ثمره زندگي زيبايمان

ثمره زندگي زيبايمان
اينجا دفتر ثبت خاطرات دختري است كه قراره اوايل آبان ماه از طرف خدا براي ما هديه فرستاده بشه.

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ
بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ
وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا
ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ



[موضوع : ]
[ يکشنبه 23 آذر 1393 ] [ 18:24 ] [ مامان هدی ]

12 مرداد ماه امسال آغاز گرامیداشت هفته خبرنگار بود. من و شما هم امسال تو تقریبا تمام مراسم ها شرکت کردیم. بابایی هم تو همایش پیاده روی و سفر به تویسرکان ما رو همراهی کرد.

برنامه روزاول تو مجتمع عین القضات برگزار شد همونجایی که کلاس شما برگزار میشه . شما هم تا رسیدیم گفتی مامان کلاس دارم.

عزیز جون رو هم خاله سمیه زحمت کشیده بود و آورده بود. شما هم خیلی خانم بود. اونجا کلی بازی کردی.

تارسیدیم گفتن بچه ها بیان نقاشی بکشن. شما هم با نیکا جون رفتی. نیکا ی عالمه صابون های رنگی کشید و شما هم به گفته من مثلا دوربین عکاسی کشیدی.قربونت برم الهی

 

اونجا سردسته شده بودی و بچه ها همه باهات بازی می کردن. رو فرش قرمزی که انداخته بودن کلی بازی کردی. آخر مراسم هم افتادی زمین که کلی گریه کردی و نذاشتی مامان رانندگی کنه. کلی عزیز و خاله سمیه باهات حرف زدن تا من تونستم رانندگی کنم.

14 هم مسابقات بولینگ بود. اونجا ی اتاقی به عنوان مهد داشت که از شما مراقبت می کرد مربیش. مامان متاسفانه پنجم شد

شما و نیکا هم کل مسیر رو از خیابان مهدیه تا ایستگاه بدو بدو کردید. و من و مامان نیکا هم می دویدیم پشت سرتون. ما تا ایستگاه اومدیم و بعدش با اتوبوس رفتیم. ولی نیکا با مامانش تا میدون پیاده رفته بوده

اینجا هم حاشیه مراسم پیاده روی

مراسم اصلی روز خبرنگار هم هتل باباطاهر برگزار شد و شما هم چهار ساعت اونجا صبوری کردی ولی آخرش نیکا خواست دفترچه شما رو بگیره که شما هم ندادی و کلی داد و جیغ راه انداختید دوتایی و ما مامانا هم سریع محل رو ترک کردیم.(‌واقعا واقعا خانم بودید- ما خودمون خسته شده بودیم باز شما بودید)

اینجا آهنگ می خوندن و حال و هوای شما ی کم عوض شد

اینجا هم دارید برا خودتون نقاشی می کشید

 

روز پنجشنبه هم رفتیم تویسرکان- کاروانسرای فرسفج که خیلی زیبا بود ، پارک جنگلی سرکان و آرامگاه حیقوق نبی

اینجا محوطه آرامگاه حیقوق نبی

پارک سرکان

حسنا در کنار درختان چنار 3500 ساله در شهر سرکان

اینجا هم پایان سفر و کاروانسرای فرسفج

شما خیلی اونجا شلوغ کردی. البته شلوغی که من و بابا اذیت نشدیم،‌ نیکا اونجا نشسته بود و شما هی رفتی بهش گفتی بیا بازی کنیم. اونو بلند کردی از جاش. به هر حال روز خوبی بود و شما کلی بهت خوش گذشت. به من و بابا هم خیلی خیلی خوش گذشت.

راستی بابایی موفق شده ی برنامه خیلی خوب و کاربردی برای ثبت خبر و روزنامه نگاری بنویسه که ازشون تجلیل شد. قربون خودت و بابای مهندست برم که اینقدر ماهیدمحبتمحبت

 

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 25 مرداد 1396 ] [ 18:48 ] [ مامان هدی ]

سلام عشق مامان و بابا

امروز ناهار ی آبگوشت خوشمزه درست کردیم و با عزیز و آقا جون و دایی جونا رفتیم باغ...

آقاجون ‌آب استخر رو تازه عوض کرده بود و دایی هم رنگش کرده بود. ما هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم آب بازی.

آب باغ آقاجون آب قناته... تابستونا به شدت خنک و زمستونا گرمه... اول مامانی رفت تو آب بعد شما اومدی بغلم. این قیبری هم که رو آبه مال زمان بچگی مامان و دایی ها بوده. اولش هم خیلی خیلی بزرگ تر بوده که به مرور به این اندازه رسیده.

شما هم مدام می گفتی می خوام قایق سواری کنم. و کلی بهت خوش گذشت.همیشه خوش باشی در کنار بابا مامان...هر جا هستی و باشی دعای خیر ما بدرقه راهت خواهد بود نازدونه

شما اینجا دو سال و 9 ماه و 1 روز سن داری عشقم

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 5 مرداد 1396 ] [ 18:45 ] [ مامان هدی ]

اول سلام به دختر ناز مامان.

سلام دختر قشنگم. فدای چشمات بشم الهی.

امروز که این مطلب رو برات می نویسم شما 2 سال و 8 ماه و 30 روزه هستی. از چند روز قبل عزیز جون به شما گفته بودن که " حسنا چند روز دیگه روز دختره، می خوایم برات کیک بخریم،‌جایزه بخریم"

شما هم از فرداش مدام خودت تو خلوت خودت شعر می خوندی که" روز دختر میشه، برام کیک میارن،‌جایزی برام می خرن، عکس می گیرم" همه رو آهنگین می خوندی فدات بشم. باباجون هم فیلمش رو یواشکی ضبط کرده

دیشب هم با عزیز و آقاجون و دایی جونا رفتیم بیرون. شام رو مهمون دایی سجاد شدیم. عزیز جون و آقا جون هم برای شما ی بلوز شلوار خریدن و دایی ها هم ی خونه سازی که شما خیلی خوشت اومده ازش

مامان و بابا هم برات یک کیک خوووشمزه پختن. تزئینش زیاد ماهرانه نبود ولی طعمش فوق العاده بود. البته شما هم کاملا تو پخت کیک مشارکت داشتی.

برای دختر نازمون روزهای خوبی آرزو می کنیم. روزهایی شاد برای همه بچه های جهان. روزهایی دور از هیاهو و شلوغی و بیماری.

انشالله همتون در پناه خدا باشید گل های باغ زندگی

2 سال و 8 ماه و 30 روزگی( سومین سال روز دخترت)

کیک نسکافه ای با تزئین ساده و خودمونی ولی طعمی فوق العاده خوشمزه( تزئین از بابا جونچشمک)

این روز دختر دو سال پیشه...سال 94 شما هم حدودا 9 ماهه بودی


http://joojoo85.niniweblog.com/post/157/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AD%D8%B3%D9%86%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9.html

با خوندن خاطرات اولین روز دختر لبخند شیرینی روی لبانم نشست. چقدر خوبه ثبت این لحظه ها



[موضوع : ]
[ سه شنبه 3 مرداد 1396 ] [ 16:14 ] [ مامان هدی ]

سلام عشق مامان،‌ دختر نازم.

امیدوارم که حالت همیشه خوب و خوش باشه و در کنار پدر و مادرت روزهای خوبی رو بگذرونی.

شما در سن 2 سال و 8 ماه و 8 روزگی رفتی کلاس هوش و خلاقیت. از قبل از ماه رمضون با پیگری های خاله سمیه(‌مامان نیکا)‌ برای پیدا کردن ی کلاس خوب برای شما دخترا، بالاخره در کلاس هوش و خلاقیت خانه ریاضیات استاد غیور همدانی ثبت نام شدید.

کلاس هاتون سه شنبه هر هفته ساعت 11 تا 12 برگزار میشه. شما هم صبح کلی بهت گفتم حسنا می خوای بری کلاس. شما اولش خیلی خوشحال شدی ولی بعد گفتی نه نریم... خیلی با جدیت.

من و بابایی که خیلی خیلی خوشحال بودیم از اینکه دخترمون می خواد مرحله جدیدی از زندگی رو تجربه کنه.

یک رب به یازده رسیدیم اونجا. شما وقتی وارد سالن شدی چون جذابیتی برای بچه ها قرار داده نشده بود و مثل یک محیطی اداری بود گفتی: نه مامان برگردیم خونمون، ولش کن.

اونجا هم یکی از دوستان و همکاران قدیمی مامان مسوول خانه ریاضیات بودن، خاله سمیره. کلی با شما صحبت کردن و شما هم اصلا تمایلی برای صحبت با ایشون نداشتی.

خاله سمیره هم کلی بهمون غر زد که شما چرا شهریه دادید و از این تعارف ها. و اصرار بر اینکه شما رو یک کلاس دیگه ثبت نام کنیم به صورت رایگان که من قبول نکردم. چون کلاس بازی و ریاضی بود و برای سن شما زود بود. همین کلاس هوش و خلاقیت هم که ثبت نام شدی برای بچه های بالای سه ساله.

خلاصه گفتم حسنا بریم تو کلاس ی برگه از خانم مربی بگیریم و بریم. ما رفتیم داخل کلاس شما بغل من نشستی و با محیط آشنا شدی. خانم مربی که خانم با حوصله ای هم بود ارتباط خوبی با بچه ها داشت.

اسم شما رو پرسید و شما هم اسم و فامیلیت رو کامل گفتیمحبت

بعد خانم مربی از مادرها خواست برن بیرون دم در کلاس منتظر بمونن. شما هم به من گفتی مامان برو... من هی از دم در کلاس نگاهت می کردم و شما می گفتی:‌ماااامان برو دیگه.

بعد بابا اومد با شوق و ذوق نگاهت کنه شما گفتی: بااااباا برو برو...

داخل کلاس هم با کمک خانم مربی ی مگس درست کردید. رنگ ها رو کامل بلد هستی و شمارش اعداد رو هم تا حدودی می دونی. قربونت برم دختر نازم. همیشه موفق باشی عشقم

خلاصه شما استقبال کردی و تا آخر کلاس اونجا بودی. بعدش هم که کلاس تموم شد با خانم مربی اومدی بیرون داخل راهرو

بعدش هم پارک و بازی با نیکا جون و خوردن ساندویچ مرغی که برات آورده بودم. شما هم با مهربونی به دوستت دادی.

 

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 12 تير 1396 ] [ 14:12 ] [ مامان هدی ]

از چند روز مونده به تعطیلات عید فطر بابایی تصمیم گرفتن که بریم سفر. بعد از اینکه کلی تحقیق کردن آبشار بیشه شهر خرم آباد شد مقصد این سفر.

بابایی به خانواده خودش و عمه کوچیکش گفت. و اون ها هم قبول کردن. مامانی بعد از چند سال توفیق شرکت در نماز عید فطر رو پیدا کرده بود. شما و بابایی تو خونه خوابیده بودید و من با شوق و ذوقی توصیف نشدنی رفتم نماز با شکوه عید فطر. اونجا وقتی تو صف نشستم اشک هام سرازیر می شدن .حس خوبی بود خوندن نماز زیر سقف آسمان.

ما روز یکشنبه ساعت 8 صبح از خونه اومدیم بیرون در حالی که شما بغل مامان خواب بودی و بعد از رفتن به دیدن حاجی سفرمون رو آغاز کردیم.

اونم چه سفری

از اول مسیر ماشین عمو مجید(‌شوهر عمه فرشته) جوش می آورد. اول رسیدیم به ملایر و صبحانه رو ساعت یک رب به دوازده خوردیم. و مجید آقا ماشینش رو اونجا تعمیر کرد. خلاصه طی مسیر مدااام جوش می آورد و ما مجبور به توقف می شدیم.

نزدیک های خرم آباد که بودیم ماشین های امداد خودرو رسیدن و ماشین رو بوکسل کردن(نمی دونم درسته یا نه).

ما ساعت 9 اومدیم بیرون از شهر همدان و ساعت 5 عصر رسیدیم خرم آباد.

بنده خدا مجید آقا حدود 2 میلیون ماشینش خرچ برداشت و تو مسیر برگشت هم درست نشد. خلاصه اینکه ما از شهر خرم آباد فقط دریاچه کیو رو دیدیم و سوار قایق شدیم و متاسفانه اونجا ماشین بابا بزرگه رو داخلش رو آقا دزده بدجنس خالی کرده بود. حتی به فلاکس چایی و خوردنی ها هم رحم نکرده بود.شکر خدا پول زیادی نبرده بود. فقط کیف زنمو رو برده بودن که توش 80 تومن پول بوده و کلی لوازم آرایشی. و سایر وسایل

شب هم متاسفانه هیچ جای اقامتی پیدا نکردیم. و چون از چادر زدن تو پارک هم چشممون ترسیده بود ناچار داخل یک حیاط مدرسه چادر زدیم.

صبح هم دوباره رفتیم تعمیرگاه و برگشتیم سمت همدان. از اونجایی که تعریف کباب های بروجرد رو شنیده بودیم ناهار رو اونجا خوردیم و اصلا هم کبابش به خوشمزگی کباب های شهر همدان نبود. خدا وکیلی غذاهایی که تو شهر ما پخته میشه خیلی خیلی خوشمزه اس.

خلاصه 25 کیلومتری همدان هم که رسیدیم مجید اقا به خاطر نبستن کمربند عمه فرشته جریمه شد.

بابایی هم کلی ناراحت بود و ما دلداریش می دادیم که این هم برا خودش شد ی خاطره.

شما هم وقتی اومدیم خونه آقاجون می گفتی: می خواستیم بریم آبشار، ماشین عمو مجید هی جوش آورد، هی جوش آورد‌،هی جوش آورد، هی جوش آورد(‌می زدی رو پاتو می گفتی)

مادر به فدای اون شیرین زبونیت بشه.

تو سفر و تو ماشین هم مثل همیشه خانم و خوش سفر بودی.



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 8 تير 1396 ] [ 20:31 ] [ مامان هدی ]

امروز من و بابایی و شما رفته بودیم خرید شلوار برای بابا جون. شما ی دفعه منو صدا کردی و بین اون همه تیشرت گفتی: اِ مامان این لباسه باباس که براش خریدیاااا، یادته؟

من گفتم بله از همین جا خریدم. گفتی آها چه جالب

بعد بابایی تو اتاق پرو بودن شما ی دفعه گفتی اِ مامان جون عدد سه. دیدم از تو آینه روی در اتاق پرو عدد سه به انگلیسی نوشته شده بود و من تا به حال اعداد انگلیسی رو بهت آموزش نداده بودم. فقط 123 فارسی رو برات رو برگه نوشته بودم.

بعد برگشتی به من لبخند زدی و گفتی اینم عدد یک که بابا رفته اینجا

مادر به فدای این دقتت خانم طلای من.

شما در این روز دو سال و 7 ماه و 29 روز سن داشتی قربونت برم

این عکس هم در این سن ازت گرفته شده تو مسیر برای خرید لباس بابا جونی، همه لباس ها رو هم خودت انتخاب کردی. من با این شلوارک می خواستم برات ی بلوز خنک آبی داری بپوشم که خودت مقاومت کردی و اونو گذاشتی داخل کشو لباسات بعد گفتی:‌نه وااااایسا اینو بپوشاااا

گل سر و کیفت رو هم خودت انتخاب کردی. هزار ماشالله به دختر نازم. عااااااشقتم

امشب افطاری خونه عمو امیر دعوتیم و الان شما در این ساعت خوابیدی گل مامان

 



[موضوع : ]
[ جمعه 2 تير 1396 ] [ 18:46 ] [ مامان هدی ]

سلام دختر نازنین مامان و بابا

قربون چشمات بشم. عشق مامان امروز که این مطلب رو می نویسم 27ماه مبارک رمضانه و شما هم 2 سال و 7 ماه و 28 روز سن داری گلکم.

مامان و بابا عاشق ماه رمضون هستن. ماه میهمانی خدا، ماه پر خیر و برکتش. امسال شما معنی روزه بودن ما رو متوجه بودی. اینقدر مهربون و خانمی که وقتی چیزی می خوردی می گفتی: مامان یا بابا اینو برات نگه می دارم افطار شد،‌روزه نبودی بخووووور باااااشه؟ ما هم غرق ذوق و شادی می شدیم که دخترم اینجور خانم مثل آدم بزرگ ها صحبت می کنه.

امسال موقع افطار دایی جون حجت بیشتر روزها مهمون ما بود و ی افطاری ساده رو دور هم می خوردیم. شما هم نزدیک اذان که می شد می گفتی: مامان دایی جون داره میا؟

شب های قدر هم امسال رفتیم گلزار شهدا،‌شما هر سه شب رو خوابیده بودی نقل و نباتم. اونجا برای سلامتی همه بچه ها دعا کردم. انشالله شما هم سلامت باشی نفسم.

شب نوزدهم قبل رفتن به مراسم احیاء بابایی دنبال ی قرآن کوچولو بود که قبلا تو اتاق شما بود. از من پرسید من خبر نداشتم کجاست. گفت حسنا جون اون قرآن کوچیکه کجاست قبلا تو اتاق شما بود؟ شما هم بدو بدو دویدی سمت اتاقت و سریع بالای کمدت رو نشون دادی و گفتی اینجاس اینجاس

26 ماه رمضان هم خانواده بابایی رو به همراه عمه بابایی دعوت کردیم و شما هم خیلی خانم بودی و کلی با مهمونا تعریف کردی.

هزار ماشالله حافظه دراز مدتت خیلی خوبه و مدام خاطرات حتی یکسال پیش رو تعریفی می کنی.

12 ماه رمضون هم خانواده مامانی رو با عموی من دعوت کردیم و شما هم کلی با عموی من بازی کردی و صد البته دلبری کردی.

شب نوزدهم ماه مبارک رمضان(‌گلزار شهدا)



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 1 تير 1396 ] [ 19:59 ] [ مامان هدی ]

سی و یک ماهگیت رو تبریک می گم عشقم.

این روزها همش به این فکر می کنم که چقدر زود داری بزرگ و بزرگ می شی عشق مامان

عاشق بازی کردنی. مدام هم میای و می گی مااااامان بیااا، بیاااااااا ی بازی جدید بکنیم. با عروسک هات بازی می کنی.

براشون واکسن می زنی و دارو بهشون می دی. لذت می برم وقتی اینجور خودت بازی می کنی.

وقتی می ریم پارک عاشق سوار شدن این ماشین های کنترلی هستی و قطار شهربازی.

همش هم می گی: مااامان ایشالا بزرگه بزرگ بشم سوار این کش ها بشم بپرم بااااااالا.

بعد من می گم مامان جون شما الانم بزرگ شدی. می گی: نه بزرررررررگ بزرگ بِِشم



[موضوع : ]
[ جمعه 5 خرداد 1396 ] [ 12:34 ] [ مامان هدی ]

این پست تکمیل می شود



[موضوع : ]
[ جمعه 5 خرداد 1396 ] [ 12:31 ] [ مامان هدی ]

سال 96 هم بعد از همه بدو بدوهاش آغاز شد.بهاری نو و سالی نو. شما معنا و مفهوم عید و نوروز رو امسال خیلی بهتر درک می کردی و برای لحظه سال تحویل هم خیلی شوق و ذوق داشتی. ما هم سال تحویل خونه خودمون بودیم و به محض تحویل سال رفتیم خونه حاجی و مامان بزرگ اینا.

بعدش هم رفتیم خونه آقاجون و عزیزجون. شما هم کلی عیدی گرفتی. البته مامان و بابا هم مثل هر سال بی نصیب نموندن.

شام هم خونه آقا جون بودیم. و تا دوم عید مشغول دید و بازدید بودیم. البته اکثرا نبودن و رفته بودن سفر.

امسال هم با آقا جون و دایی جونا رفتیم شمال( بندرانزلی) که خییلی خیلی بهمون خوش گذشت.شما هم خیلی دختر خوبی بودی و تو مسیر جاده اصلا اذیتمون نکردی و با وجود شما مسیر خیلی برامون کوتاهتر شده بود.

تو مسیر چیزهای جدید می دیدی و سوال می کردی.

عاشق دریا و ساحل شده بودی و حاضر نبودی بریم ویلا

لب ساحل هم برا خودت با مامان و بابا کلی اسب سواری کردی و لذت بردی

دختر نازم بابا جون هم زحمت کشیدن و سیزده بدر ما رو بردن مشهد زیارت امام رضا(ع)

شما اولین بار بود که می رفتی مشهد و با وجود اینکه هوا به شددددت سرد بود اما هتل ما که  ماه عسل بود و نزدیک حرم به همین خاطر سریع می رسیدیم

راستی کالسکه نیکا جون هم چون مدل عصایی بود و سبک ازشون امانت کرفتیم و اونجا حسابی کمکون بود.دستشون درد نکنه

هوا فکر می کنم ده درجه بیشتر زیر صفر بود

شما هم حسابی تو صحن های زیبای حرم برا خودت بدو بدو می کردی.

یکی از تفریحاتتم این بود که هر چی بهت می دادن (‌تو پرواز، ترمینال، تو حرم تو هتل) همه رو جم می کردی تو پلاستیکدرسخوانمحبت و اونا رو همه اش رو آوردی خونه

اینجا هم تو اتوبوس برای اولین بار آبمیوه خوردی و بعدش بالا آوردی. مردم برات. بعد از اون تا چند روز همش می گفتی بابا با ماشین نریم تخ می کنمخطا

موقع پرواز شما چون از نیمه شب بیدار بودی و پروازمون ساعت 7 صبح بود خیلی خوابت می اومد و حاضر نبودی بشینی روی صندلی. به مجض اینکه پرواز کردیم شما خوابت برد. و چیزی ندیدی.

اما موقع برگشت شما حسابی بهت خوش گذشت و لذت بردی. دست بابا جون درد نکنه. شانزدهم فروردین هم خونه بودیم.

مامانی هم برای اولین بار نزدیک ضریح شد.خیلی بهمون خوش گذشت



[موضوع : ]
[ شنبه 19 فروردين 1396 ] [ 16:57 ] [ مامان هدی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

* من و بابایی 10 اسفند 90 هم خونه شدیم و زندگی عاشقانمون رو شروع کردیم و درست 10 اسفند 92 فهمیدیم خدا به ما قراره یه هدیه بده. *18 خرداد 93 فهمیدیم هدیه آسمونی ما گل دختره. * یکشنبه 4 آبان ماه 93 در اولین روز از ماه محرم ساعت 15 و 22 دقیقه در بیمارستان بوعلی حسنای عزیزما زمینی شد و زندگی ما رو شادی مضاعفی بخشید.
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 128
بازدید هفته گذشته : 185
کل بازدید : 82087
امکانات وب