ثمره زندگي زيبايمان

ثمره زندگي زيبايمان
اينجا دفتر ثبت خاطرات دختري است كه قراره اوايل آبان ماه از طرف خدا براي ما هديه فرستاده بشه.

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ
بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ
وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا
ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ



[موضوع : ]
[ يکشنبه 23 آذر 1393 ] [ 18:24 ] [ مامان هدی ]


[موضوع : ]
[ شنبه 19 فروردين 1396 ] [ 16:57 ] [ مامان هدی ]


[موضوع : ]
[ چهارشنبه 25 اسفند 1395 ] [ 16:56 ] [ مامان هدی ]

دختر نازم اگر امروز بخوام برات بنویسم اینقدر دلم گرفته از دنیا که هنوز ننوشته چشمام پر از اشک شد.

وقتی به یه سنی می رسی تازه می فهمی که چه عمری رو طی کردی و چقدر وجود پدر و مادر برات ارزشمندتر از قبل می شه. خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی.

این روزها همش به بالا رفتن سن پدر و مادرم فکر می کنم. امسال آقاجون 56 ساله میشن و عزیز جون 53 ساله. هزار ماشالله جون هستن اما سفید شدن موهاشون و چروک شدن دستای پدر و مادر خیلی سخته.

مخصوصا اینکه با زحمت و سختی بچه هاشون رو بزرگ کرده باشن. دلم می خواد هررررررر چقدر که می تونم باهاشون باشم و بهشون احترام بزارم.

تمام این پست رو با اشک و گریه دارم می نویسم.

آخرای بهمن ماه بود که برای اینکه عزیزجون شب ها نفس تنگی می گیرن به بیمارستان قلب فرشچیان رفتیم. بعد از ویزیت دکتر سریع بهمون گفتند باید بستری بشن.

من تمام سالن بیمارستان رو با گریه طی کردم تا برسم به پذیرش. روزهای سختی بود. عزیز جون ده روز بیمارستان بستری بودن. خودشون روحیه خوبی دارن اما من دیدن اون صحنه ها برام مشکل بود و طاقت فرسا.

انشالله که 120 سال عمر با عزت و سلامتی داشته باشند همه پدر و مادرها

بعد از کلی معاینه و نمونه خونه و آزمایش های مختلف گفتند قلب عزیز جون ضعیف شده. حالا بعد از گذشت چند ماه متوجه شدیم که کم کاری شدید تیروئید هم دارن و احتمال ضعیف شدن قلب شاید همین موضوع باشه. چیزی که دکترها اصلا به اون توجه نکردن و من خودم با خوندن مقالات علمی بهش دارم میرسم.

کاش پزشک های ما خیلی با دقت بیشتری به مریض هاشون رسیدگی کنن.

خلاصه اینکه تولد بابا جونی که اول اسفند ماه بود برگزار نشد و به محض مرخص شدن عزیز جون از بیمارستان با یک روز تاخیر دایی جون سجاد کیک خوشگلی برای بابا جونی خریدن و آوردن خونه ما.

من هم بعد چند روز ی کیک خوشگل مامان بزرگه خریدن و تولد بابا جون رو با خوشحالی جشن گرفتیم.

من هم یه کیف چرم خوشگل به باباجونی هدیه دادم.

شما دختر نازم تو این مدتی که من بیمارستان پیش عزیز جون بودم دختر خوبی بودی و پیش بابایی و مامان بزرگه بودی. من هم فقط دو شب خوابیدن پیش عزیز جون بودم و بقیه رو اومدم پیش شما.

شما یه روزش رفتی خونه نیکا جونی و اونجا کلی بازی کرده بودی.

حسابی دلت برای مامان جون تنگ شده بود و من هم همینطور ولی چاره ای نبود. فاصله خونه مامان بزرگه تا بیمارستان هم یه خیابان کوچیک بود که من عصر به عصر می اومدم پیشت.

هر بار که از بیمارستان می اومدم برات یه جایزه می گرفتم و شما هم خیلی خوشحال می شدی

دختر نازم پدر و مادر خیلی خیلی عزیزن.خیلی برامون زحمت می کشن. امیدوارم ما هم پدر ومادر خوبی برای تو نازنین دختر باشیم.

الهی که هیچ بچه ای بدون ناز پدر و مادر نباشه.

اینجا خونه خاله سمیه هستی. واقعاازش ممنونم به شما خیلی خوش گذشته بود

 

 

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 19 اسفند 1395 ] [ 16:53 ] [ مامان هدی ]

امسال 6 بهمن ماه تولد مامان هدی بود. بابا جون بهت از قبل گفته بود که تولد مامان هدی داره میرسه. شما هم در طول روز چندین بار ازم می پرسیدی: مامان تولد شماست.قربون شما گفتنتبوس

می گفتم بلــــــــــــه. بعد خاطره تولد خودت رو برام تعریف می کردی. می گفتی: یه بار تولدم بود اومدم فوت کنم شممو یه مرتبه از رو مبل افتـــــــــــــــــادم.

منم حتما باید بگم مردم الهی. بعدش چی شد. شما هم می گی: هیچی،‌گریه کردم

به خاطر کار بابا جون جشن تولد من با ی شب تآخیر برگزار شد. البته بابا جونی زحمت کشیدن و شب تولد ما رو بردن رستوران و یه شام خوشمزه مهمونمون کردن.

دستشون درد نکنه. بابایی خیلی مااااااه

دیشب هم مامان و بابای من اومدن خونمون و بابا جونی برامون از بیرون غذا گرفت و کیک خوشگل خرید.300 تومن هم نقدی پرداخت کردن. عزیز جون و آقا جون یه شکلات خوری خوشگل یه بلوز و یه روسری آوردن. دایی جون سجاد و حجت هم یه سکه پارسیان و عطر خوشبو هدیه دادن.شما هم به مامان یه نقاشی قشنگ هدیه دادی.

بابایی گفت از طرف حسنا چی بهت بدیم . منم گفتم حسنا بدو یه نقاشی برا مامان بکش بهم کادو بده. شما هم زود گفتی: باشه، الان، پس نبینی.

بعد زود رفتی تو اتاقت و با خودت هی می گفتی الان یه چی بکشم مامان بگه واااای چقدر قشنگه دخترممحبت

بعد من رفتم تو آشپزخونه و شما هم بدو بدو با دفتر نقاشی به دست اومدی گفتی ببین مامان اینم کادوت. گفتم واااای چقدر قشنگه دخترم چی کشیدی. گفتی پیشی کشیدم با دایره کلی بوست کردم مامان جونیبوس

به بابایی گفتم وقتی بزاریم نقاشی بکشه و اونو به دیگران و خودمون هدیه بده بعدا استعدادش شکوفا میشه بعدها برامون کاردستی درست می کنه. بابایی هم از این حرف من خیلی خوشش اومد.
تشویق

امروز جمعه ناهار هم بابا جونی زنگ زد به مامان بزرگه که ناهار مهمون من هستید  می خوام کباب درست کنم. رفت گوشت خرید و دست به کار شد  و یه کباب خوشمزه داد به همه.

ولی مامان بزرگ بابایی که خامجی صداش می کنی شما گفت باید پول گوشت رو حساب کنیخندونکبابایی هم خوشحال شدخندونک

حالا عکس ها رو بعدا میزارم برات.

شما حسابی خانم و خانم تر از قبل شدی. برای بیشتر کارها که می خوای انجام بدی اجازه می گیری.

تمام وسایلت رو مرتب و منظم میزاری سرجاش.

دیشب وقتی می خواستیم بخوابیم شما رفتی تو اتاقت و با اینکه چراغ خاموش بوده گیرسرتو گذاشتی تو کمدت و زود اومدی خوابیدی.

امروز عصر هم خونه خامجی بودیم شما به حدی خوابت می اومد که در حالت نشسته رو مبل خوابت برد. الهی دورت بگردم الانم خوابی مامان جون. خواب های خوب ببینی

همش می گم یعنی میرسی اینا رو بخونی.

اگر هم نخونی خودم از خوندنشون و تجدید خاطرات شیرین لذت می برم.

شکر خدا برف خوبی هم بارید و شما تو حیاط حاجی جون کلی بازی کردی.و بابایی برات آدم برفی ساخت شما هم کلی بدون دستکش برف بازی کردی.

دیگه اینکه عمو مهدی هم از تهران برات یه بازی فکری خوبی آورده که شما عاشقش شدی. عکس اون رو هم میزارم.

فدای چشمای قشنگت دختر نازم از راه دور می بوسمت.چشمای قشنگت رو که الان داری می خونی

شما دقیقا در این تاریخ 2 سال و 3 ماه و چهار روزه هستی.

خونه مامان بزرگه( تولد مامان هدی و کباب بابا پز)

رستوران چوبین تولد مامان هدی

 



[موضوع : ]
[ جمعه 8 بهمن 1395 ] [ 18:52 ] [ مامان هدی ]

سلام عشق دو سال و دو ماه و 25 روزه مامان و بابا

خوبی خانوم خانما

وقتی این مطالب رو می نویسم تو ذهنم تصویری از آینده روشن شما دارم که داری اینا رو می خونی.

امیدوارم تپش قلب یه مادر که داره برای ناز دخترش خاطراتشو ثبت می کنه اون لحظه تصور کنی یا حتی بعدهااااا احساسش کنی.

دختر نازنیم، گل بهارم،‌عمر جاویدانم

دیروز یعنی سه شنبه 28 دی ماه 95 یه مهمون کوچولو داشتی که به قول خودش خیلی خیلی بزرگ شده بود.

ملینا

همسایه عزیز جون بودن و از لحظه ای که دنیا اومده بودن تا دو سالگی همسایه عزیز جون بودن، ملینا دختر باهوشیه ماشالله و استعدادهای خوبی هم داره.

الان چهار ساله شده و حساااابی خانوم شده. مثل شما گلم

ساعت ده صبح بابایی رو فرستادم دنبال ملینا خانوم و صبحونه رو با هم دیگه خوردین.

شما کااااملا ارتباط خوبی باهاش داشتی

مدام کتاب هاتو می آوردی و باهاش تعریف می کردی و حتی شکل های ریز و محو کتابت رو بهش نشون می دادی

هی بهش می گفتی ملینا خانوم. و اون خوشش نمی اومد.

یکمی هم به خاطر اقتضای سنش با شما همکاری نمی کرد اما شما اینو متوجه نمی شدی و همچنان با عشق و محبت باهاش صحبت می کردی

الهی دورت بگردم که اینقد خانومی ماشالله

دختر نازم

امروز هم صبحونه رو با نیکای خاله سمیه خوردی ،‌قبلا گفته بودم نیکا دختر همکار مامان جونه و با هم 5 ماه اختلاف سن دارید.

برعکس که ملینا باهات ارتباط زیاد خوبی نداشت اما نیکا حسابی باهات بازی کرد و به حرف هات گوش می داد.

اوایل شما هی بهانه می گرفتی و نیکا دست به وسایل و کتابت می زد ناراحت می شدی و با غرغر کردن زود نگاه من می کردی.

منم بهت گفتم نیکا مهمونه و میره خونشون و تمام این وسایل و کتابها می مونه برا حسنا اما زیاد فایده نداشت.

منم دفعه بعد که غر زدی دیدم سریع نگاه من کردی منم اصلا به روی خودم نیاوردم

دیدم شما هم رفتارت به کل تغییر کرد.

خلاصه حسابی با هم دوست بودید و با مهربونی بازی کردید.

روز خوبی برات بود به حدی بازی کردی و خسته شدی که همیشه ساعت 4 بعدازظهر می خوابی ولی امروز ساعت یک و نیم خوابت برد.

شما و نیکا خانوم 

بوسحسنای 26 ماهه و نیکای 31 ماههبوس

اینم ملینا خانوم چهار ساله

وقتی شما ملینا رو با لباس عروس دیدی چناااااااااااااان گریه ای کردی که تا حالا ندیده بودم. با تمام غصه و غم گریه کردی.غمگین

مامانت بمیره، زود رفتی سراغ کمد لباس هات، گفتی حالا من چی بپوشمممم. منم ژست بگیرم. با گریه و دلی شکسته می گفتی. قربون دلت برم. تند تند لباس هات رو عوض کردم و شما هم رفتی پیش ملینا خانوم

 


 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 29 دی 1395 ] [ 23:9 ] [ مامان هدی ]

اولین سالی که دنیا اومدی چند ماه بعد یه نمایشگاه اسباب بازی برپا شد که منو بابایی با ذوق و هیجانی شما رو بردیم.

اون موقع فکر می کنم 96 روزه بودی. شما رو برای اولین بار تو کالسکه گذاشتیم. ولی شما از اول تا آخرش رو خواب بودی به جز چند دقیقه کوتاه.(10 -دی 93)

دومین نمایشگاه شما دیگه یک سالگی رو گذرونده بودی و اشتیاق ما برای حضور در این نمایشگاه خیلی بیشتر بود. شما خودت می تونستی راه بری و هیجان انگیز بود برات.( 15- دی 94)

اما امسال یعنی (25 دی 95)

شما یه دختر خانوم ناز و متین بودی که کل نمایشگاه رو خودت راه می رفتی، بیشتر از همه غرفه های کتاب نظرت رو جلب می کرد.و اونجا می ایستادی.

یکی از خانوم های مسوول غرفه کتاب می گفت من اولین بچه ای هست که در این سن می بینم اینجور با علاقه کتاب ها رو مرتب نگاه می کنه

اونجا هم دو سه تا کتاب انتخاب کردی. برات گِل خریدیم با وردنه و قالب شکل های مختلف. هنوز بهت ندادم البته چند روز دیگه بهت می دم تا بازی کنی.

نمایشگاه امسال نسبت به سال های قبل از کیفیت پایین تری برخوردار بود و چیز زیادی نداشت. اما برای شما جالب بود همچنان

در مسیر نمایشگاه هم کلی برف بازی کردی و من و بابایی رو به قول خودت آدم برفی کردی و بابا جونی هم برات دو تا آدم برفی بند انگشتی ساخت.

نمی دونم همه بچه ها اینطورن یا شما اینجوری. حتما باید دستکش دستت باشه و به برف دست بزنی. البته دست می زنی و بازی می کنی اما چون یکی دوبار من بهت گفتم دست نزن دستکش نداری فکر می کنم تاثیر اون باشه.

حالا دیگه بهت نمی گم. دوست دارم همه چی رو امتحان کنی. سردی برف بازی اون موقع های ما هنوز هم برام ماندگاره.

خاطرات اون موقع رو مرور می کنم سرمایی که به استخون ها رسیده بود برام تداعی میشه.

امیدوارم دختر نازنیم همیشه سلامت باشی.

دوست داریم نفس زندگی

اینجا غرفه آموزش و پرورش بود و شما حسابی نقاشی کشیدی و بهت جایزه هم دادن.محبت

به من می گفتی: مامان ببین مداد شمعی ها رو اینجوری باید بزاری سرررجاش. خراب نشه

 

 



[موضوع : ]
[ شنبه 25 دی 1395 ] [ 23:7 ] [ مامان هدی ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





[موضوع : ]
[ پنجشنبه 16 دی 1395 ] [ 16:5 ] [ مامان هدی ]

سلام فینقلی مامان. خوشگل من.

عزیز دلم. خوبی؟

26 ماهگیت مبارک گل باغ زندگی.

این روزها اینقدر الله اکبر شیرین سخن شدی که حسابی همه می خوان بخورنت.خدا به داد دل ما برسه.

انشالله همیشه سالم باشی عشق مامان و بابا.

اینو بدون که تو رو خیلی خیلی خیلی دوست داریم و خواهیم داشت. و برای عاقبت بخیری و خوشبختی تو از هیچ تلاشی فروگذار نخواهیم بود.

دیروز یه تیکه پنبه برداشته بودی و اومده بودی دست منو پاک می کردی بهت می گم حسنا چکار می کنی؟

میگی: مثلا شما عکسی دارم پاکت می کنمخندونک( آخه یکی از عکس های نی نی هایی که اومده بودن خونمون عکس گرفته بودیم رو زده بودیم رو شاسی جای انگشت مونده بود روش و من با پنبه اونو تمیز کردم) محبت

یا می گی: مامان زنگ بزن بابا ...می گم خوب، چی بگم؟

میگی: اول بگو الوووو بابا! خوبی، خسته نباشی. میگم خوب بعدش چی بگم، با اون زبان شیرینت می گی: بگو خوب دیگه کاری نداری؟ آها بگو برام بستنی زمستونی بیاره بی زحمت

چند روز پیش هم یه کم آبریزش بینی داشتی که خودت هر کس می اومد خونمون می گفتی: سرماخوردم، یکمی/ رفتم بیرون سرد بوده احتمالا سرماخوردمااا

اون روز هم داری تو خونه بازی می کنی هی میگی خوتوشاپ/ می گم حسنا خوتوشاپ چیه مامان

ماشالله گفتی: کامپیوتر داره، عکس درست می کنیگیج

هزار الله اکبر سخن گفتنت مثل بچه های سه چهارساله اس. سخخخخت ترین کلمات رو از دهن من یا بابا بشنوی عینا تکرار می کنی.

الان هم سوره توحید رو کامل می خونی. انشالله بتونی یه روز حافظ و عامل به کلام حق بشی عشق مامان و بابا

شما در 26 ماهگی 11.800 وزن داری و قد ایستاده تون رو هم که خودمون گرفتیم 87 بود.

قربون قد و بالات

 



[موضوع : ]
[ شنبه 4 دی 1395 ] [ 1:30 ] [ مامان هدی ]

حسنا خانوم، گل گل خانوم، خوشگل خانم.( گاهی خودت اینا رو پشت سر هم برا خودت تکرار می کنی) بس که مامانی اینا رو بهت می گه.

امسال سومین شب یلدات بود عزیز دلمممممحبت

سال اول خونه آقا جون بودیم، سال دوم هم خونه آقا جون و شام هم خونه مادربزرگ بابایی بودیم.

امسال هم مادر بزرگ بابایی شب یلدا رو گفتن پنجشنبه می گیرن که همه بتونن بیان

ما هم رفتیم خونه عزیز جون

شما هم کلی برای شب چله ذوق و شوق داشتی از روز قبل هی می گفتی امشب شب چله اس؟ می گفتم نه مامان جون فرداس.

عزیز جون هم دقیقا همون روز یعنی 30 آذر وقت داشتن تا برن و بخیه هاشون رو بکشن. برگشتنی هم عزیز جون گفت برای امشب بادکنک بزنیم که حسنا دوست داره.

خلاصه کلی برای شما خونه رو جشن گرفتن. شما هم هر کی می اومد خونه آقاجون با چنان ذوقی و لبخند خندون و حالت دست زدن می گفتی: ببین، جشن بستیم، شب چله اس، شب یلداااسبوس

و بی صبرانه منتظر شروع مراسم بودی.

وقتی شام خوردیم گفتم حسنااا الان می خواد جشن شب یلدا شروع بشه.

شما هم بدو بدو می گردی که مامان گل سرم، گل سرم بزن

بابایی هم زحمت کشیده بود و ی کیک خریده بود. می گفت نتونسته کیک خوشگلی پیدا کنه اینقدر که شیرینی فروشی ها شلوغ بوده.

خلاصه شب خوبی بود و به شما هم کلی خوش گذشت.

پنجشنبه هم من و شما با ماشین زودتر رفتیم خونه خامجی( شما به حاج خانوم می گید خامجی)

تو لجهه همدانی هم خامجی یعنی خواهر

خلاصه. اونجا هم ما زود رفتیم و شما کلی برا خودت بازی کردی. بعد علی اومد( نوه عموی بابایی که شش ماه از شما بزرگتره) شما هم کلی با هم بازی کردید.

و باز موقع شب یلدا خوشحال خوشحال بودی و شعر امشب شب چله اس، خانم جان سرپله اس، بیارید هندوانه خانم جان بلومانه رو می خوندی

این هم خونه مادر بزرگ بابایی.( خامجی شما)

 

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 30 آذر 1395 ] [ 1:29 ] [ مامان هدی ]

سلام عشق مامان و بابا

عزیز دلم. دختر نازم.

شکر خدای مهربون شما 25 ماهگیت رو به خوبی و خوشی به خط پایان رسوندی. 25 ماه پر شدیم از شور و عشق و هیجان و شادی.

خدایا به همههههه مزه شیرین فرزند رو بچشان. خدایا همه اونایی که آآآآرزو دارن چراغ خونه شون روشن بشه دامنشون رو سبز بگردان و همچنان خودت مواظب و مراقب این گل های ناز و قشنگ باش.

حسنای ناز مامان، نمی دونم از چی بااااید بنویسم از شعر خوندن های قشنگ و بی نقص ات. از جمله سازی های ترکیبی ات یا از شیرین کاری هایی که داری.

25 ماهگی شما ی اتفاق ناگوار برای عزیز جون افتاد که من مجبور بودم سه شب از شما و باباجونی دور بمونم. و بیمارستان پیش مامانم باشم.

هما جون شکمش (بالای ناف) از داخل پاره شده بود، به خاطر اینکه یه وسیله سنگین رو جابجا کرده بودن. به همین خاطر مجبور به عمل شدیم.

شما این سه روز خیلی خیلی خانوم بودی و زحمتش با بابا جونی بود. شب اول شما خونه خودمون بودی و صبح رفتی خونه مامان بزرگه

اونجا ناهار خوردی و کلی بازی کرده بودی و شب بابایی رو مجبور کردی که حتما خونه خودمون بریم آخه شما یه عادت بدی که داشتی این بود که هیچچچ جا نمی خوابیدی.

فردای اون روز بابایی شما رو آورد تا منو ببینی. منم بهت گفتم حسنا جون شب بخواب خونه مامان بزرگه

ولی شما بااااااااااااز گوش نداده بودی. و شبانه بابا رو مجبور کردی که نههه خونه خودمون بریم. بابایی می گفت دخترمون از روز دوم شروع کرده بود به اینکه الان مامانی کجاست؟ عزیز جون حالش خوبه؟ و سوالات مختلف

روز سوم من ناهار اومدم پیش شما و بابایی اونجا به مامان بزرگه  گفتم شما رختخواب خوشگل دارید برا دختر مرا. ایشون هم گفتن بله داریم.

بعد گفتم پس حسنا من امشب هم بیمارستان پیش عزیز جونم.

شما اینجا می تونی بخوابی و گفتی چشم مامان جونمحبت

بعد از اون هم یه سه شبی خونه آقاجون و عزیز جون راحت خوابیدی.و حال عزیز جون شما هم شکر خدا خیلی بهتر شد و ما شب ها اومدیم خونه خودمون

انشالله که همه پدر و مادرا.مادربزرگ ها و پدربزرگ ها سالم و سلامت باشن.فرشته

از اونجایی هم که کلی از همسایه و دوستای مامانم می اومدن خونمون شما هم رابطت با افراد غریبه خیلی بهتر شد.

جوری بود که می رفتی بهشون می گفتی: پوست بگیر تروخدا.جان هدی بخورآرامخندونک

قربون زبان شیرین ات برم مامان جون

الهی که همیشه سالم باشی.

تو بیمارستان بچه هایی که شیمی درمانی می شدن  و یا به هر دلیلی که اونجا بستری بودن یکی از بدترین خاطرات اون سه شبه منه. انشالله خدا به همه سلامتی بده مخصووووصا به بچه ها.



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 4 آذر 1395 ] [ 1:28 ] [ مامان هدی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 19 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

* من و بابایی 10 اسفند 90 هم خونه شدیم و زندگی عاشقانمون رو شروع کردیم و درست 10 اسفند 92 فهمیدیم خدا به ما قراره یه هدیه بده. *18 خرداد 93 فهمیدیم هدیه آسمونی ما گل دختره. * یکشنبه 4 آبان ماه 93 در اولین روز از ماه محرم ساعت 15 و 22 دقیقه در بیمارستان بوعلی حسنای عزیزما زمینی شد و زندگی ما رو شادی مضاعفی بخشید.
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 21
بازدید دیروز : 15
بازدید هفته گذشته : 133
کل بازدید : 75368
امکانات وب