستان بوعلی حسنای عزیزما زمینی شد و زندگی ما رو شادی مضاعفی بخشید.
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 24
بازدید دیروز : 22
بازدید هفته گذشته : 24
کل بازدید : 52321
امکانات وب