X

ثمره زندگي زيبايمان
اينجا دفتر ثبت خاطرات دختري است كه قراره اوايل آبان ماه از طرف خدا براي ما هديه فرستاده بشه.

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ
بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ
وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا
ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ



[موضوع : ]
[ يکشنبه 23 آذر 1393 ] [ 18:24 ] [ مامان هدی ]

هفته قبل پنجشنبه و جمعه مهمون خانواده بابایی بودیم. در ویلاهای سد اکباتان. جای خوش آب و هوایی بود.

بابا بزرگ زحمت کشیده بودن و از طرف اداره برامون جا گرفته بودن. همه اقوام هم اومده بودن.

شما هم دختر خوبی بودی و کلا با ما همراهی می کردی.

کلی شعر می خوندی و دلبری می کردی مثل همیشه

ظهر که شد خیلی خوابت می اومد و اصلا حاضر نبودی شیر بخوری( به شیر خوردن میگی: ازی ازو بده مامان)محبت

سر شانه بابایی خوابت برد  ولی زود بیدار شدی. عصر کلی بازی کردی و دوباره شب وقت خوابت شد. ساعت یازده چنان گریه می کردی که حد و حساب نداشت.

همش می گفتی. بریم خونه خودمون بخوابیم. دیگه ما هم کوله بار و جم کردیم و اومدیم بیرون. گفتیم شاید تو ماشین بخوابی. کلی تو محوطه سد چرخ زدیم. شما هی می گفتی اینجا کجاس؟

فهمیده بودی که ما داریم دور خودمون می چرخیم. بالاخره خوابت برد. تا گذاشتمت رو تخت باز گریه که ننننننننننننه بریم خونه خودمون بخوابیمخطا

ما هم از جمع عذرخواهی کردیم و به خونه برگشتیم شما تو ماشین کاملا خوابت برده بود. به بابایی گفتم تا برسیم خونه بذارمش زمین این بیدار میشه باز چک میکنه مارو.همینم شد.

تا گذاشتمت سرجای خودت سقف خونه رو یه لحظه نگاه کردی لبخند زدی و گفتی خونمونه. باز خوابت برد.

فرداش جمعه صبحانه رفتیم اونجا دوباره. شما همچنان همین روال خواب رو داشتی. خلاصه اینکه خیلی خسته شده بودی و ما هم از این فرصت استفاده کردیم.

شب اومدیم خونه و با اینکه من اصلاااااااااااا دلم نبود بهت شیر ندادم. اولش یه کم با رژ لب رنگی کردم ولی شما زود گفتی مامان نقاشی کشیدی.

دیدم می خوای بخوری. زود رفتم یه کم زردچوبه زدم. تاریک بود و ندیدی یه کم خوردی گفتی نه مزه ای شده! بعد گفتی شیر کوچولو بده. ما هم نداشتیم تو خونه. ساعت 9 شب بود. رفتیم فروشگاه چندین مدل شیر برداشتیم برات.خوردی و خوابت برد.

منم چنان گریه ای میکردم که بیا و ببین. همش می گفتم آخه بچم یه دل سیر شیر نخورده. خلاصه فقط حس و حال منو مامانا می فهمن که من چه حالی بودم. اینو یادت باشه خودت که مادر شدی درک می کنی خوشگل مامان.

خلاصه اینکه نصف شب یه کم بیدار شدی زود بهت شیر دادم. اینقدر حس خوبی بهم دست داد که حد نداره. دلم نمی خواست تموم بشه.غمگین آخرین باری بود که شیر می خوردی نفس مامان.(2 مهر ماه 95 دقیقا شما یکسال و 10 ماه و 29 روزه بودی که آخرین ازی ازوت رو خوردی).بغل

فرداش شما باز یه کم هوس کردی موقع خواب ظهر بخوری. در کل روزی فقط دو سه بار می خوردی. منم زود رفتم و بهش زردچوبه زدم.

شما موش کوچولوی باهوش هم گفتی مامان ادبیه اسقه قهه

دورت بگردم هزار ماشالله خیلی راحت با این قضیه کنار اومدی. چند وقت قبل شیر خوردنت رو کم کرده بودم در طول روز که بهتر غذا بخوری،‌همین امر باعث شد که زیاد اذیت نشی و گریه نکنی.

از چندین هفته قبل هم برات داستان یه پرنده کوچولو رو تعریف می کردم که دیگه ازی ازو نمی خورده و خودش رو بالش می خوابیده و پتو می انداخته روش.

الان هم مثل دسته گل خوابیدی. قبلش می گی مامان خستم. می خوام پرنده کوچولو بشم.

فدات بشم عشق بی حد مامان و بابا. شما به تاریخ تولد قمری ات 23 ماه و 20 روز شیر خوردی.



[موضوع : ]
[ سه شنبه 6 مهر 1395 ] [ 16:14 ] [ مامان هدی ]

پنجشنبه ای که گذشت یعنی 18 شهریور ماه سال 95 ما و خانواده مامان هدی رفتیم بیرون به صرف جوجه کباب.

شما هم خیلی خوش خوراک نیستی اما نمی دونم چی شد که یه تیکه جوجه میل کردی مامانی.

فرداش جمعه بود و ما ناهار مهمون عموی باباجون بودیم باغ رستوران عطر سیب.

شما اونجا خیلی بی حوصله بودی و همش بغل باباجون بودی. یه کوچولو هم خوابیدی و زود بیدار شدی. وقتی اومدیم خونه من احساس کردم بدنت گرم شده

به بابا گفتم حسنا بدنش گرمه گفت نه بغل بوده اینجور شده شاید. الهی مردم برات مامان جون. انشالله دیگه تکرار نشه برات چنان تبی کردی که تا حالا سابقه نداشت. زود تبت رو کنترل کردیم و بردیمت دکتر.

دوباری هم بالا آوردی. اونجا کلینیک کودکان یه دکتر بد اخلاق شیفت بود. برات یه آمپول برای تهوع نوشت. من اولش نمی خواستم بزنم ولی با اصرار بابا برات زدیم.

اول من نرفتم داخل ولی دلم طاقت نیاورد و رفتم. شما هم بغل بابا بودی و برات اولین آمپول زندگیت رو زدیم.

زیادم سخت نبود اونجور که من می ترسیدم.

متاسفانه تو همین روز پایین لبت هم یه کم پاره شد. کلا روز خیلی خیلی بدی بود برای ما. اصلا دوست ندارم ازش زیاد بنویسم.

انشالله همه نی نی ها سالم و سلامت باشن شما هم سالم باشی

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 30 شهريور 1395 ] [ 17:30 ] [ مامان هدی ]

سلام طوطی شیرین سخن خونمون

خوبی فدات شم.

این روزها حسابی خودت با اسباب بازی ها و عروسک های نازت سرگرم بازی کردن هستی. دیروز دیدم به خرست می گی: بشین توخدا خسته می شیبوس

الهی مامان دورت بگرده. آخه از کدوم شیرین زبونی هات برات بنویسم. هزار ماشالله الله اکبر کامل کامل مثل ما صحبت می کنی.

دیشب می گی مامان سَمیسیم آماده شده؟ یعنی سیب زمینی

عاشق لباس پوشیدن اونم از نوع پالتو و کلاه و سویشرتی. مدام می ری از تو کمدت در میاری میاری برات بپوشم.

هر روز یه کار و یه جمله خوشگل می گی که من و بابا جونی کللــــــــــی براش ذوق می کنیم.

شکر خدا دستشویی رفتنون هم خوب پیش رفته و تو این زمینه مشکلی نداری.

عاشق نقاشی هستی. مدااام دفتر و مداد رنگی هات تو خونه پخش و پلاس.

فعل هایی که به کار می بری اکثرا درست هستن. بعضی هاشون رو هم بامزه میگی. مثلا میگی: مامااان اینجا ببودی؟

کلی شیرین زبونی دیگه هم هست که فیلم هاش رو بعدا نگاه می کنی. الان هم عاشق فیلم های پارسالت هستی.

میای کامپیوتر رو روشن می کنی خودت می شینی روی صندلی. می گی مامان کوچولوییامو بزارمحبت

شعر علی ای همای رحمت رو هم ماشالله هزار ماشالله می خونی خودت.دست و پا شکسته البته.

دختر نازم بدون مامان و بابا خیلی خیلی دوست دارن. انشالله روزی که این ها رو می خونی ما هم در کنارت باشیممتنظر

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 25 شهريور 1395 ] [ 18:58 ] [ مامان هدی ]

سلام قند و نبات مامان و بابا

چند وقتیه که تو شهرمون تئاترهای خوبی داره اجرا میشه. از اونجایی که بابا جون دوستای خوبی داره و همیشه هوامونو دارن عمو عادل دوست بابا جون بهمون بلیط کنسرت شهر موش ها رو داد. ما هم به دوستای شما یعنی غزل و نیکا زنگ زدیم تا با هم دیگه بریم برای دیدن تئاتر.

شما خیلی هیجان داشتی واسه دیدن کنسرت شهر موش ها.

با اینکه از نظر صدا ی کم ناهماهنگ بود و ما بزرگترها اذیت شدیم. اما شما دختر نازم کلی بهت خوش گذشته بودی و همش ایستاده بودی رو پاهای من.

جاهایی که آهنگ می زدن شما نانای میکردی و دست می زدی.

اونجا هم یه دوست برا خودت پیدا کردی و آخر تئاتر که تموم شد همش مشغول قدم زدن بااون بودی. قربونت برم دختر اجتماعی مامانمحبت

حالا از اون موقع به بعد هر وقت از دور آرامگاه بوعلی سینا عبور می کنیم زود می گی موش ها اینجا ببودن،رفتیم، یااادته مامان!

اولین تئاتر رو وقتی یکسال و ده ماه و 13 روزه بودی دیدی عشق مامان و بابا

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 17 شهريور 1395 ] [ 8:58 ] [ مامان هدی ]

دختر ناز مامان سلام.

این روزهای گرم تابستون همش شب ها می رفتیم بیرون. یا صبح ها من و شما با کالسکه برای خودمون به جاهای مختلف سر می زدیم.

21 ماهگی شما هم به پایان رسید.

21 ماااااااه زیبا رو در کنارت نفس کشیدم و زندگی کردم.

دختر نازم. اینقدر قشنگ صحبت می کنی کامل و واضح که غریبه های تو خیابون هم کاملا متوجه می شن شما چی داری میگی.

عشق دوست داشتنی مامان و بابا شما بیشتر اشکال هندسی رو می شناسی و خیلی درست اونها رو تلفظ می کنی.

البته به جز مثلثخندونک به مثلث می گی مْثَثَ و به مربع می گی موبَبَ

چند وقتیه که می گی مامان جون دوست دالم. بابا جونم دوست دالم.

تمام اتفاقات روز رو با خودت تعریف می کنی یا برای عروسک هات می گی

به نقاشی کشیدن خیلی خیلی علاقه نشون می دی

چند روز پیش دیدم هیچ ضدایی ازت نمیاد ترسیدم و سریع اومدم اتاقت. آروم نگات کردم دیدم داری نقاشی می کشی و هی با خودت می گی:‌ای چیه: بعد می گی : دایره و به خودت می گی آفرینمحبت اینقدر اومدم فشارت دادم و بوسیدمت که حد و حساب نداره

این ماه عروسی عمو امیر شما هم بود.

11 مرداد تولد عمو مهدی بود(‌بهش می گی سیبیلوووو)

عاشق خوردن خامه کیک با انگشتی

تا بهت اجازه ندادیم هم دست نمی زنی البته( اینقدر بهمون نگاه می کنی که بگیم باااااااشه بخور)

14 مرداد هم عروسی عمو امیر و ما حسابی سرمون شلوغ پلوغ بود. شما هم ساعت خوابت کلا بهم ریخته بود.

روز دختر هم عروسی عمو بود و ما مراسمی برای شما نگرفتیم عزیز جون ولی کادوشو زودتر داد یه بلوز شلوار قشنگ

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 4 مرداد 1395 ] [ 13:41 ] [ مامان هدی ]

سلام عشق مامان و بابا.

الهی دورت بگردم که هر روز بیشتر از دیروز دوست داریم. عاشقانه و دیوانه وار دوست داریم مامان جون.

شما این روزها اینقدر بلبل زبون شدی ماشالله که حد و حساب نداره.

همین الان اومدی تو اتاق می گی مامان کجایی؟ اتاقی؟ کارداری؟ اینا رو پشت سر هم و واضح می گی.

قصری که مامان بزرگ برای سیسمونی شما گذاشته بود الان شده صندلی برای زیرپا گذاشتن شما و خاموش و روشن کردن چراغ.

خوشبختانه اهل موبایل و تلویزیون هم نیستی و عاشق نقاشی کردن هستی. مدام میگی مامان بیا بشین، بکش.

میگم چی بکشم میگی صَنَلی. یعنی صندلی. همه اشیا رو من باید برات بکشم.

اشکال هندسی رو خیلی خیلی خوب می شناسی و هر جا می ریم زود می گی: موبَبَ. دایره، بیضی،مُثَثَ

اعداد رو تا ده می شماری اما عدد یک رو همیشه یادت میره.

چند وقت پیش هم رفته بودم دفتر روزنامه محل کار مامان جون. شما هم مدام اسم سردبیرمون رو صدا می کردی می گفتی: آقای تِوهید.پشت سر هم صداشون می کردی و ایشون هم می گفتن ماشالله دختر شما هم می گفتی مااااشالله.

کلی اونجا دلبری کردی و به همکارای مامان جون می گی خاله. اسم هاشون رو هم می گی خاله فلانی

دو هفته پیش هم رفتیم خونه یکی از همکارای مامان جون و اونجا کلی بازی و شیطونی کردی.

چند روز پیش هم بابا جونی برات دو تا جوجه کوچولو خرید و دو روز تو خونه باهاش بازی کردی و بعد بردیمش باغ آقا جون اینا.

شما همش جوجه ها رو ناز می کردی و براشون آب و غذا میذاشتی عشق مامان و بابا.

اینجا هم ماکارونی خوردی و به جوجه های بیچاره هم ماکارونی تعارف می کردیمحبت

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 3 مرداد 1395 ] [ 21:44 ] [ مامان هدی ]

سلام به دختر ناز مامان

دختر نازم این پست رو من دو بار نوشتم که پرید.کلی هم نوشته بودم

این بار خلاصه تر می نویسمخجالت

از اونجایی که قبل واکسن 18 ماهگی شما علایم آمادگی برای از پوشک گرفتن مثل خشک بودن در طول شب رو داشتی تصمیم گرفتم شما رو راحت کنم. اما گفتم بزارم برای بعد واکسن.

دیگه تو سن 19 ماه و ده روزگی، شما به طور کامل با پوشک خداحافظی کردی دختر نازممحبت

کلی مطلب خوندم که هر کدوم با هم فرق داشت و نظرات مختلفی در مورد پوشک گرفتن بچه ها بود. اما از همه یه مطلب به نظر خوب اومد اینکه سه روز امتحان کنیم.

شما روز اول فقط یه بار همکاری کردی و همش یادت می رفت که اطلاع بدی. انگار هنوز به وضعیت جدید عادت نکرده بودی عشق مامان.

دیگه روز دوم سه بار خطا داشتی و روز سوم هم یه بار. از اون روز به بعد باز هم خطا داشتی و طبق مطالبی که خوندم تا شش ماه زمان می بره تا بطور کااااااااامل بتونی خودت رو کنترل کنی.

الان هم هزار ماشالله باهات جند ساعتی بیرون می رم بازار و مهمونی و شما مثل دسته گل می مونی. خطاهایی هم که الان داری در حد چند قطره خیس شدن لباس زیرت هست مامان جون. وگرنه خونه رو کثیف نکردی.

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 13 خرداد 1395 ] [ 15:42 ] [ مامان هدی ]

سلام عشقولی مامان و بابا.

سلام دختر نازم. گل گلابم، این روزها هر روزش پر از شور و عشق وهیجانم مامان جون.

خدا رو صد هزار مرتبه شکر می کنم که هستی. قربون چشمات برم مامان جان. درساتو خوندی داری الان اینا رو می خونی عشقممحبت

وای خدا، خیلی دوست دارم حسنای ناز مامان. انشالله خودت ی روز این حس شیرین مادر شدن رو بچشی اون وقت یاد من می افتی که چقدددددددددددر دوست دارم مامان جون

سفرنامه شما از جایی شروع شد که آقا کیان ( یکی از دوستای خوب وبلاگی) در وبلاگشون عکس های زیبا و خاطرات قشنگ از باغ وحش طبیعی قزوین نوشته بودن.

من هم اون روز به باباجون وبلاگ رو نشون دادم و از اونجایی که شما عاااااااااشق حیوانات و طبیعت هستی بابا جون گفتن فردا جم و جور کنیم بریم قزوین.

ما هم آماده شدیم و فردا نزدیکای اذان ظهر(‌می خواستیم صبح بریم ولی شما خواب بودی گفتیم اذیت نشی) حرکت کردیم به سمت قزوین.

شما در طول مسیر دختر خیلی خوب و خانمی بودی و اصلا مامان و بابا رو اذیت نکردی.

در طول مسیر ی رودخونه خروشان بود که هم رفت و هم برگشت اونجا توقف داشتیم و کلی شما آب بازی کردی.

به محض رسیدن به قزوین هم اول رفتیم پارک جنگلی،‌جای خیلی خیلی خوشگل و خوش آب و هوایی بود.

شما هم اونجا کلــــــــــــــی بازی کردی و حیوانات مختلف رو صدا می کردی و بهشون غذا می دادی.

بعدش هم بابایی برامون یه هتل خوب گرفت و یه کم استراحت کردیم و چون شب نیمه شعبان بود دوباره اومدیم بیرون و گشت و گذار. هر چند هوا بارونی بود اما خیلی بهمون خوش گذشت.

این هم ی تعداد از عکس ها:

بابا جون در حال مستند سازی و گرفتن پشت صحنه.محبت

اینجا یه دختر خانم ناز می خواد گلش رو تقدیم شما کنه مامان جون. با هم دوست شدید سریع

اینجا هم صبح روز دومه که بعد از بازدید از حمام موزه قاجار رفتیم آش شله قلم کار خوشمزه خوردیم. که خیلی عالی بود.

ناهار هم یه روستوران نمونه رفتیم که اونجا قیمه نثار خوردیم و فسنجون. وااااااقعا خوشمزه بود. شما عاشق باقلوا شده بودی و بیشترش رو خوردی. قنادی پرستو هم نزدیک بود و اونجا سوغاتی خریدیم.

سفر دو روزه خوبی بود. و از همه بیشتر همراهی شما که باعث شد ما مسیرهای طولانی تر رو هم انتخاب کنیم. دختر ناز مامان و بابا

اینم اون رودخونه که گفتم:

عاشق پرت کردن سنگ بودی و تماشای اون تو آب. اونجا یه پسر بچه هم با الاغش اومده بودو شما الاغ سواری هم کردی مامان به قربونت

از وقتی که از باغ وحش اومدیم بهت می گیم حسنا رفتیم سفر کجا رفتی: می گی باغ بحش

می گم چی دیدی: حیبون

چیا بودن: شوتور، ابس، خردوش، کلاغ، خِرس، شیر (‌همه رو کامل می گی)

بعد می گی:‌ گوزن موز،پوست( یعنی گوزنه پوست موز من رو هم خورد)محبت

شب کجا خوابیدی: هوتول

 



[موضوع : سفرنامه]
[ يکشنبه 2 خرداد 1395 ] [ 15:00 ] [ مامان هدی ]

سلااااااام به دختر ناز و خوشگل مامان.

قربون اون چشمای نازت بشم که داری الان می خونی اینا رو( زنده باشم ببینم مامان جون اون روز رو که باسواد شدی)

دختر ناز مامان ماشالله هزار ماشالله دیگه برامون کاااااااااامل حرف می زنه. فعل می گه و اسم تمام کلمات و اشیا و حتی حیوانات رو هم میگه.

تا عدد ده رو میشماری، شعرهایی که برات می خونم رو خودت آخرش رو زودتر از مامان میگی ماشاللهمحبت

شعرهای جوجه جوجه طلایی(اینقدر واضح و با نمک می گی که ما دلمون آب میشه و همونجا فشارت می دیم)

عروسکم عروسک، اتل متل یه بازی- زنبور زرد کوچولو،سلام سلام مامان جون، دیگه پدربزرگ خوبم خیلی برام عزیزه. تمام اینا رو آخراشو شما خودت می گی.

از کتاب خیلی خوشت میاد و وقتی میگم حسنا کتاب بخون اسم تمام شکل ها رو برام می گی الله اکبر

اینا شعرهایی هست که از توی ی کتاب شعر خوب برات حفظ کردم و می خونم در طول روز

خدایا شکرت هزاران مرتبه. به خودت می سپاریم ازش محافظت کن

اون روز بهم میگی مامان بشین، میگم کجا بشینم؟ می زنی رو فرش می گی: زمــــینبوس

وقتی خوابت بیاد می گی خواااابید

بخوای بیای بغل می گی: بَغل

کلا اینقدر شیرین زبون شدی که ما فقط می خوایم قورتت بدیم درسته.

چهارشنبه قبل یعنی 29 اردیبهشت ماه به خاله سمیه زحمت دادیم و با دوستای دیگه رفتیم خونش. ما ساعت شش و رب از خونه اومدیم بیرون فکر کردیم الان زودتر از همه اونجاییم ولی دیدم وااااااااای دیر تر از همه رسیدیم.

شما اولش ی کم گریه کردی ( بعد از واکسن 18 ماهگی فکر می کنی هر جا بریم میخوان برات واکسن بزنن)‌اولش گریه می کنی. که شکر خدا چند روزه داره یادت میره.

بعد با غزل و نیکا و رها همبازی شدی. ماشالله غزل خاله هم خانم شده و هزار ماشالله خوش خنده. خداحفظش کنه. شما دو تا انشالله با هم به مدرسه خواهید رفتمحبت

عکس های مهمونی رو هم برات میذارم فعلا تو دوربینه مامان جون.

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 2 خرداد 1395 ] [ 14:58 ] [ مامان هدی ]

از چند وقت قبل شنیده بودم که واکسن 18 ماهگی سخت ترین واکسنه و بچه خیلی اذیت می شه.

منم با نزدیک شدن به این تاریخ حسابی استرس گرفته بودم و کلی مطلب خونده بود که چی کنم تا شما راحت تر باشی.

شنبه 4 اردیبهشت ماه شما 18 ماهت به پایان رسید و من و شما و بابا جون راهی مرکز بهداشت شدیم.

مرکز بهداشتی که هیچ وقت درست و حسابی نبود،‌یا کارمنداش نبودن یا هر بار به ی صورت اندازه می گرفتن.

شنبه  رفتیم، اول رفتم اتاق بالا که پرونده ات رو پیدا کنم که مسوولاش نبودن. خودم پرونده ات رو برداشتم. رفتم که بگم واکسن رو آماده کنن گفتن روزهای فرد.

ما هم فردا یعنی یکشنبه عقد دختر عموم بود. به همین خاطر نرفتیم. سه شنبه به جاش رفتیم که گفتن واکسن تموم شده پنجشنبه بیاین.

هر چند تمام این ها مصلحت بود و حکمتی داشت چون شما به شدت از محیط دکتر ترس داری. اما تو این دو روز دیدی هیچ اتفاقی برات نیفتاد روز پنجشنبه که رفتیم آرام بودی.

از قبل کلی خوراکی های مورد علاقه ات مثل تخمه و تک تک رو برات بردیم و دادم عمو واکسنی که بهت بده.

شما باز گریه کردی ولی موقع زدن واکسن آرام شده بودی و  فقط نگاه کردی اما بعدش دوباره گریه کردی و زود آروم شدی خانوم خانمای مامان

بعد از زدن واکسن ما رفتیم پارک. حدود دو ساعت راه رفتی و بازی کردی و از پله های سرسره ها بالا رفتی.

ناهار هم مهمون خونه مادربزرگ شما بودیم.(مامان بابا) اونجا هم تا رسیدیم سرییع برات کمپرس سرد گذاشتم. قبلشم تو خیابون بهت استامینوفن دادم.

ساعت 12 واکسن زدی و ساعت 6 بعدازظهر خوابیدی. من و بابا تو این مدت چشممون به پات بود ببینیم لنگ می زنی یا نه. که خوب بودی

بعد از خواب هم خوب بودی شکر خدا و همچنان هر 4 ساعت یکبار بهت استامینوفن می دادم. شب ی تب خفیف داشتی تا فرداش.

اما اصلا از پادرد خبری نبود که نبود به لطف خدا

به نظرم مال فعالیت زیاد شما بود. که باعث شد اون ماده تو پای نازنیت زودتر حل بشه.

امیدوارم مامانای عزیز این مطلب منو بخونن و برای نازدونه هاشون به کار ببندنمحبت



[موضوع : ]
[ سه شنبه 14 ارديبهشت 1395 ] [ 15:28 ] [ مامان هدی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

* من و بابایی 10 اسفند 90 هم خونه شدیم و زندگی عاشقانمون رو شروع کردیم و درست 10 اسفند 92 فهمیدیم خدا به ما قراره یه هدیه بده. *18 خرداد 93 فهمیدیم هدیه آسمونی ما گل دختره. * یکشنبه 4 آبان ماه 93 در اولین روز از ماه محرم ساعت 15 و 22 دقیقه در بیمارستان بوعلی حسنای عزیزما زمینی شد و زندگی ما رو شادی مضاعفی بخشید.
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 166
بازدید دیروز : 30
بازدید هفته گذشته : 364
کل بازدید : 54741
امکانات وب