ثمره زندگي زيبايمان

ثمره زندگي زيبايمان
اينجا دفتر ثبت خاطرات دختري است كه قراره اوايل آبان ماه از طرف خدا براي ما هديه فرستاده بشه.

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ
بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ
وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا
ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ



[موضوع : ]
[ يکشنبه 23 آذر 1393 ] [ 18:24 ] [ مامان هدی ]

 

سلام گل نازم که داری روز به روز خانم‌تر می شی و تغییر کردی. قربون قد و بالات بشم. اگه بدونی چقدر دوستت دارم که حد و نصاب نداره. الان که دارم مطالب وبلاگت رو میزارم شما تو تختت خوابیدی و بابا جون هم خوابیدن. منم به عشق شما دارم وبلاگت رو برات ثبت می کنم عشقم.

این ماه یعنی آذر ماه سه تا نی نی ناز دنیا اومدن. به نام های رُزا،‌غزل و رضا

رزا دختر همکار سابق مامانیه که ی روز با مامان نیکا و یکی دیگه از همکارامون رفتیم دیدنشون. اونجا خیلی مودب بودی و با روهام که صاحب خواهر شده حسابی بازی می کردی. برای استفاده از وسایل هم قبلش اجازه می گرفتی. حتی شکلات رو اجازه می گرفتی و بر می داشتی.

ما مامانا مشغول تعریف بودیم که دیدم شما سوار موتور شدی. هزار ماشالله الله اکبرت بشه اصلا هم نمی ترسیدی. هر چند که مامان جون موتور اصلا وسیله خوبی نیست و خیلی خیلی خطرناکه مخصوصا موتور واقعی.

همیشه باید مراقبت باشی چه از کوچه و خیابون که رد میشی حواست بهشون باشه.سوار موتور هم نشو که خدایی نکرده اتفاق بدی برات نیفته. موتور خیلی خطرناکه مامان

خلاصه اینکه شما حسابی خیلی ماهرانه سوار شده بودی. منم زود بلند شدم و پشت سر شما حرکت می کردم. شما هم می گفتی مامان نیا. منم می گفتم نه من مراقبت نیستم من پلیس هستم و داریم بازی می کنیم.

مهمونی بعدی که رفتیم دنیا اومدن داداش علی( نوه عموی بابایی میشه)

شما حسابی بهت خوش گذشته بودو موقع برگشتن می گفتی مامان برای منم ی داداش بیار باهاش بازی کنم. بعد دوباره گفتی نه ی خواهر بیار

مهمونی بعدی دنیا اومدن غزل خانم بود ( میشه نوه عمه بابایی) که با یک هفته تأخیر از رضا کوچولو دنیا اومده بود و دیشب یعنی 24 آبان ماه رفتیم خونشون. هنوز عکسش به دستم نرسیده

غزل خانوم برای شما ی هدیه خوشگل هم آورده بود که شما حساااابی ذوق کردی.

اینم از هنرنمایی دیشب شما( 24 آبان ماه حسنا خانوم 3 سال و یک ماه و 21 روزه)

اینجا صدرا داشت این کار رو انجام می داد که شما هم زود اومدی و مثل اون انجام دادی



[موضوع : ]
[ شنبه 25 آذر 1396 ] [ 1:56 ] [ مامان هدی ]

تو این ماه بعد از برگشتنمون از نمایشگاه،‌دوستات رو دعوت کردیم و ی تولد همینجوری گرفتیم مخصوص همه بچه ها.

من برای همه دوستات(‌غزل، نیکا، ملیناو رها و خودت) کیک یک نفره با شمع گرفتم. اون روز بهتون خوش گذشت. شما اولش هی می گفتی نه دست نزنن به وسایلم. می رفتی و در اتاقت رو می بستی اما من بهت زیاد محل ندادم و بعد از ی مدت کوتاهی هم با دوستات کاملا بازی کردی.

عصرانه هم آش رشته پخته بودم که شما خیلی دوست داری. دوستای مامانی و شما هم ما رو شرمنده کردن که انشالله بتونیم جبران کنیم.

از ته دل جیغ زدید و شادی کردید. خدا حافظ همتون باشه ان‌شاءالله

داری نگاه میکنی غزل می خنده یا نهمحبتبغل



[موضوع : ]
[ دوشنبه 22 آبان 1396 ] [ 1:56 ] [ مامان هدی ]

امسال برای اولین بار من تصمیم گرفتم ی دو سه روزی برم نمایشگاه مطبوعات و اونجا حضور داشته باشم. بابا جون هم که همیشه و همه جا مشوق مامانیه. گفت ما هم میایم که شما اونجا با خیال راحت حضور داشته باشی و به کارهات برسی.

مثل همیشه کلی تو ماشین باهات بازی کردم.حتی با انگشت های دست هم سرگرم می شی و قشنگ میری تو حس و حال بازی گل من. الهی که قربون اون چشمات بشم.

از اونجایی که ماشینمون رو فروخته بودیم بابا ماشین بابابزرگه رو گرفت و سه تایی راهی تهران شدیم. مستقیم هم رفتیم نمایشگاه. شما هزار ماشالله اینقدر اونجا خانوم بودی که حد و حساب نداره. خوابت که می اومد میرفتی تو کالسکه ات می خوابیدی. با مداد رنگی و کاغذ رنگی و چسب هم سرگرم شده بودی.

برای دو سه روزی که اونجا بودیم همش استرس اینو داشتم که شما مثل همیشه تا ساعت ده صبح بخوابی اما خوشبختانه ساعت خوابت حسابی تغییر کرده بود و همه چی رو به راه بود. از روز دوم به بعد هم از مترو استفاده کردیم که خیلی بهتر بود.

شما اولین بار بود که مترو می دیدی و همش در تعجب بودی، می گفتی:‌مامان اینا چرا هی بدو بدو می کنن.

قربون چشمای پف کردت برم مامان جانمحبت

حسابی به شما خوش گذشت. تو این مدتی که ما نمایشگاه بودیم کلللی هم مسوول و مدیر می اومد بازدید و باید باهاشون مصاحبه انجام می دادیم که شما همکاری لازم رو داشتی روز آخر که می گفتی نریم هتل بمونیم نمایشگاه. دقیقا هم آخرین نفرایی بودیم که اومدیم بیرون.

تو محل نمایشگاه هم دو تا آدم آهنی نما حضور داشتند که شما حسابی ازشون خوشت اومده بوده. غرفه کودکان هم داشت که بعضی وقت ها می بردمت اونجا. البته یک بار رفتیم و شما نقاشی کشیدی.

این سه روزی که تهران بودیم شما اشتهای خوبی نداشتی و از خوردن غذاهای برنجی خسته شدی. موقع برگشت گفتی من دلم آبگوشت خواسته . ما هم ساعت شش رسیدیم همدان و بابایی ما رو برد رستوران عمارت که اونجا دیزی های خوبی میگفتن داره. که قسمتت نشد و شب دیزی نداشتن. ( نمی دونم چرا ما به این موضوع فکر نکرده بودیم.) به هر حال هر طور بود برای شما خودم مهیا کردم. از آب خوراک گردنی که بابا سفارش داده بود برات ی فسقلی آبگوشت درست کردم. چکار کنیم که خیلی عزیزی برامون. خدا نگهدارت باشه گل باغ زندگی

به هر حال تجربه خوبی بودی برای من. از بابا جون مهربون هم تشکر می کنیم که این همه به ما لطف دارن.

در مسیر رفت به تهران

اینجا ناراحت بودی که چرا برگشتیم از نمایشگاه. می موندیم اونجاخندونک

هتلی که به ما دادن اسمش هتل باباطاهر بود.خدایی هیچ جا غذای همدان رو نداره. کیفیت تهیه غذاهای همدان از هتل های شهرهای دیگه واقعا بهتره

محبتاینم منو بابایی.محبت

 

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 18 آبان 1396 ] [ 1:28 ] [ مامان هدی ]

سلام عشق مامان و بابا.

فدات بشم که اینقدر خاطرات و شیرین کاری هات شکر خدا زیاده که دیگه نمیرسم بیام و بنویسم.ی بار هم اومدم و در مورد محرم و اتفاقای شیرینی که تو روضه خامجی( به قول خودت) افتاده بود برات نوشتم که متاسفانه همش پرید. حالا سعی می کنم اون رو هم دوباره بنویسم.

صحبت کردن و رفتارهای خیلی خاصی داری عشق من، نفسم.

چند روز پیش من دراز کشیده بودم شمااومدی دقیقا روی من دراز کشیدی و گفتی مامان عاااشقتم. مامان جووونه منی، بعد بابایی بهت گفت: حسناااا پس کی منو دوست داره، شما هم خندیدی و گفتی مامان بزرگه

عاشق کتاب هستی و دوست داری،‌منو بابا هم تو خونه داریم کتاب رو بیشتر می خونیم تا شما هم این کار جزو عادات همیشگی ات بشه.از چند روز قبل شما هم می گفتی:‌مامان کی تولدم میشه، هر روز میگفتی امروز تولدمه... کلی اشتیاق داشتی واسه روز تولدت...

ی روز بهت گفتیم حسنا حاضر شو می خوایم بریم برا تولد شما خرید کنیم. شما هم کلی خوشحال شدی و گفتی:‌واااای خدای من، یعنی داره تولدم میشه! کلی ذوق کردی و ما هم به شوق شما جون گرفتیم.

جشن های تولدت رو من و بابایی با هم درست کردیم. و البته بابایی بیشترش رو زحمت کشید.

موقع اومدن مهمونا هی می گفتی پس چرا نمیان، چرا نیومدن، یا می گفتی چرا یکی یکی میان. خلاصه اینقدر عجله داشتی اول تولد شما رو گرفتیم بعد شام خوردیم. شما هم خانم بودی. خانم‌تر از اون چیزی که من فکر می کردم.



[موضوع : ]
[ سه شنبه 16 آبان 1396 ] [ 15:06 ] [ مامان هدی ]

سلام عشقم

همین امشب من داشتم وبلاگ شما رو به روز می کردم که بابایی منو صدا کردن که مامان هدی بیا ببین حسنا چی درست کرده،‌منم رفتم و دیدم دختر نازم نمک پاش های پلاستیکی رو از کابینت بیرون آورده و دوتا دوتا روی هم وارونه کردی اونا رو. منم عکست رو گرفتم که برات بزارم اینجا.(‌شما در این روز 2 سال و 11 ماه و 28 روزه بودی)

* درست کردن کاردستی

یکی دیگه از کارهایی که خوب انجام می دی. درست کردن کاردستیه. اونم به سبک خودت. عااااشق بریدن کاغذ و به قول خودت دوربوری هستی. و تو این زمینه هم مهارت خوبی کسب کردی.

* نقاشی کشیدن متفاوت

امروز و دیروز شما وضعیت نقاشی کردنت حسابی متحول شد. قبلا ی سری خطوط ترسیم می کردی که  امروز دیدم دایره های بزرگ به خوبی می کشی براش چشم میزاری و رنگش می کنی. دیشب هم به مامان مداد رنگی زرد دادی و گفتی مامان اینجا ی چی بکش. گفتم آخه این کمرنگه، گفتی حالا بکش ی فکری دارم. منم ی مثلث کشیدم، دیدمشما هم داری اون رو پررنگ می کنی. به نظرم تو مهد پویا دقت کردی و اینو دیده بودی

* درست کردن پیراشکی گوشت با حسنا جونی

روز یکشنبه هم من و شما با هم دیگه خمیر پیراشکی رو آماده کردیم. شما هم دقیقا با وردنه کوچیکی که داری حسابی بازی کردی و با مهارت خیلی خوبی به مامان کمک میکردی. من هم شکل های مختلف درست می کردم و شما هی پیشنهاد می دادی، ی بار گفتی مامان شکل شکلات درست کن.شکل حلزون، شکل خونهخسته کلی بهت خوش گذشت.

* بالا رفتن از در و دیوار

ی بازی مورد علاقه ات هم اینکه که مدل های مختلفی از روی مبل میری بالا و می پری. هر چی هم بهت بگیم گوش نمی کنی.

* بیاین می خوایم نمایش بازی کنیم

جمعه پیش هم خونه بابابزرگ باباجون( حاجی جون) بودیم که شما گفتی مامان بزرگه، بابابزرگه، همممه بیاین کارتون دارم، ی فکر جدید دارم. گفتی  می خوایم نمایش اجرا کنیم، مامان بزرگه شما بگو حاضر، خامجی شما هر وقت گفتم دست بزن. و خلاصه به خیال خودت نمایش اجرا کردی



[موضوع : ]
[ سه شنبه 2 آبان 1396 ] [ 23:41 ] [ مامان هدی ]

شما در دو سال و 9 ماه و 19 روزگی برای اولین بار با مامان جون رفتی آرایشگاه خانم ها. اونجا وقتی رفتیم شما همش می گفتی مامان چرا نوبت من نمیشه. بعدش خیلی خانم نشستی روی صندلی و با دقت همه چی رو نگاه می کردی.

وقتی سشوار برات کشید. یواش در گوش من گفتی: وای مامان چقدر داغه. دستت رو بزار رو صورتم

قربون صورت نازت برم. به خانم آرایشگر گفته بودم کم کوتاه کن ولی گوش نداد.

هر طور باشی خوشگل مامان بابایی. همه خوششون اومده بود از اینکه موهات مرتب شده. مبارکت باشه گل نازم

این عکس بعد از آرایشگاه اومدن شماست. تو آرایشگاه هم عکس داری که فعلا دوربین رو خالی نکردم. ماشالله به این ناز دخترم.

(‌نمی دونم چرا تاریخ این وبلاگ دچار مشکل شده)



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 0:11 ] [ مامان هدی ]

سلام عزیز دلم. گل گلابم.

قربونت برم الهی. انشالله روزی که داری این نوشته رو می خونی سالم و سلامت باشی و در کنار بابا مامان شاد زندگی کنی.اگر غیر از این ‌ها هم بود باید خدا رو شکر کنیم.در همه حالی دختر نازم. خدا هر چیزی که بهمون می ده صلاحمون رو می خواد. باید راضی به رضای خدا باشی دختر نازم.امیدوارم خداوند هم بهترین ها رو برامون رقم بزنه.

محرم امسال شما خیلی خیلی خانم تر شده بودی و همه چی رو درک می کردی. ( این پست رو ی بار کامل کامل نوشتم ولی حذف شد) حالا سعی می کنم دوباره بنویسم. شب اول محرم رفتیم خونه حاج نورعلی( ایشون پدر دو شهید هستند و مامان بزرگ بابایی قبلا 70 ساله پیش شایدم بیشتر همسایه بودن با ایشون)‌کلا حس و حال خوبی دارم وقتی اونجا می ریم.

شب اول محرم خیلی شلوغ نبود ولی از شب‌های بعد خیلی شلوغ شد که ما دیگه نتونستیم بریم.

بعد از ظهر ها هم می رفتیم خونه مامان بزرگ بابایی که شما می گی خامجی بهشون. شما چون ساعت خوابت اون موقع بود بیشتر روزها خواب بودی و آخر روضه که دیگه صدایی نمی اومد بیدار می شدی می گفتی مامان تموم شد.؟ می گفتم بله. می گفتی چرا هی زود تموم میشه.

بعد دیگه اینکه وقتی هنوز ده روزه بودی خامجی شما رو گذاشت تو گهواره نمادین حضرت علی‌اصغر(ع) و امسال هم خودت گفتی مامان می خوام مثل نی نی بودم برم تو گهواره.

سه روز از روضه هم مامانی به علت رفتن به دندون پزشکی نتونست بره. شما هم دو روزش رو با من اومدی دندون پزشکی و اونجا برات کتاب فیل اومد آب بخوره افتاد و دندونش شکست رو آورده بودم. شما هم سرگرم شده بودی.

چند روز پایانی روضه هم شما تو بسته بندی‌ها بهمون کمک می کردی.

اینجا هم می رفتی پشت میکروفن و سوره توحید رو کاااامل می خوندی. قربونت برم الهی

روز عاشورا هم موقع تماشای هیأت ازمون خواستی پرچم بهت بدیم که من برات آورده بودم و تمام مدت دستت بود. ناهار هم برای اولین بار من و شما و بابابزرگه و حاجی و بابایی و مجید آقا رفتیم مریانج حلیم خوردیم. واقعا که چه مردم با صفایی بودند. اینقدر تکریم می کردند میهمانان حسینی رو که حد و نصاب نداره.

عمو مهدی تو تعطیلات اومده بود و برای شما ی کالسکه آورده بود که شما خیلی دوستش داری.



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 6 مهر 1396 ] [ 0:11 ] [ مامان هدی ]

سلام دختر نازم. گل قشنگم.شهریور ماه گذشت اما من اصلااا فرصت نکردم برات خاطراتت رو ثبت کنم. هزار ماشالله چیزهایی میگی که من و بابا جون چشمامون گرد میشه.

برای خودت حسابی مستقل شدی.خیلی وقته که تو تخت خودت می‌خوابی و اوایل چند شب اول فرشته کوچولوی مهربون برات جایزه می‌آورد.

ولی دیگه هوا سرد شده و اتاق شما بخاری نداره.به همین خاطر پیش مامان بابا می خوابی.

شب تو رختخواب میای سرتو میزاری کنار بالش مامان،‌دستتو می اندازی دور گردنم، می گی ماااامان عااااشقتم. بعد با اون دستای کوچولوت مامان رو ناز می کنی. بعد می خوام صحبت کنم میگی ( با انگشت اشاره) هیییس، بخواب.

و همین کار رو هم شب بعدش برای باباجونی انجام می دی. قربونت برم که اینقدر مهربونی.

تو شهریور ماه تولد آقا جون بود که عکس‌هاش رو بعدا اضافه می‌کنم.

چهارمین محرم زندگیت رو هم پشت سر گذاشتی. شما به تاریخ قمری اول محرم دنیا اومدی و ما همیشه برات ی نذری کوچولو می دیم.

تو ایام عزاداری ده روز اول رفتیم خونه خامجی، البته چند روزش رو من دندونپزشکی بودم و نرفتیم. بعضی شب‌ها هم می رفتیم هیئتی که کنار خونه عزیز جونه و شما حساااابی بهت خوش می‌گذشت.

ی پرچم کوچولویی که روش نوشته بود " یا حسین" قبلا مامان بزرگ بابایی بهمون داده بودن. شما امسال اون رو گرفتی و تاسوعا و عاشورا با خود می چرخوندی.

دیگه اینکه،‌وقتی می رفتیم روضه شما کلا می خوابیدی حاج آقا که صحبت‌هاش تموم میشد و ساکت میشدن خانم‌ها بیدار می‌شدی می گفتی مامان چرا کم بود؟

وقتایی هم که بیدار بودی می رفتی روبروی حاج آقا جلوی منبر می ایستادی و با دقت نگاش می کرد. خلاصه اینکه دختر خیلی خیلی خانمی بود.فقط به بچه‌های کوچولویی که راه نمیرن و صحبت نمی کنن ارتباط خوبی نداری.

همش میگی بهشون کوچولو برووو ،‌برو ببینم. روز آخر روضه هم یکی از دوستان خانوادگی دختر 5 ماهش رو آورده بود. شما هم خواب بودی و وقتی بیدار شدی اون رو دیدی. منم کلی باهات صحبت می کردم که فایده نداشت. آخر سر بهت گفتم حسنا جون شما نگاه نکن اصلا. شما هم با چشمای گریان با دست هم معمولا صحبت می کنی،‌گفتی خوووب چشمامه،‌بگو اون بره. تو این بین موبایل مامانی زنگ خورد و ما رفتیم ی اتاق دیگه ی 20 دقیقه من صحبت کردم شما هم اونجا بودی. بعدش گفتم حسنااا بیا بریم ببین نی نی چشماش آبیه. مثل مداد رنگی

شما هم بعض کردی و با بغض گفتی مااااماااان چرا اینجوری میگی، خوب منم چشمام قرمزه،‌نگو از این حرفا من ناراحت می‌شم. بعد از اتاق اومدیم بیرون. گفتم برو اجازه بگیر نازش کن. شما هم اجازه گرفتی و نازش کردی. بعد گفتم مامانش میشه بدینش بغل حسنا.شما هم ذوق کردی و نشستی و اون رو بغلت گرفتی و حسابی خوشت اومد.

تو مهر ماه هم کلی باغ رفتیم و گردو چیدیم. شما هم حسابی وقتی آقای گردوتکان کارش رو انجام‌ می‌داد مراقب همه بودی و مدام می گفتی. بیاین عقب میفته سرررتا

دیروز داشتم با خودم می گفتم ناهار چی درست کنم؟ که شما شنیدی و گفتی مامان آبگوشت برام بزار. منم گفتم ای به چشششششم

کتاب خوندن رو دوست داری و به تمام مطالب کتاب گوش می‌کنی. اگه تلویزیون روشن باشه متاسفانه میشینی و مدام نگاه می‌کنی. به نظرم چون تا دو سالگی تلویزیون در حد ی نیم ساعتی روشن بوده ندید بدید شدی مادر جاندرسخوان

از بازی های مورد علاقه ات اینه که دوست داری مامان یا بابا عروسک‌هایی که شکل خرس و خرگوش و پنگوئن و ... اینجور چیزاس برات بیارن. شما در اتاق رو ببندی و ما به جای اون‌ها صحبت کنیم. یا بشیم خانم ملمم به قول شما. یا پنگوئن میشه خانم دکتر باید عروسک هات رو معاینه کنه.

25 شهریور هم مامان وقت دندون پزشکی داشت. به شما هم کلا گفتم حسنا میای با هم بریم و شما هم پذیرفتی. عزیز جون هم زحمت کشیدن و چند روز مداوم اومدن مطب دکتر. از اونجا بود که شما به بازی دکتر بازی. که دندون پزشکی هست و مدام به عروسکات میگی مسباک زدی، دهنت رو باز کن، و....

 



[موضوع : ]
[ 2 مهر 1396 ] [ 0:11 ] [ مامان هدی ]

12 مرداد ماه امسال آغاز گرامیداشت هفته خبرنگار بود. من و شما هم امسال تو تقریبا تمام مراسم ها شرکت کردیم. بابایی هم تو همایش پیاده روی و سفر به تویسرکان ما رو همراهی کرد.

برنامه روزاول تو مجتمع عین القضات برگزار شد همونجایی که کلاس شما برگزار میشه . شما هم تا رسیدیم گفتی مامان کلاس دارم.

عزیز جون رو هم خاله سمیه زحمت کشیده بود و آورده بود. شما هم خیلی خانم بود. اونجا کلی بازی کردی.

تارسیدیم گفتن بچه ها بیان نقاشی بکشن. شما هم با نیکا جون رفتی. نیکا ی عالمه صابون های رنگی کشید و شما هم به گفته من مثلا دوربین عکاسی کشیدی.قربونت برم الهی

 

اونجا سردسته شده بودی و بچه ها همه باهات بازی می کردن. رو فرش قرمزی که انداخته بودن کلی بازی کردی. آخر مراسم هم افتادی زمین که کلی گریه کردی و نذاشتی مامان رانندگی کنه. کلی عزیز و خاله سمیه باهات حرف زدن تا من تونستم رانندگی کنم.

14 هم مسابقات بولینگ بود. اونجا ی اتاقی به عنوان مهد داشت که از شما مراقبت می کرد مربیش. مامان متاسفانه پنجم شد

شما و نیکا هم کل مسیر رو از خیابان مهدیه تا ایستگاه بدو بدو کردید. و من و مامان نیکا هم می دویدیم پشت سرتون. ما تا ایستگاه اومدیم و بعدش با اتوبوس رفتیم. ولی نیکا با مامانش تا میدون پیاده رفته بوده

اینجا هم حاشیه مراسم پیاده روی

مراسم اصلی روز خبرنگار هم هتل باباطاهر برگزار شد و شما هم چهار ساعت اونجا صبوری کردی ولی آخرش نیکا خواست دفترچه شما رو بگیره که شما هم ندادی و کلی داد و جیغ راه انداختید دوتایی و ما مامانا هم سریع محل رو ترک کردیم.(‌واقعا واقعا خانم بودید- ما خودمون خسته شده بودیم باز شما بودید)

اینجا آهنگ می خوندن و حال و هوای شما ی کم عوض شد

اینجا هم دارید برا خودتون نقاشی می کشید

 

روز پنجشنبه هم رفتیم تویسرکان- کاروانسرای فرسفج که خیلی زیبا بود ، پارک جنگلی سرکان و آرامگاه حیقوق نبی

اینجا محوطه آرامگاه حیقوق نبی

پارک سرکان

حسنا در کنار درختان چنار 3500 ساله در شهر سرکان

اینجا هم پایان سفر و کاروانسرای فرسفج

شما خیلی اونجا شلوغ کردی. البته شلوغی که من و بابا اذیت نشدیم،‌ نیکا اونجا نشسته بود و شما هی رفتی بهش گفتی بیا بازی کنیم. اونو بلند کردی از جاش. به هر حال روز خوبی بود و شما کلی بهت خوش گذشت. به من و بابا هم خیلی خیلی خوش گذشت.

راستی بابایی موفق شده ی برنامه خیلی خوب و کاربردی برای ثبت خبر و روزنامه نگاری بنویسه که ازشون تجلیل شد. قربون خودت و بابای مهندست برم که اینقدر ماهیدمحبتمحبت

 

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 25 مرداد 1396 ] [ 18:48 ] [ مامان هدی ]

سلام عشق مامان و بابا

امروز ناهار ی آبگوشت خوشمزه درست کردیم و با عزیز و آقا جون و دایی جونا رفتیم باغ...

آقاجون ‌آب استخر رو تازه عوض کرده بود و دایی هم رنگش کرده بود. ما هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم آب بازی.

آب باغ آقاجون آب قناته... تابستونا به شدت خنک و زمستونا گرمه... اول مامانی رفت تو آب بعد شما اومدی بغلم. این قیبری هم که رو آبه مال زمان بچگی مامان و دایی ها بوده. اولش هم خیلی خیلی بزرگ تر بوده که به مرور به این اندازه رسیده.

شما هم مدام می گفتی می خوام قایق سواری کنم. و کلی بهت خوش گذشت.همیشه خوش باشی در کنار بابا مامان...هر جا هستی و باشی دعای خیر ما بدرقه راهت خواهد بود نازدونه

شما اینجا دو سال و 9 ماه و 1 روز سن داری عشقم

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 5 مرداد 1396 ] [ 18:45 ] [ مامان هدی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

* من و بابایی 10 اسفند 90 هم خونه شدیم و زندگی عاشقانمون رو شروع کردیم و درست 10 اسفند 92 فهمیدیم خدا به ما قراره یه هدیه بده. *18 خرداد 93 فهمیدیم هدیه آسمونی ما گل دختره. * یکشنبه 4 آبان ماه 93 در اولین روز از ماه محرم ساعت 15 و 22 دقیقه در بیمارستان بوعلی حسنای عزیزما زمینی شد و زندگی ما رو شادی مضاعفی بخشید.
آمار وبلاگ
آنلاین : 2
بازدید امروز : 238
بازدید دیروز : 10
بازدید هفته گذشته : 639
کل بازدید : 86348
امکانات وب